چشمها را باید شست

صبا یک پستی گذاشت که به کامنت بازی بسیار گسترده ای منجر شد که آخرش هم من حس نکردم که همه حرفهام را زدم. چون دلم می خواست همه حرفهام را زده باشم وچون صبا توی بلاگفا وبلاگ داره و من نمی خواهم که وبلاگش توی ایران فیلتر بشه،تصمیم گرفتم همینجا یک پست جداگانه  توی جواب کامنتهای آخر بنویسم.

شاید انگیزه اصلی من پاسخ من به سوالهای اندیشه بود که درباره تجربیات زندگی توی خارج از ایران و البته رابطه ایرانیان داخل و خارج می پرسید. سعی ام پاسخ به همین سواله حالا شاید کمی طولانی باشه ولی هدف همینه.

بخش اول: هویت ملی و هویت فردی

کلا ایرانی بودن یعنی چه؟ اصلا تعلق داشتن به یک کشور و خود را متعلق به یک کشور دانستن به صورت کاملا عملی و عینی به چه مسایلی اشاره داره ؟ تا قبل از اینکه از ایران خارج بشوم درباره اینکه احساسات وطن دوستانه شدیدی دارم خیلی مطمئن بودم ولی هرقدر که زمان می گذره بیشتر و بیشتر جواب این سوال برایم مبهم تر میشود که اصلا وطن چیست و تعلق وطن دوستانه چیست؟

در دنیای غرب و بعضی کشورها مثل سوئد که درجه بسیار بالایی از فردگرایی دارند،فرد تقریبا از زمان تولد با محدوده فردی خودش آشنا می شود. اتاق او،اسباب بازی های او، دوچرخه او، اسم او،دوست او، وظایف او، مشکلات او، جوایز او، تلاش او… همه و همه خیلی مشخص برایش تعریف می شود. اطرافش هم آدمهایی هستند مثل پدر و مادر،دوستان، معملان ،همبازیها، اقوام و غریبه ها که هرکدام نسبت رابطه مشخصی دارند با این فرد. ولی آن کودک از همان ابتدا می داند که این آدمها،آدمهای زندگی او هستند(گرچه هرکدام فردیت خود را دارند)ولی این آدمها توی زندگی او به عنوان -فرد- نقشی دارند.برای او هویتش ازجسمش شزوع میشود، به اتاقش ،وسایلش، شاید به سرگرمیهایش و… گسترش پیدا میکند و البته در ابعاد ضعیف تری به کشورش هم می رسد .

حالا اگر تصور کنیم این کودک به جای استکهلم  مثلا توی اصفهان به دنیا آمده باشد. وضعیت هویت فردی اش می تواند شاید حتی تا آخر عمرش هم مبهم باقی بماند. احتمالا تا قبل از ازدواج هرگز اتاق مستقلی ندارد، از مدادرنگی و لباس گرفته تا غذا و رختخواب همه چیز را باید با خواهر،گاهی برادر شریک شود. خودش هم حس نمی کند که نیازی به این جدا سازی ها بشد و اصولا این شرایط گروهی و اشتراکی به نظر او بسیار طبیعی می آید(کما اینکه در آن محیط طبیعی نیز هست). این فرد بسیار محتمل تر است که یک بسته هویتی بومی برای خودش انتخاب کند تا اینکه یک هویت فردی برای خودش بر سازد. برای هر دو گروه، یک معنای بومی،فردی و محلی مبنای اصلی تر هویت است.

