تغییر

یه بار به خورشید (نویسنده وبلاگ خورشید منظورمه البته)گفتم دارم عوض میشوم باید قول بدهی وقتی دوباره همدیگر را دیدیم منو بشناسی. حالا می خواهم حرفم را پس بگیرم. حس میکنم فقط حواسم کمی پرت بوده این روزها. فکر نمیکنم عوض شده باشم. از این همه مقاومتی که دارم نشون میدهم خودم هم در شگفتم واقعا در حال عوض شدن نیستم.یک بار یک حادثه پیش میاد، یک موقعیت که توش باید تصمیم بگیری، که توش توی فشاری،که یک لایه کنترل نشده شخصیت ات توش می زنه بیرون بعد می بینی که ای بابا تو همونی هستی که بودی. اینقدر سعی کردی این ویژگی را از خودت دور کنی حالا می بینی که هنوز اگر شرایط برگرده به قبل تو هم بر می گردی به شرایط قبل!!!!!

پی نوشت: نوامبر امسال هم به در شد! جدی میگم. نوامبر ترسناک ترین ماه ساله اینجا. از بس که خاکستری و دلگیره. امسال که پاییز گرمی داریم و هنوز هوا منفی نشده، میشه گفت شر نوامبر کنده شد و ما هنوز سالمیم!

Advertisements

3 پاسخ به “تغییر

  1. خوب پس چرا دل منو خالي كردي؟ من ترسيدم مبادا هليايي را ببينم كه واقعا نشناسم و اون چيزهاي خوبي كه تويش داره و من دوست دارم ديگه نباشن … اما قول دادم كه بيابمت دوباره حتا اگر عوض شدي چون فكر مي كردم بلاخره حق توست كه تغيير كني و تغيير خوبه و اينكه بلاخره اون چه كه وراي اين ويژگي هاي ما باعث مي شه با هم دوست باشيم و حس دوستي داشته باشيم هميشه حفظ مي شه! حالا اما مي گي عوض نشده اي … همه خوشحالم كه وقتي دوباره ببينمت همو هستي كه مي شناسم و هم دل نگران از اينكه تغيير مبادا برات دشوار شده باشه … اما با شجاعتهايي كه در تو سراغ دارم فكر مي كنم با روي باز و آغوش گشوده با تغيير مواجه مي شي البته اگر خودت را آزاد بگذاري و رها باشي … مي داني الان دلم براي كي تنگ شد وسط اين نوشتن ها درباره موضوع تغيير كه وقتي وارد آن دانشكده كذايي شده بودم بيش از هر زمان ديگري ذهنم را مشغول كرد دلم براي اون هليايي تنگ شد كه روسري گنده ژرژت سرش مي كرد توي دانشكده نمي دانم تو يادت هست يا نه اما من يه تصوير از تو با روسري گنده و نه شال توي ذهنم هست كه مال دوردست حيات ما در دانشكده است اون زمانها كه تو يك دانشجوي اصفهاني مردم شناسي بودي با چشمهاي سياه پر از سوال و شك …. هليا منم كلي عوض شدم ها وقتي فكر مي كنم هرچند هنوز اوني كه از خودم مي شناسم در ته و توهم هست … اما مي بينم واقعا عوض هم شده ام … ولي آرمانهام را دارم هنوز هنوز يه خيالبافه آرمانگرا هستم!

  2. هليا سلام من مي آيم اينجا كامنتا مي گذارم اما بعد ميام مي بينم ثبت نشده انگاري اين ورد پرس پيچيده است يا من خنگم؟

  3. اندیشه من نمی دانم چرا ولی باید همه کامنت ها را تایید کنم. هیچ جایی هم نیست که یا من نمی دانم کجاست که بگم بابا از من تایید نخواه. اینه که کمی بین کامنت گذاشتن تو و تایید من فاصله می افته.
    اندیشه می دانی من خیلی دارم سعی می کنم عوض بشوم. سعی می کنم تمام چیزهایی که دوست ندارم را از خودم بیرون کنم ولی خیلی کم میارم. راستش خیلی زیاد! مقاومت میکنم. البته یه دوستی می گفت هی ضربه می زنی دیوار نمی ریزه، هی ضربه می زنی نمی ریزه ولی داره شکاف بر می داره و تو نمی دانی. توی یه لحظه فرو می ربزه که خودت هم فکرش را نمیکنی. من منتظرم آن لحظه ام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s