بیا تا کوزه بشکانیم

از کوزه همان تراود که دراوست.

این را از همه بیشتر وقتهایی، مثل امروز،حس میکنم که سرشارم از خشم و اندوه. یک توده بسیار بزرگ اندوه و خشم ریر پوستم نشسته است. می خواهم لبخند بزنم، می خواهم مهربان باشم. زیبایی های دنیا را ببینم ولی از کوزه همان می ترواد که در اوست.  کجا میشود این کوزه را شکست،همه آبهای اندوهش را به جویبارها سپرد؟ این کوزه که همان رگهای من است و این اندوه که همان خون است.

«دردی است کان را غیر مردن درمان دگر نباشد». سخن تلخی نیست، روایتی دیگر است  از همان شکستن  کوزه  ونو کردن آب…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s