The Best of Youth

ما یک مراسمی داریم به اسم فیلم دیدن. عصرها یا گاهی شبها می نشینیم جلوی تلوزیون بزرگی که جهازی حاجی بوده و فیلم می بینیم. گاهی فیلمهایی که من انتخاب کردم ولی از آنجا که حاجی یه فیلم باز حرفه ای به انتخاب اواعتماد می کنیم. چند روز پیش،قبل از امتحان پایان ترم من بود و من خسته از کار،متوجه بودم که بیش از هرچیز دیگری نیاز دارم که یه فیلم آسون و خانوادگی ببنیم که کمی ذهنم آروم بشه . مسلما توی ژانر وحشت،پلیسی یا سینمای متفکر نمی خواستم چیزی ببینم. شاید چیزی شبیه ترانه پاپ می خواستم. خلاصه یه فیلمی پیدا کردیم به اسمThe Best of Youth . یه فیلم 6 ساعته ایتالیایی که اتفاقا توی . ای. ام. دی . بی رتبه خیلی بالایی هم گرفته بود. حاجی خیلی زود خسته شد و رفت و من تنهایی فیلم را دیدم. اولش واقعا فقط برای اینکه به امتحان فردا و خستگی روز قبل فکر نکنم فیلم را تماشا می کردم ولی بعدش خود فیلم برایم جذاب شد. سرزمین سبز و آفتابی ایتالیا،آدمهای خونگرم و عاطفی،تن صدای بلندشان و این همه شمرده و واضح صحبت کردنشان(کلی ایتالیایی یاد گرفتم)، اهمیت زیادی که به خانواده می دهند،احساساتی گری هاشان،  اهمیت بسیار واضح و مبرهن غذادر فرهنگشان و آن روحیه شرقی حاکم همه و همه برای شش ساعت منو پای تلوزیون بزرگ نشاند و در یکجور لذت نوستالژیکی برایم رقم زد.تمام مدت حس می کردم ایتالیا،ایران اروپاست که کمی تر و تمیز تر وهنر دوست تره .

ولی چیزی که از همه بیشتر برایم جالب بود، نحوه شخصیت پردازی فیلم بود. توی فیلم به جز دو شخصیت خسته و ناراحت بود که  هیچ کس نفهمید و فیلم هم ادعایش را نکرد که توضیح بدهد مشکلشان چی بود. یکی دختر جوانی به اسم جولیا بود که دوست دختر و مادرفرزند یکی از دو شخصیت اصلی فیلم،نیکولا،بود. جولیا که با هیپی گری شروع کرده بود و با نیکولا دوست شده بود، رفته رفته یک کمونیست افراطی شد و خانواده اش را برای مبارزات مسلحانه ترک کرد. سالها حتی توی زندان هم از دیدن دخترش و یا هر برقراری هر نوع ارتباطی امتناع کرد. دختر خسته و ناراحتی که یک وقتی می خواست دنیا را عوض کند و بعد تبدیل شد به کتابدارپیر و ترسان و لرزانی که حتی اعتماد به نفس انجام کارهای معمولی را نداشت.

شخصیت ناراحت دیگر هم ماتئو بود که خوشتیپ ترین شخصیت فیلم بود ولی واقعا اعصاب نداشت و بعد ازبه خاطر رفتار بدش چندین بار انتقالی گرفت، شب آخر بعد از اینکه کلی با دختری که دوستش داشت و ازش حامله بود بدخلقی کرد،درست شب سال نو خودش را کشت.

راستش را بخواهید نحوه برخورد با شخصیت ماتئو و مرگش برای من از همه جالب تر بود. همه خانواده جشنها و برنامه های عادیشان را داشتند،همیشه هم ماتئو دعوت میشد،ولی نمی آمد و خانواده کم کم قبول کردند که خوب اینطوری است. هیچکس هیچ وقت تلاش بیشتری برای فهمیدنش نکرد حتی بعد از مرگش. یعنی یه واقعیت تلخی بود توی این قضیه که بابا اگر حالت بده، به خودت مربوطه، متاسفیم ولی واقعا بمیری هم به خودت مربوطه. حتی به نویسنده و کارگردان فیلم هم مربوط نیست. یعنی توی دنیای واقعی هم همینطوره. بیشتر خانواده ها و مخصوصا خانواده های بزرگ،آدمها خیلی به حال خودشان واگذاشته شده اند. آدمها مسوول شادی و غم خودشان هستند و بله همین هست که هست.توی خانواده یکسری برنامه های شادی و جشنی هست،اگر توی این برنامه ها به تو خوش نمی گدزه ،ایت ایز تو بد!چه حیف! تو فقط می توانی فشار بیشتری را تحمل کنی و بعدش هم لابد بمیری.یعنی اینقدر واقعی بود این قضیه هنوز توی شوکش هستم.

اینهم آدرس فیلم توی ای. ام. دی . بی

http://www.imdb.com/title/tt0346336/

http://www.imdb.com/title/tt0346336/

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s