اگر برگردم به مثال خودم، آنچه که بیشتر هویت مرا شکل داد مثال بسیار ریزتر و فردی تری بود. خانواده ام،محله زندگی ام، بعدش شهرهای محل زندگیم و حتی در بحث مذهب هم روایت بومی تر مذهب بود که مرا و هویتم را شکل و صیقل داد. ایران به مفهموم کلی اش شاید هرگز وجود نداشت(برای من) و بیشتر یک حس مبهم بود. همین الان اگر برگردم اصفهان، یک مدرسه ای هست که من توش خواندن و نوشتن را یادگرفتم، یک مادی(آبراهه) هست که سالها از کنارش رد شدم و رفتم مدرسه، آدمهایی توی آن محله  هستند که من را می شناسند، اسم کوچک من را می دانندو در یک کلام من را به عنوان یک فرد و فرد و نه به عنوان قطره ای متعلق به یک دریا می شناسند و به یاد می آورند. ولی از این شهر و این محله که برویم بیرون من احساس وطن و خانه را شاید فقط در یکی دو خیابان تهران -آنهم شاید با اما و اگر- داشته باشم.  هویت ملی برای من یک بسته هویتی زیادی بزرگ و مبهمی است که واقعا نمی فهم اش و نمی دانم باید چطور باش برخورد کرد. از سوی دیگر بسیار مشکوکم که این بسته هویتی  اینقدر بزرگ،غیر فردی،غیر بومی، غیر شخصی و مبهم فقط از کیسه حکومتهای توتالیتری بر می آید که با نابودی فردیت فرد و اعطای یک بسته هویتی نامعلوم احساسات و رفتار فرد را کنترل می کنند. شاهدش آن همه سربازی که با همین شیوه در آلمان نازی به جبهه های جنگ فرستاده شدند.

ایرانیان داخل و خارج از ایران

اما مساله ایرانیان داخل و خارج از ایران کمی از موضوع بحث بالا پیچیده تر می شود. چرا که گذشته از اینکه هنوز بسیاری از ایرانیان چه در داخل و چه در خارج از ایران احساسات مبهم و پیچیده ملی گراییشان را حفظ کرده اند و در بسیاری موارد هنوز آنرا به  بسته هویتی  به خودشان تحمیل می کنند، تجربه ایرانیان داخل و خارج از ایران هر روز از هم متفاوت می شود والبته این بدیمنی را من ناشی از هرچه بیشتر منزوی شدن ایران می دانم.

به یمن سیاست های بشر ستیزانه و دیپلماسی غیر دیپلماتیک مقامات ایرانی، ایران هر روز بیشتر از روز پیش به کشوری منزوی تبدیل می شود که رابطه اش با دنیای بیرون کمتر و کمتر می شود. این رابطه بد سیاسی، اینهمه دشواری برای مسافرت ایرانیان به خارج از کشور، اینهمه دشواری و بی رغبتی به حضور توریستها در ایران، فقدان دسترسی به مطبوعات آزاد ایران و منابع اطلاعاتی خارج از ایران ،  دسترسی بد به اینترنت،همه و همه ایرانیان را با یک اطلاعات و تجربیات محدود و مشخصی درگیر کرده است . این یکدستی و عدم تنوع آن تفکر باز، آن سعه صدر و وسعت نظر  را تا حدی از مردم دور کرده است. البته می دانم که دارم تعمیم می دهم و این کار خطرناکی است ولی تا حدزیادی و درباره متوسط عمومی مردم حرف می زنم. البته روی سخنم افردای نیست که از تلاش فردی هرگز دست نمی کشند و با هردشواری این دیوارهای بلند را طی می کنند تا به دنیای بزرگتری نگاه کنند. این بسته بودن فضای فکری ایرانیان که حتی بین آدمهای روشنفکر و اصولا اهل کتاب هم دیده می شود، یک قاعده کلی شده است در ایران و اینبار که ایران بودم حس کردم شده است حال عمومی آدمها.

نه این همه بی اطلاعی که روحیه مردم نسبت به وضعیت موجود، من را با وحشت یاد رمان 1984 جورج اورل می اندازد، اینهمه غرور و تعصبی که بین مردم حتی درباره مسایل ساده و کوچ می دیدم، این حس وحشتناک را در من ایجاد می کرد که ایران هرروز بیشتر و بیشتر دارد شبیه یک جزیره ، یک کره شمالی می شودکه ارتباطش با دنیای بیرون تقریبا قطع شده است و فکر میکند همه دنیا همین است که او می بنید.

