چگونه به برلین رسیدم

خوب همینجوری که سیگار میکشیدیم و حرف می زدیم، صحبت شد که اهل کجایی و اینها، البته خوب مثل همیشه از من پرسیده شد که آیا اهل اسپانیا هستم یا نه؟ و البته این بار وقتی که گفتم اهل ایرانم، مخاطبم هیچ صحبتی از انرژی هسته ایران ، وضعیت سیاسی ، احمدی نژاد و  ججاب و حقوق زنان نکرد.  مخاطبم همین طوری لبخند زد، چه لبخند زییایی، و به صحبت ادامه داد. من از این موضوع  خوشحال چون نمی دانستم اگر با آن اعصاب خوردم ،کسی درباره انرژی هسته ای حرف میزد،من واقعا چه واکنشی نشان میدادم. من البته شخصا خیلی دلایل دارم که از کسی نپرسم اهل کجاست. اول از همه اینکه خوب واقعا چه اهمیتی دارد؟ قرار است که از روی ملیتنش درباره اش قضاوت کنم؟ خوب بهتر است این کار را نکنم. بعدش هم شاید بعضی آدمها مثل من از سوالهای بعدی که در پی این سوال می آید در هراس باشند. من به عنوان یک پرنسیپ و اصل شخصی از کسی نمی پرسم اهل کجایی. ولی اینبار وقتی که این دوست جدیدم پیشنهاد کرد که سوار هواپیمایی که همین الان می رود دوسلدروف بشوم و از آنجا بروم برلین، ازش پرسیدم که آیا شخصا اهل دوسلدروف هست یانه. البته هدفم این بود که بدانم اطلاعات محلی از اتوبوس و این ماجراها دارد یا نه. اهل دوسلدروف نبود، اهل یک شهری به اسم دورتموند نزدیک دوسلدروف بود و یکسری اطلاعاتی هم داشت که البته خیلی دقیق نبود. ولی خوب پیشنهادش برای رفتن به دوسلدروف خیلی هم بد به نظر نمی رسید. طبق گفته ی او قطار شبانه می گرفتم و صبح برلین بودم.

زنگ زدم به دوستی که توی برلین منتظر بود واز شانس بد آن موقع تماس برقرار نمیشد. زنگ زدم خانه با دیوید مشورت کنم که او هم گفت خوب قیمت بلیط که 1200 کرون بود، زیاده ولی البته خود من تصمیم می گیریم. یعنی به شیوه یک سوئدی کامل هیچ مشورت ، نظر یا  ایده ای به من نداد.

واقعا خسته بودم، دوست نداشتم برگردم استکهلم. حوصله اتوبوس سوار شدن  و دوباره توی ترافیک ماندن را نداشتم. از سوی دیگر آن روزها سر کار تعطیلی گرفته بودم و خیلی زود بود تعطیلاتم حرام شود. باید زود تصمیم می گرفتم. هواپیما داشت می پرید، باید زود تصمیم می گرفتم. دلو زدم به دریا و بلیط رو خریدم. و رفتم توی صف پرواز.

به محض اینکه هواپیما بلند شد حس اضطراب بدی به ام دست داد. هیچ چیزی راجع به این شهر نمی دانستم. درباره برلین ،خطوط راه آهنش و فرودگاهش کلی اطلاعات جمع کرده بودم ومی دانستم کدام خط را باید سوار شوم و کجا پیاده شوم و اینها ولی درباره دوسلدروف هیچ چیزی نمی دانستم. پرواز بیشتر از دوساعت طول می کشید،یعنی حدود ساعت 11 شب می رسیدم دوسلدروف. دیوید برایم چند تا خط اتوبوس و قطار پیدا کرده بود که البته متاسفانه باید از قبل رزور میشدند . تنها گزینه قطار بود،البته ما نمی دانستیم که جا دارد یا نه که حدود 100 یورو هزینه اش بود.

خلاصه من دل آشوب نشسته بودم توی هواپیمایی که داشت من را به سمت شهری می برد که چیزی ازش نمی دانستم. تقریبا آخرهای سفر بود که همان پسری که این پیشنهاد را داده بود را دیدم. می خواست برود دستشویی. اولش من را ندید یا به روی خودش نیاورد ولی من دست تکان دادم و آمدم سراغم. شروع کردیم صحبت کردن و خیلی زود بش گفتم که به نظرم کار اشتباهی کردم سوار شدم. هیچ چیزی راجع به این شهر جدید نمی دانم و ظاهرا اتوبوس و قطار آنقدر منظم که تو می گویی نمی رود.

بچه طفلکی از خیر دستشویی رفتن گذشت، منهم اصلا یادم رفت بچه توی صف دستشویی بود.رفتیم سرجای او که صندلی خالی داشت آنجا نشستیم. خلاصه کلی حرف زدیم. یکی از معدود لحظات زندگیم بود که اینقدر از مصاحبت  با یک آدم حس خوشایندی به ام دست داده بود. خلاصه ما همچنان درباره سوئد،آلمان، زندگی توی سوئد، یادگیری سوئدی، پیدا کردن بلیط به سمت برلین حرف زدیم. نمی دانم شاید درباره چیزهای دیگر هم صحبت کردیم فقط می دانم که برای صحبت کردن با این آدم هیچ نیازی به فکر کردن نبود. مثل دوستهای قدیمی صحبت از هر گوشه ای خودش تراوش میکرد.

وقتی رسیدیم به دوسلدروف به اش گفتم دوست پسر من یکی دو تا اتوبوس پیدا کرده و برام فرستاده ولی متاسفانه باید از قبل رزو می شدند و من نمیدانم حالا وسط این بر بیایان چه کنم. کمی فکر بعد گفت که ما توی جهتهای مختلفی داریم حرکت میکنیم وگرنه دعوتت میکردم که شب را بیایی خانه ی پدر و مادر من بمانی و صبح بروی برلین.

من اولش گذاشتم به حساب تعارف. هی به دیوید زنگ زدم ببینم می توانه اطلاعات بیشتری برام  به دست بیاره  ولی متاسفاته خیلی چیزی دستم نیامد. خلاصه یک نگاهی توی چشمهای این پسر آلمانی مهربون انداختم و گفتم یور افر ایز وری سوییت! تنکز. آیم گویین تو اکسپت ایت.

واقعا باید چی کار میکردم؟ بله شب رفتم خانه آدمی که دو ساعت بود باش آشنا شده بودم. زنگ زد به پدر و مادرش خبر داد و بعد سوار ماشین بنز آخرین سیستم دوستش که آمده بود فرودگاه دنبالش شدیم و رفتیم خانه شان.یک ساعت و نیم توی جاده تاریک جنگلی حرکت کردیم تا رسیدم به خانه ی بسیار زییای دوست جدیدم در دورتموند

ماجرای اقامت یک شبه ام برای خودش یک پست دیگر است البته .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s