و تو ای دستگاه گوارش عزیزم

وقتی نوجوان بودم زندگی نامه دو تا از فیلم سازهای معروف دنیا را می خواندم. لوئیس بونوئل و اینگمار برگمان. یک جای توی کتاب «آخرین نفسهایم» که خود زندگی نگار بونوئل است یک فصل کامل برای الکل و یک فصل کامل برای سیگار اختصاص داده شده است. نویسنده پیاپیش توضیح می دهد که این دو قلم در زندگیش نقش مهمی داشته اند و به همین خاطر مجبور است که مفصلا درباره شان توضیح بدهد. آن نویسنده دیگر هم برگمان به صورت مفصل درباره زنهای زندگیش صحبت می کند. چون روابط عاشقانه اش،که شهرتش همه جا پیچیده است، نقش مهمی توی زندگی او داشته اند. اگر من روزی بخواهم زندگی نامه بنویسم حتما درباره وضعیت گوارشی ام مفصل حرف خواهم زد. من سالهاست که به ضعف دستگاه گوارشی مبتلا هستم. سالها هست که کبدم کم کاری می کند، جریان خونم به خوبی تصفیه نمی شود، از این روز بدنم برای گردش خون و گرم کردن خودش مشکل دارد. از سوی دیگر ضعف دستگاه هضم باعث شده که همیشه احساسی از درد و ناراحتی در دستگاه گوارشم داشته باشم. حس ماندگی غذا در دستگاه گوارش. حس اینکه هرچند که دارم غذای سالمی می خورم دستگاه گوارشم ار هضم و جذب طبیعی اش معذور است و تا ساعتها بعد باید درد و سنگینی غذا مانده در معده را تحمل کنم. دیروز به یک گزارشی گوش می کردم درباره پرشکی گیاهی. گزارش می گفت که هندی ها اصولا سر سفره یک ظرف رازیانه کوبیده شده و نبات دارند که بعد از قضا کمی از اونو میل می کنند. این ترکیب باعث جاری شدن صفرا توی معده میشه و هضم غذا را کمک می کنه. من رازیانه نداشتم. ولی یادم آمد هم خانه قبلی ام کلی زیره برام گذاشته و رفته. یک مشت کوچک از زیره را ریختم تو دهانم و گذاشتم کمی خیس بخوره. بعد آرام آرام جویدمش.  مدت زمان زیادی نگذشت که اصلا معده ام آرام گرفت. این معده که ورم کرده بود و شده بود قد یک هندوانه برگشت سرجاش شد و دوباره شد قد یک پیاز 🙂
روز بعد بعنی امروز یک حس سبکی توی بدن و دستگاه گوارشم داشتم. حس سبکی که به همه بدنم سرایت می کرد. دیگر دردی توی معده نبود. دیگر یک چیز پنهان مزمن دردآوری نبود که از درون آدم را می خورد. به جاش فقط سبکی بود. این سبکی برام شادی آورده بود. الکی خوشحال بودم. توی مدرسه با همه صحبت می کردم. حوصله داشتم دیگران برام درد دل کنند. دلم می خواست توی آفتاب هی راه بروم. اصلا حالم خوب بود. یک لحظه فهمیدم آَدمهایی که همیشه شادند چطور همیشه خوش خلقند و این بی حوصلگی من از کجا ناشی شده است.
حالا نشسته ام و فکر می کنم که  چقدر این درد ممتد و مزمن معده مرا به آدم بد خلقی تبدیل کرده است. چقدر از انرژی و روحیه ام صرف مقابله با این درد شده است. چقدر روزهایی که بی حوصله بودم بدون اینکه بدانم چرا.  چقدر دوستانم را رنجانده ام، از خودم بی میلی نشان داده ام، آدم بد اخلاقی به نظر رسیده ام بدون اینکه بدانم چرا. یعنی این الکل آقای بونوئل همین شیره صفرای من است!و به همان اندازه توی زندگیم  نقش داشته و دارد. حالا دارم مشت مشت زیره می خورم. احتمالا به زودگی دچار مسمومیت زیرگی می شوم!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s