وضعیت ایرانیان خارج از ایران البته هم شبیه و هم متفاوت است. از یکسو، ایرانیان چه داخل و چه خارج از یک آبشخور فرهنگی تغذیه میکنند و احتمالا مشکلات فرهنگی مشابهی دارند. یعنی آن بسته بودن ذهن در ایرانیان خارج از ایران نیز وجود دارد، ولی این دسته شانس بیشتری برای باز کردن ذهنشان دارند و به نظر من به طور متوسط از ایرانیان داخل ایران بیشتر ازمرز تعصبهایشان گذشته اند.  حالا این دو دسته آدم،چه از مرز تعصبهایشان گذشته باشند چه نگذشته باشند ،با همدیگر گفتگوی سختی خواهند داشت. این البته هم ناشی از این مساله می شود که در ایران کنونی،مساله از ایران رفتن شبیه یک انتخاب همیشگی شده است. آنقدر هزینه های ترک ایران بالاست که اکثر افرادی که ایران را ترک میکنند، تصمیم می گیرند که برای همیشه درخارج از ایران بمانند.  این مساله باعث می شود که ارتباط فرد با کشور مادری ضعیف شود.در حالیکه اینجا من می بینیم که بسیاری از کودکان وقتی به سن قانونی می رسند،وقتی تصمیم می گیرند دانشگاه بروند، شهرها و کشورهایی بسیار دور از زادگاه خود را انتخاب می کنند، سالها دور از خانه دور دنیا را می گردند و البته هروقت که دوست داشتند،می دانند که می توانند به خانه بر گردند،کما اینکه گاه به گاه نیز این کار را می کنند. کسی آنها را قضاوت نمی کند که چرا در شهر زادگاهشان درس نخوانند، یا چرا دنیا را گشتند. وقتی هم که بخواهند برگردند، بیش و کم جایگاه سابقشان را در کشورشان دارند.

قصه تلخی که وقتی ایران بودم برای من اتفاق افتاده بود این حس عجیب بود که از آدمها می گرفتم که مرا به خاطر ترک ایران یا گاهی به خاطر نیاوردن یک کلمه فارسی یا تغییراتی که در عادات دستشویی رفتنم ایجاد شده بود،قضاوت و محکوم می کردند. من منکر تغییراتم نیستم(بدون این تغییرات چگونه در محیط جدید دوام می آوردم؟) آنچه مرا به درد می آورد، تعصب و خشک منسکی بود که در برخورد اطرافیانم می دیدم. تعصب چیزی بود که من در ایران،حتی در جمعهای صمیمی اطرافم دیدم.

توی روزهای گرم بهار تهران این شعر سهراب به یادم می آمد:

