آدمهایی توی زندگی من

آدمهایی توی زندگی من بوده اند که شاید اندازه تاثیر آتش در سوزاندن چوب روی روح من  تاثیرداشته اند. آدمهایی که آدم مهم­های زندگی ام بوده اند. نظرشان درباره­ام و ایده­شان درباره اینکه آیا کاری که دارم میکنم درست است یا نه، آنقدر تاثیر گذار بوده که سالها در پی عملی کردن یا نکردن چیزی بوده­ام که به نظرم آمده، آنها در نظر داشته اند. حالا دارم یادداشتهایی را بعد از آخرین تماسمان می­خوانم و فقط حس می­کنم سنگی ته چاهم. حس می­کنم هرگز زندگی نکرده­ام، حس می­کنم آن آدمی که این آدم مرا دید و مرا شناخت، مدتهاست که مرده­است. آن دوست، دختری  را می­دید در من که دیگر در من نیست، یعنی هست اما خزیده در ته چاه درونش.  خسته ام و دیگر از این گم شدن خسته ام. آخر این دوست چیزی می­گوید که ته اعماق قلبم را عریان می­کند. نمی­توانم باورش نکنم. نمی­توانم چهره عریان خودم را در آینه نبینم…

روح عریان مرا دیده بود، روح عریانی که من خودم هم ندیده بودمش هرگز شاید به این سان.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s