لعنت به دهانی که بی موقع باز شود

از سالهایی که دین و ایمان را گذاشتم کنار و به بی دینی رو کردم، تقریبا تیپ دوستانم همه بی دین و لایک شد. به سادگی و به آرامی اندک اندک با افرادی معاشرت کردم و حلقه دوستانم را کسانی ساختند که عقاید غیر دینی داشتند. کسانی که به تکامل ، به بیگ بنگ وووو اعتقاد داشتند . کسانی که فکر می کردند بعد از مرگ، همه چیز تمام می شود و… افراد مذهبی اطرافم، زنها و مردهای پیری بودند که تحصیلات بالایی نداشتند و در یک زندگی سنتی و بسته سر می کردند. این حلقه اینقدر بزرگ شد که دیگر فراموش کرده بودم، دختران و پسران جوانی پیدا می شوند که حتی علوم طبیعی بخوانند و باز هم به خدا و آفرینش و مذهب اعتقاد داشته باشند. توی یکی از این لحظات احمقانه ای که هی با خودم فکر میکنم و فلسفه بافی میکنم، و به نتایج عجیب و غریب می رسم. خوشحال از اینکه تازگی ها یک گوش پیدا کرده ام، یکهو دهن لق ام باز شد و  در آمدم برای همخانه ام یک مثال از یک دختر ایرانی را آوردم که چقدر اینجا موفقه، چون تسلیم شرایط اینجا نشده و اتفاقا داره شرایط اینجا را برای خودش میسازه و تغییر میده، واین مساله بر میگرده به الگوهای ذهنی خلاقی که داره. والبته من و او(همخانه ام) الگوی ذهنی خلاقی نداریم. درعوض یک روحیه بیش و کم فرمان بردار داریم و دست به جستجوهای خلاقانه و ادونچر نمی زنیم. آخر هم نتیجه گیری کردم که افرادی که توی خانواده های مذهبی بار می آیند این روحیه را پیدا میکنند(حرف چرندی که هیچ دلیلی برای اثباتش ندارم).این جمله آخرم  دیگر حسن ختام بود:  ببین تربیت مذهبی چه بلایی سر ما آورد!

این جمله آخر دیگر به گمانم تیر آخر بود، با صدایی که می لرزید  و البته کمی بلند تر از حد معمول بود گفت: نه ! مذهب ایرادی نداره، ما هستیم که مذهب را به بیراهه می کشانیم.

یک لحظه متوجه شدم که چه خبطی کرده ام. اصلا فراموش کرده بودم که همخانه ام یک آدم مذهبی  معتقده که تازگی ها هم تصمیم گرفته  برود،الاهیات بخواند. نگاهش کردم، چهره همیشه آرامش از دردی درونی تلخ شده بود.رنگش به وضوح پریده بود.ولی بیشتر از اینها خوددار بود که چیزی بگوید.  ساکت به صفحه مانیتور خیره شده بود و به نظرم حتی کمی می لرزید.من با احساس گناه شروع کردم زر زدن درباره اینکه مذهب  به تنهایی بد نیست و وقتی که با قدرت پیوند میخوره خطرناک میشه و…واو همچنان ساکت بود. ساکت! دیگر داشتم دیوانه میشدم. حرف نمی زد بدانم چقدر ناراحتش کرده ام. دیگر فریادم در آمد: چیزی بگو بلاخره! من متاسفم! معذرت می خواهم، چیزی بگو آخر!

در آمد که: نه من فقط فکر میکنم چطور میشه از این شرایط رها شد، چه راه حلی برای تغییر این شرایط هست ؟ ما اینقدر در خانواده هامان سخت گیری مذهبی می کنیم که  بچه ها مذهب را مسبب هر مشکلی  می دانند.

حرفش بازهم حرف یک مومن بود که فکر می کند چطورچهره واقعی ایمانش را نشان دهد. قلبم فشرده شد. رنجانده بودمش، قلبش را شکسته بودم واو هنوز دلمشغول چهره زیبای ایمانش بود. حالا  دیگر آبی است که ریخته و ما مجبوریم برای چند ماه دیگر قیافه همدیگر را تحمل کنیم. او قیافه یک کافر بی دین و بی حرمت  راو من چهره غم زده دختری که رنجاندمش و او از خود دفاعی نکرد.

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s