آرام و شاد بخواب عمه عزیزم

توی متروی شلوغی که مسیرهای وسط شهر را به هم وصل میکند با دو دوست ایرانی ام  ایستاده بودیم و در حالیکه داشتیم زیر فشار جمعیت نسبتا زیاد له میشدیم،  از آنجا که فضای مترو شبیه متروی تهران شده بود و ما هم سه تا ایرانی بودیم ناخودآگاه شروع کردیم درباره ایران و البته خیلی زود درباره تهدید جنگ علیه ایران حرف زدن. بچه ها عقیده دارند که حتما جنگ می شود  فقط زمانش است که  هنوزمعلوم نیست.  من از شنیدن این جمله بیزارم به نظر من هیچ چیزی تعیین نشده و قطعی نیست.  اینقدر بحث درباره جنگ تلخ بود و اوقات هر سه مان را تلخ کرد که تصمیم گرفتیم که موضوع صحبت را عوض کنیم (آخر آدم چطور می تواند درباره جنگ علیه کشور خودش حرف بزند؟).و درباره موضوعات شاد صحبت کنیم . از آنجا که سه ایرانی بودیم، برای پیدا کردن یک موضوع شاد کفگیرمان به ته دیگ خورد. حالا موضوع شاد از کجا پیدا کنیم؟ پس تصمیم گرفتیم درباره همین مساله که چقدر ما با فرهنگ اندوه بزرگ شده ایم و چقدر این فرهنگ گریه و احساس بیچارگی و عزاداری ما را آدمهای اندوه پرور و بدبختی دوستی پرورش داده،صحبت کنیم. درباره این حزف زدیم که میل ما اندوه،نارضایتی، گریه و عزاداری میل مریضی است و باید برای بهبودش کاری کرد. آخر صحبت هامان هر سه قول دادیم که  روحیه شادتری پیش بگیریم،و آگاهانه با میراث این فرهنگ اندوه زده بجنگیم.

عصر همان روز توی کلاس مراقبه که تازگیها شروع کرده ام نشسته بودم. یک جای مراقبه مربی از ما می خواهد که لبخند بزنیم و به یکی از لحظه های شاد زندگیمان فکر کنیم. من نشسته بودم با یک لبخند زورکی روی لبم و هی به خودم فشار می آوردم یک اتفاق خوب توی زندگیم پیدا کنم که قلبم را مملو از شادی کرده باش. مگر چنین اتفاقی به ذهنم می آمد؟؟ مسلما من کلی لحظه های شاد توی زندگیم داشته ام. مسلما من هم شادیهای زندگی خودم را داشته ام،پس چرا هیچ چیزی را به یاد نمی آوردم؟ تصمیم گرفتم کوتاه نیایم و حتما یک اتفاق شاد پیدا کنم حتی اگر شده توی دوران کودکی  هی گشتم و گشتم، هر خاطره شادی با رنگی از اندوه همراه بود. هر اتفاق شادی یک اتفاق بد همراهش داست ولی دست آخر ذهنم روی یک لحظه از یک خاطره ایستاد و حاضر شداونو به عنوان یک اتفاق شاد شناسایی کند.

وقتی که بچه بودم مادرم و زنعمویم توی خیلی خریدها همدیگر را  همراهی می کردند،همه بچه ها را توی یکی از خانه ها(خانه ی ما یا عمویم که خیلی به هم نزدیک بود می گذاشتند) و با هم می رفتند مثلا چهارشنبه بازار. بچه های کوچک البته به امید بچه های بزرگتر گذاشته میشدند و کوچکتر ها هم به امید  خوراکی خوب می آورند منتظر می ماندند. یک بار از اتفاق عمه ام که از روستا آمده بود و چند روزی پیش ما بود، خانه بود. عمه آرام  و مهربان توی ایوان توی آفتاب نشسته بود و با لبخند به ما که توی حیاط می دویدیم نگاه می کرد.  ما هم دور از چشم مامان کلی گرگی بازی کردیم. این یه بازیه که کسی که گرگ میشه دنبال بقیه می دوه و هرکی را بگیره اون به نوبت گرگ میشه و باید دنبال بقیه بدوه. این بازی هیچ چیز خاصی نداره جز دنبال هم دویدن. مامان از این بازی متنفر بود. اصلا از شلوغ کردن و دنبال هم دویدن بدش می آمد و اگردر حضور مامان این کارو می کردیم حتما باید منتظر تنبیه می بودیم. حالا عمه نشسته بود توی ایوان و ما  دور از چشم مامان داشتیم گرگی بازی می کردیم . بعد از مدتی مامان و زنعمو از راه رسیدند. وقتی مامان رسید اولین  چیزی که پرسیداین بود که آیا بچه ها و از جمله من خیلی شیطونی کرده ایم؟ وقتی مامان این سوال را پرسید من که بازی را شروع کرده بودم یک هو یخ کردم.پاهام چسبیده بود به زمین و چشمم به دهن عمه دوخته شده بود. اگر مامان می فهمید،اگر عمه شکایت می کرد،  اگر عمه فقط یک کلمه می گفت،بساط تنبیه و دعوا به راه بود. ولی عمه جان چه کار کرد؟ با لبخند آرامش  رو به بچه ها کرد و گفت: کدوم شیطونی؟ بچه هایی به این گلی! بعدش هم دنبال مامان راه افتاد توی خانه. همه چیز همانجا تمام شد!

من از شادی مثل فرفره دور خودم می چرخیدم. هنوزهم این خاطره یکی از شیرین ترین لحظه های زندگیمه. توی مراقبه به صورت قشنگ عمه ام نگاه می کردم که توی آفتاب ایستاده بود می گفت: کدم شیطونی! بچه هایی به این گلی! جمله ای که هرگز از مادرم نشنیدم. عمه عزیزم چقدر دوستت دارم برای همه چیزهایی که تو بودی. برای همه شادی ها کوچکی که توی هر بار دیدارت از شهر به همه ما هدیه می کردی. پیرو همان تصمیم شادی آفرینی،حالا می خواهم به این موضوع فکر نکنم که مامان هرگز به ما نگفت: بچه های گل، به این فکر نکنم که بساط دعوایش همیشه قبل از بساط مهربانی هایش پهن بود. میخواهم به یک لحظه لبخند واقعی عمه فکر کنم که یک روزم را برای همیشه جاودانه کرد. آرام و شاد بخواب عمه عزیزم

Advertisements

2 پاسخ به “آرام و شاد بخواب عمه عزیزم

  1. ها دلم براي عمه ام تنگ شد هليا! ديشب اتفاقا در مقام مقايسه ميان حس خودم به عمه ام و حس ايگرگ به عمه ام داشتم به تنها عمه ام كه ايران نيست فكر مي كردم و دلم تنگ شده بود حالا بيشتر دلتنگ شدم بهترين خاطره اي كه من از عمه ام دارم نوبرانه هايي است كه برايمان مي خريد اعتقادش اين بود كه وقتي يك ميوه نوبري به بازار مي آيد حتما زود بايد رفت خريد چاقاله بادام توت فرنگي گوجه سبز ووووووووررررر

  2. عمه ها گل سر سبد خانواده اند. با مادرها همدستی ندارند و مثل خاله ها پشت مامان را نمی گیرند. باید عمه ها را دوست داشت :)))))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s