این نوشته برای خورشیدهاست

این نوشته همه اش مال توست. حالا هر وقت که بیایی و بخوانی.

یادت هست یکبار ازم پرسیدی چرا من دیگر نمی نویسم ودلت تنگ شده و من سر شلوغی هایم را بهانه کردم. حالا راستش را بخواهی آنقدر دیگر سرم شلوغ نیست ولی مثل آدمی که دوران نقاهتش را می گذارند گرچه خیلی مریض نیست ولی حال خوشی هم ندارد من هم خیلی انگارهنوز هوشم سر جا نیامده است. حواسم جمع نیست و خیلی نمی دانم دارم چه می کنم. نوشتن، یک ایده می خواهد که توی ذهنت چرخیده باشد همه جای ذهنت رفته باشد و حالا دیگر نتوانی درون نگه اش داری و مجبور شوی بیرونش بریزی. از این فکر ها خیلی زیاد توی سرم نیست. بیشتر شده ام شبیه آدمی که از همه چیز عکس می گیرد نه اینکه همه چیز را بخورد و هضم و جذب کند.منظورم را می فهمی ؟ درگیر نمی شوم ،توی عمق نمی روم. حتی توی عمق خودم هم. همه اش توی سطح می مانم. از عمق خودم هم می ترسم. راستش را بخواهی  این درون هنوز پر است از ترس و نفرت. یک عالمه هراس و نفرت و سرخوردگی با خودم از ایران آوردم. اینجا کسی دم به آتش درون من نداد ولی کسی آتشش را خاموش  هم نکرد.تا وقتی که سر نمیکنم توی چاه وجودم این همه اژدهای خفته را نمی بینیم و اوضاع آرام است . ولی حس بدی است که همیشه فکر میکنم چیزی اساسی در من ایراد دارد.  با اینکه میشود خیلی  توی جمعهای ایرانیو غیر ایرانی بود ولی روی هم رفته اینجا منزوی هستم. دوستان کمی دارم و کسی هلیای ایران را اینجا نمی شناسه. تن دادم به این هویت عجیب و غریبی که اینجا برای من ساخته شد.  اینجا ایرانی بودنم شده است وجه اول هویتم. چیزهایی که هیچ وقت فکر نمی کردم مهم باشند مثل اینکه مزه ترش دوست دارم یا رنگ زرد را بیشتر می پسندم شده بسته هویتی من. امروز داشتم فکر می کردم چقدر با همه چیز کنار آمدم و چقدر همه چیز را هی سعی کردم بفهمم و  از زاویه دید دیگران تحلیل کنم و چقدر با این کنار آمدنها از خواسته های خودم فاصله گرفتم. چقدر هی سعی کردم که آدم معمولی باشم و معیارهای معمول را قبول کنم. چقدر اصلا هی فاصله گرفتم از خودم.کسی دیگر نیست که مرا با رمانهایی که خوانده ام،آوازهایی که بلدم  و جورهایی که فکر می کنم دنیا باشد بشناسد. اینجا موی مشکی و ظاهر شرقی ام شده همه چیزی که با آن شناخته می شوم. می دانم می شود گفت که من آدم باید پویا باشد و یک من ثابت در کار نیست .ولی اندیشه الان اینها را نگو، کمی دلداریم بده و برایم آواز » لیلای من » را بخوان. مثل همان شبی که توی زیر زمین آقای فاطمی برایم آواز خواندی. الان دلم می خواهد کسی که مرا می شناسد، به من بگوید دخترک جان به ستاره های آسمان نگاه کن و صدای  آواز » لیلای من» را بشنو…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s