چشمها را باید شست،جور دیگر باید دید

Advertisements

2 پاسخ به “چشمها را باید شست

  1. سلام هليا
    راستش به نظر من اون بحثي كه در وبلاگ صبا شد، در اون سطح كه حرف زديم به مساله ملي‌گرايي ارتباط زيادي نداشت. دست‌كم من اصلا از اون منظر نگاه نمي‌كردم و كامنت نمي‌گذاشتم.
    من از تعلق خاطر حرف مي‌زدم اما از يه هويت ملي‌گرايانه نه. اتفاقا فكر كنم از توي كامنتها بشه فهميد كه من هويت را كاملا هم برساخته جامعه نمي‌دانستم. طبيعي است كه جامعه در اون چه الان من هستم تاثير داره اما خود من هم در اينكه هستم، نقش داشته‌ام. بنابراين من بيشتر روي اون قسمتي داشتم حرف مي‌زدم كه صبا از هويت مكتوب و تحميل‌شده صحبت مي‌كرد. من اونو داشتم نقد مي‌كردم.
    نوشته صبا به نظر من يه نوشته شخصي بود مثل ديگر نوشته‌هاي وبلاگي، مانند نوشته‌هاي تو يا من، حاوي تجربه‌هاي شخصي او از زندگي در ايران و بعد از كندن يا رفتن از اينجا و البته حس و درك و دريافت يه نفر از يه جامعه. در نظر من (همان طور كه خودت هم وقتي از تجربه رفتنت مي‌گي تاكيد مي‌كني) ممكن بود يك يا دو فاكتور از عناصر تاثيرگذار بر زندگي صبا يا تو عوض مي‌شد تا شما از ايران نرويد، به همين سادگي، يا نه ممكن بود تجربه‌هاي اين چند ساله من طوري ديگه باشه و منو از ايران به بيرون سوق بده، باز به همين سادگي. بنابراين به نظرم بحث ما مزمت كساني كه رفته‌اند يا تحسين كساني كه ايران هستند، نيست. كلا من چنين ديدگاهي ندارم و فكر مي‌كنم خوب تا حدي زندگي هر كسي دست خودشه و يه فرصت غيرقابل بازگشته، براي همين هركي حق داره هر طور دوست داره از اين فرصتش استفاده كنه.
    من مي‌خواستم به ياد صبا بيارم كه مثلا من اينجا هستم، در ايران، در اين فضا دوام آورده‌ام، زندگي بدي هم ندارم، حس هم نمي‌كنم همه هويتم تحميلي هست، روي هويتم مي‌توانم كار كنم، در يك فرايند دائمي تغيير هم هستم. ممكن است براي تجربه دنياهاي ديگر پاشم بروم سفر، يا حتا مهاجرت كنم، اما اينجا هم كه هستم حس نمي‌كنم همه چيز به من تحميل شده. ممكن است تو بگويي آستانه تحملم بالا رفته و يا نمي‌بينم تحميل هويت چطور اتفاق مي‌افتد چون در آن هستم…. اما من اصلا فكر نمي‌كنم اين طور باشد چون مي‌بينم در بزنگاه‌هاي زندگي‌ام، من فرصت تصميم‌گيري و انتخاب داشته‌ام و دارم. هرچند من انر‍زي بيشتري مجبورم بگذارم اما مي‌توانم خودم باشم تجربه‌ام مي‌گه مي‌توانم و انرزي هم براي كارهاي ديگر و چيزهاي ديگر دارم!
    راستش دليل اينكه من از ايران نمي‌رم اين نيست كه من خيلي ملي‌گرا هستم يا وقتي سرود ملي مي‌خوانند نفسم بند مي‌آيد، يا اگر جنگ بشود براي حفظ يك وجب از خاك وطنم مي‌روم خودم را به كشتن مي‌دهم (چون با جنگ به هر صورت مخالفم). نه به خاطر اين است كه من مي‌خواهم نزديك پدر و مادرم باشم، مي‌خواهم بزرگ شدن خواهرم را ببينم، اينجا خانه درست كرده‌ام و به خانه‌ام حس دارم. چون مي‌خواهم وقتي در خيابان قدم مي‌زنم زبان فارسي بشنوم. در مهماني‌ها بتوانم لودگي كنم و حرف بزنم يعني آنقدر بر زبان مسلط باشم كه بتوانم طنازي كنم. اين يك انتخاب شخصي است. گلي هم به سر كسي نمي‌زند. ولي حس مي‌كنم همين كه هستم خوب است، همين كه مي‌خندم، همين كه شلنگ تخته‌اندازان توي خيابان راه مي‌روم، همين كه با ان چيزهاي اين جامعه كه ازش بدم مي‌آيد، مي‌جنگم، خوب است همين كه سعي مي‌كنم راست بگويم، همين كه وسط كارهايم يك مطلب براي روزنامه بنويسم، همين براي دور و بر خودم خوب است همين كه ميل به تغيير بيرون را دارم و ميل به تغيير دائمي درون را. هليا يادت هست مي‌گفتي هركس بايد پيامبر دور و بر خودش باشد، همين كه دور و بر خودش را تغيير بدهد، پيامبر است؟
    در مورد هويت فردي هم راستش فكر مي‌كنم با نظراتت موافق نيستم. كاري ندارم كه فردگرا بودن خوب است يا بد كه به نظرم درباره اين هم بحث زياد مي‌شود كرد.
    فكر مي‌كنم درباره فردگرا نبودن ايرانيان اغراقي در نوشته‌ات هست؛
