روسری

همسر برادر کوچکترم کسی است که شاید او را بتوانم دوستی در خانواده بدانم. گرچه هنوز خیلی مرزها را برای هم نگه داشته ایم ولی رویهمرفته می توانم بگویم به خاطر شاید سابقه همخانگی ما با همدیگر و شخصیت متفاوتش هرگز ناراحت آن نبودم که برایم توی خانواده دردسر درست کند و بنشیند اینجا بگوید چنین و چنان. تماسمان هم با همدیگر بیشتر از سایر اعضاست. همه به خاطر دسترسی بیشترش به اینترنت هم به خاطر نظم و تعهدی که به قولهایش دارد.

امروز ازم خواست براش چند تا عکس بفرستم، بعدش خودش هم چند تا عکس از خانواده برام فرستاد. این هم از اخلاقهای خاص اوست. هیچ چیزی را بدون جواب نمیگذاره…

عکسهای خانوادگی بودند. همه خانواده دور هم جمع بودند. پدر،مادر، خواهر و برادرها و نوه ها. گاهی باورم نمیشه که این عکس از خانواده من است. زنها پیچیده در چارد و روسری. در چهره زنهای جوان خانواده،آنها که مادر یکی دو کودک خردسال هستند،شادی نمی بینم. بیشتر اضطراب است و خستگی.

مادرم روسری سیاهی به تن دارد. گرچه حتی طبق قواعد اسلامی خودش همه اعضای جمع به او محرمند ولی خیلی وقت است که بدون روسری حتی توی خانه خودش هم نمی تواند  تاب بیاورد. مادر سرش را کمی کج کرده و سعی کرده لبخندی بزند ولی نیمه راه انگار منصرف شده. پدرم کنار پسر بزرگش ایستاده،پسری که به او افتخار می کند و مایه امیدش است. پدر لبهایش را به هم محکم دوخته است. می دانم که هیچ قصدی برای لبخند زدن نداشته است. کنارش شوهر خواهرم ایستاده و میانه مادرم. مادرم آن میانه گویی زنها و مردهای خانواده را به هم وصل می کند. به عکسها نگاه می کنم و فکر میکنم جای من خالی نیست.چه خوب که من توی آن عکس نیستم که بعد از مشاجره ای سر روسری به سر گذاشتن با چشمهای گریان و اعصاب خورد با روسری شل و ول توی عکس بیاستم و سعی کنم به خاطر بچه ها، به خاطر خانواده به خاطر این نهاد مقدس نفرینی،ساکت باشم و این روسری که الان هزار کیلو بر سرم وزن دارد را تحمل کنم.

حالا اینجا هستم. روسری به سر ندارم و گاهی فراموش میکنم که از 30 سال عمرم25 سالش را همیشه روسری به سر داشتم.چطور این تمایل به فراموشی اینقدردر من قوی است؟

Advertisements

2 پاسخ به “روسری

  1. وقتي اين متن را خواندم ياد خوف و رجاي بيهوده و انرژي گيري افتادم كه وقتي مي خواستم حجاب از سرم بردارم باهاش دست و پنجه نرم مي كردم. چقدر بد مي گذشت آن روزها . آمده بودم تهران و تصميم گرفته بودم حجابم را بردارم اما در شهرمان هنوز نمي توانستم اعلام عمومي اش كنم تا مدتها آدمها دو دسته بودند مردهايي كه مي شود جلويشان حجاب از سر برداشت و آنها كه نمي شد .. ترس و ريا و محافظه كاري در من رخنه كرده بود … مادرم هم دائم نگران بود كه مبادا روسري ام كه كنار مي روم كل اخلاقيات را هم كنار بگذارم .. .هرچند هر روز از اداره كه بيرون مي زنم مغنعه ام را مي كنم و مي گذارم توي كيفم و كلاه كاپشنم را سر مي كنم ولي باز تا چند دقيقه اول در فكرم كه چطور اين همه سال با رغبت آن روسري هاي گنده را مي پوشيدم سنجاق مي زدم كه مو و شانه و برجستگي هاي نداشته را بپوشانم عكسهاي نوجواني ام را كه مي بينم واقعا زشت بوده ام با آن روسري هاي بي رنگ و گنده …

  2. چرا خوف ورجای بیهوده؟ توی ایران این مساله خیلی مهمه و روی آدم برچسب های زیادی می زنند. اوضاع برای من آسان تر بود. من خیلی سریع تصمیم گرفتم ولی تا مدتها مجبور شدم که تظاهر کنم! این خیلی سیستم ارزشی و اخلاقی من را نابود کرد. ازاینها بگذیرم من هم این اندیشه جدید بدون روسری را خیلی دوست می دارم:)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s