چگونه به برلین نرسیدم؟

ارزان ترین بلیطها را توی اروپا-حداقل تا جایی که من میدانم-شرکت رایان ایر می فروشد. اغلب توی  فرودگاههای دور افتاده و خارج از شهر  و البته بدون هیچ امکان پذیرایی یا خدمات ویژه ای.

برای سفرهای کوتاه که آدم بار زیادی برای حمل ندارد، مشکلی برای خریدن یک ساندویچ یا حمل یک غذای کوچک توی کیفش ندارد، رویهمرفته خیلی سفرهای مقرون به صرفه ای میشود.

من هم برای سفر به برلین یکی از این پروازها را رزرو کردم، توی یک فرودگاهی در صد کیلومتری استکهلم. اتوبوسهایی که این مسیر را میروند،تقریبا همیشه حدود 1:20 تا 1:40 دقیقه زمان طی میکنند تا از مرکز شهر استکهلم به فرودگاه -اسکاوستا -برسند.

البته این اصطلاح «تقریبا همیشه» برای سفر برلین من مصداق نداشت. سفر معمولی یک ساعت و نیمه، سه ساعت طول کشید.یک جای جاده در دست تعمیر بود و باران می بارید و راننده ما یک خانم بسیار محتاط و تابع قانون بود که حتی یکبار هم سعی نکرد سبقت بگیرد یا کمی تندتر برود تا این مسافران بدبختی که همه در حال جلز و ولز بودند را زودتر به مقصد برساند.

من پروازم ساعت 7:05 بود. فکر کردم که اگر اتوبوس ساعت 4:30 را بگیرم باید کافی باشد. خوشبینانه فکر میکردم حتی با احتساب ترافیک اگر دو ساعت توی راه باشم بازهم ساعت 6:30 می رسم فرودگاه که برای من که برای برای تحویل ندارم باید خیلی خوب باشد.

البته این خیال باطل هرگز محقق نشد.ما نزدیک ساعت8 رسیدیم به فرودگاه و وقتی رسیدم هواپیما ده دقیقه بود که توی هوا بود.

آره درست حدس میزنید، پرواز را از دست دادم. خیلی حرص خوردم از دست خودم که چرا اتوبوس زودتر را نگرفته بودم . از طرفی خیلی خسته بودم،؛ سه ساعت توی اتوبوسی که متر به متر حرکت میکند، با دلی که هی جوش میزند ، خیلی خسته ام کرده بود،می توانم بگم که مغرم دیگر درست کار نمیکرد. اطلاعات فرودگاه گفت که بی خود خودم را برای زنگ زدن به رایان ایر خسته نکنم، اونها اصلا تضمینی در اینباره ندارند. از طرف دیگر سفر بعدی به برلین روز دو روز دیگر بود.

خسته بودم. از همه بیشتر میتوانم بگویم که اضطرابی که توی آن سه ساعت کشیدم و حس بد از دست دادن پرواز خیلی کلافه ام کرده بود. گفتم میروم بیرون یک سیگار میشکم کمی مغرم آرام بشود،بعدش فکر میکنم باید چی کار کنم. من حدود دو- سه سالی هست که سیگار را ترک کردم. سیگاری توی کیفم نداشتم. تصمیم گرفتم پررو باشم و از کسی قرض بگیرم. اولین کسی که دیدم داشت سیگار میکشید، یک آقای حدودا چهل ساله بود. سیگار آخرش بود و میخواست خودش بکشد.

دومی یک پسر جوان هم سن و سال خودم بود. تیپ اش کمی شبیه هیپی ها بود. من که به زور خودم را برای درخواست چنین خواهشی برای بار اول  آماده کرده بودم، با هزار بدبختی و من من کنان رفتم سراغش ،  گفتم می دانم خواهش عجیبی است، ولی من پروازم را از دست داده ام و خیلی اعصابم خورد است. معمولا هم سیگار نمیکشم ولی حالا لنگ یکی هستم… پسر جوان البته با خوشرویی که اصلا انتظارش را نداشتم گفت که خواسته عجیبی نیست و بفرمایید سیگار. بعد براش توضیح دادم که من ترک کردم و به همین خاطره که توی کیف خودم سیگاری نیست و… اوهم گفت اگر می دانست حتما به هم سیگار نمی داد.بعدش ما کمی بیشتر صحبت کردیم . آن صحبت ها اصلا ماجرای آن شب را جور دیگر رقم زد 🙂

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s