    اول اينكه نمونه‌هايي كه خودت ديده‌اي را تعميم داده‌اي. مثلا من شخصا تجربه كاملا متفاوتي داشته‌ام و به نظرم تغييراتي كه در اين بيست ساله اخير از اين نظر در جامعه رخ داده را ناديده گرفته‌اي. تجربه بيشتر نوجوانان الان هم با اين چيزي كه تو نوشته‌اي متفاوت است.
    در ضمن خوب سبك زندگي آدمها فرق دارد، وقتي من توي عشيره زندگي مي‌كنم، طبيعي است كه هويت من به اعضاي ديگر قومم بسته است، چون زندگي‌ام به آنها بسته است، همان‌طور كه زندگي‌ام به دار و درخت و گوسفند بسته است. يعني طبيعي است كه سبك زندگي آدمها موجب شود فرد يك هويت بومي يا محلي براي خودش انتخاب كند.
    راستش من هم از ملي‌گرايي يا وطن‌پرستي دفاع نمي‌كنم اما يك اصل ساده در ذهن من است، اينكه من اينجا دنيا آمده و بزرگ شده‌ام، اينجا مسائلي دارد كه ممكن است من بتوانم به حل آنها يا تغيير آنها كمك كنم. البته حفظ خودم و رشد خودم هم برايم مهم است و تا جايي كه اين دو آنقدر كه حياتم به خطر نيفتد، تهديد نشوند من نسبت به تغيير و كمك حس تعهد دارم. اگر در استراليا هم دنيا مي‌آمدم و باز اين حس تعهد را داشتم به تغيير آنجا فكر مي‌كردم.
    بعدشم به نظر من ايرانيان ملي‌گرا نيستند كه اگر بودند كه عملا نبايد آمار مهاجرت اينقدر بالا بود يا عملا بايد در برابر حراج اين كشور ساكت مي‌ماندند. نه اتفاقا فردگرا هستند كه اين قدر ميل به رفتن از ايران (بلاخره كندن از تعلقات خاطرشان در اين كشور) عمومي شده است.
    شايد تبليغات حكومت مردم را به سوي يك بسته به قول تو هويتي مبهم سوق بدهد ولي در عمل كه نتيجه‌اش به نظرم سوق دادن مردم به فضاهاي خصوصي و اشاعه يك جور نفع‌محوري فردي بوده است. نتيجه عملي‌اي كه بتوان گفت اين تبليغات مردم را وطن پرست كرده تا در برابر دشمن فرضي هميشگي حكومت جبهه بگيرند، مشاهده نمي‌شود.
    هليا وقتي مي‌گويي ايرانيان خارج از كشور احساسات ملي‌شان را حفظ كرده‌اند، منظورت دقيقا چيه؟ منظورت اينه كه اخبار ايران را دنبال مي‌كنند و از غربت حرف مي‌زنند؟ خوب از يك آدمي كه چندين سال در يك جا زندگي كرده انتظار داري نگران خبرهاي بدي كه از ايران مي‌رسد، نباشد، خبرهايي كه اگر نگوييم مردم كشورش، اعضاي خانواده‌اش را در ايران تهديد مي‌كند؟
    هليا من موافقم كه ايرانيان درگير تجربه‌هاي خودشان هستند به خاطر رفتار حكومت اما راستش من ايرانيان داخل و خارج را هر دو محصور در اين حصار مي‌بينم چون از اون سعه صدر و وسعت نظر در ايرانيان خارج از كشور هم كه تجربه متفاوت زندگي در جايي ديگر را داشته‌اند،‌ نديده‌ام، نخوانده‌ام، نشنيده‌ام. شايد چون به قول تو آنها هم به خاطر حفظ آن بسته هويتي كه از ايران با خودشان برده‌اند، ‌درگيرند.
    فكر نمي‌كنم همه توليدات و انديشه ها و ايده‌هاي ايرانيان خارج از كشور از زير نظر من مي‌گذرد يا مي‌تواند بگذرد اما اين همه دوست و قوم و خويش دارم كه در خارج زندگي مي‌كنند آنها را مشاهده كرده و با آنها ارتباط داشته‌ام.
    هليا چه طوري مي‌تواني بگويي فضاي فكري مردم سوئد يا مثلا آمريكا بسته نيست براي مثال و فضاي فكري ايرانيان بسته؟ من با اينكه فضاي فكري ما بسته است موافقم اما نمي‌دانم چرا دنياي يك آمريكايي مثلا باز است. سوالم شايد ابتدايي و بديهي باشد ولي فكر مي‌كنم بد نيست رويش كمي تامل كنيم. آيا واقعا يك سوئدي كه آن طور كه من ديدم فردي سرد، سخت‌ارتباط، فرو رفته در خود طوري كه چشمهاي آدمهاي ديگر را تماشا نمي‌كند (اغراق كردم براي روشن شدن يه موضوعي) و كسي كه تو مي‌گويي فردگرا هم هست، چطور مي‌تواند دنياي بازتري داشته باشد؟
    من هم از همين قصه تلخ نگران بودم، از قصه تلخ دور شدن بيشتر آدمها از هم. اين دغدغه را توي كامنتي كه روي وبلاگ صبا هم گذاشتم نوشتم.
    راستش هليا من نمي‌خوام جدل كنم و فكر كنم با شناختي كه از من داري مي‌تواني حس كني كه قصد ندارم كسي را محكوم كنم يا آزار بدم اما واقعا به اين موضوعات فكر مي‌كنم و ذهنم را درگير مي‌كند. دوست دارم اين گفتگوها به خاطر تجربه‌هاي متفاوت متوقف نشه.
    قربانت

