حیوان خانگی

روزهای اولی که آمده بودم سوئد یک دوست ایرانی که سی سالی بود سوئد زندگی می کرد و هم برای من هم در حکم مادر و هم در حکم  دوست بود، یکسری نکات اولیه و دانستی های مفید درباره کشور جدید در اختیارم گذاشت. زمان که گذشت در صحبت بعضی گفته هایش شک کردم بعضی هم فقط محکمتر و پررنگ تر شدند.

یکی از توصیه های اولیه دوستم این بود که اگر به خانه ی یک سوئدی می روم و او حیوان خانگی دارد، حتما با حیوان خانگی  کمی بازی و مهربانی کنم. چرا که حیوانات خانگی در حکم  یک عضو خانواده هستند اینجا و بی محلی به گربه یا ترسیدن از سگ درست مثل بی محلی کردن یا  ترسیدن از بابابزرگشان است.

البته برای من مدت زیادی طول کشید تا از سگ نترسم و دلم بیاید راحت گربه را بغل کنم. توی این مدت هم متاسفانه دل خیلی از دوستان سوئدی ام را شکستم. ولی همین سه شنبه وقتی که با خانواده دیوید و سه سگ شان رفته بودیم رستوران،واقعا عمق ماجرا را فهمیدم.

یکی از سگها، تری، توی ییلاق زندگی میکند و خیلی به شهر عادت ندارد. حالا که با پدر دیوید آمده بود شهر و  توی پیاده رو  جلوی رستوران بسته بودیمش،  عصبی بود. ناراحتی می کرد ،هی پارس می کرد و تقریبا نصف آدمهایی که از آنجا رد می شدند را گاز گرفت. البته سگ کوچولو،4 کیلویی، بود که گازش واقعا به هیچ جایی  کسی بر نمی خورد .ولی خوب بالاخره هم با مشتری پرانی اش  صاحب رستوران را کم کم داشت عصبانی می کرد هم اینکه خوب بالاخره مردم را آزار می داد. بعد از اینکه سگ چند بار هشدار گرفت و بازهم  به شلوغی ادامه داد، پدر دیوید که صاحب سگ باشد، یک بخشی از ادویه تندی که کنار غذا بود را گذاشت روی یک تکه گوشت و به عنوان تنبیه داد به سگ. سگ بعد از خوردن ادویه یا همان تنبیه اش یک سوزه طولانی کشید و بعد ساکت شد. سگ را درست مثل بچه یی که بی تربیتی کرده باشد، ادب کرد.

بعدش البته نوبت به گربه ی ما رسید.

ما به زودی گربه دار میشویم و گربه تا هفته دیگه که دوازده هفته اولیه با مادر بودنش را سپری کرده است، بالاخره به خانه ی خود تشریف فرما میشوند. برخورد اعضای خانواده با این مساله خیلی جالب بود. به من و دیوید تبریک می گفتند. برایمان خوشحال بودند. سراغ عکس گربه را می گرفتند. اسمش، حالات روحی اش، وضع جسمی اش،  اینکه چه رنگی است، خواب آلود است یا شیطان، همه را می پرسیدند. یکی یکی قول دادند که برای دیدن گربه یا همان نورسیده، به ما سر بزنند.آخر دست هم باخوشحالی انگار که واقعا من و دیوید زحمت خلق این گربه را کشیده باشیم تو چشمهای ما نگاه می کردند و می گفتند که خیلی برایمان خوشحالند. واقعا قضیه مثل این بود که  عضو جدیدی وارد خانواده شده باشد. تازه دارم توصیه دوستم را می فهمم که وقتی می گفت برای سوئدی ها حیوان خانگی در حد یک عضو خانواده است یعنی چه.

به زودی عضو جدید خانواده ما که گایا خانم اسم دارند می رسند. به محض تشریف فرمایی عکسشونو می گذارم اینجا.البته اگر شما ذوق نکردید من کاملا حالتان را می فهمم

Advertisements

4 پاسخ به “حیوان خانگی

  1. شاید خوشحالیشون به خاطر صرف گربه نیست…یه جورایی آوردن حیوون خانگی اواسط رابطه حکم عزم بر ادامه ی اون و جدی شدن برای بچه و ایناس…تا جایی که من فهمیدم

  2. به سلامتی! با نورسیده تشریف میارین اپسالا؟

  3. در این مواقع می گن قدم نورسیده مبارک … مبارک باشه … من که با فرخنده و مهران درک کردم چطور می شه گربه مثل بچه آدم باشه چه بسا عزیزتر اون دو که سرگل میگوها و مرغها را می دادن به کیتی و پیش از مهمانها به گربه شان غذا می دادن و وقتی فر گربه را بوس می کرد یا وقتی بهش می گفت بیا اینجا مامان …

  4. اینانا: خیلی فکر نمیکنم گربه را به بچه تسری بدهند ولی شاید یکجوریی در پشت زمینه این طور باشد.
    صبا: نه عزیزم تنهایی میام. گربه را با پدر می گذاریم خانه بمانه 🙂
    اندیشه : امیدوارم منهم اندازه فر بتونم از گربه خوشم بیاد. راستش من منتظرم ببینم چطوری پیش خواهد رفت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s