  2. اندیشه من فکر کنم بعضی چیزها را من خوب توضیح ندادم یا تو تند خواندی وگرنه توی خیلی چیزها منظور من به چیزی که تو میگی هم نزدیک تره. مثلا درباره حس وطن پرستی، من خودم حس هویت فردی و آن هویت گروهی را خیلی اصیل می دانم و می فهممش. یعنی من که توی اصفهان به دنیا آمدم آنجا یک هویت گروهی از من و خانواده و محله ام برای من ساخته شد که در سطح بزرگتر اصلا برایم هرگز ساخته نشد. شاید معادل همین هویت هم در بعد فردیش برای یک اروپایی ساخته شده باشه. من از هویت ملی حرف زدم که به نظر من آنهم در کشوری مثل ایران واقعا ما به ازای خارجی نداره ولی خیلی ها در توهمش هستند. منظور من از ملی گرایی خواندن این سرود» ای ایران » است که من با هر بندش مشکل دارم. این پرستش وطن و در وگهر خواندن خاکش و گفتن: چو ایران نباشد تن من مباد!!!!!!!! اینها اتفاقا توی جمعهای ایرانی اینجا هم زیاد دیده میشه. هی سرود ای ایران می خوانند و به ستایش فردوسی می پردازند. من این را نمی فهمم و گرنه خبر خواندن و خبر گرفتن از ایران که ملی گرایی نمی خواهد. آدم به این کشور و مردمش علاقه دارد و درگیری ذهنی آدم است.
    ولی منظور من از بسته بودن ذهن،گرچه همانطور که گفتم به نظرم خیلی از ایرانیهای خارج هم به آن مبتلا هستند، به نوعی بستگی در پذیرش نگاههای دیگر،سبک زندگی های دیگر و این عدم آمادگی برای تنوع است. اندیشه یک اروپایی که بیاید ایران باید تا حد بیشتری خودش را با زندگی توی ایران تطبیق بدهد تا یک ایرانی که می رود اروپا. چون توی سوئد لااقل من می بینم که آدمها با تحمل بیشتری سبک زندگی متفاوت را تحمل می کنند. علتش هم خیلی ساده اینست که از اولش کسی به آنها نگفته که فقط یک سبک درست زندگی وجود داره و درصدی از تنوع را همیشه دیده اند. به نظر من البته اگر ایرانی ها هم بیشتر مسافرت کنند و به قول ایرانی ها «جهان دیده» شود فرق می کند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s