مثل خورشید می درخشید

توی محل کار من ازمدتها قبل از اینکه من بیایم یک بلبشویی بود و یک رئیسی بود که هیچیک از وظایفش را انجام نمیداد و در عوض با همه سرجنگ داشت . من هم اوایل که آمده بودم بداخلاقی ها و بی ادبیهایش را میگذاشتم به حساب اینکه من احتمالا سوئدی ام خوب نیست و متوجه مسایل نمیشوم و احتمالا اشتباه میکنم. بعد از مدتی البته متوجه شدم که اصلا آدم بی ادبی است. ولی بعد از اینکه خانم رئیس به شیوه مودبانه ای از کار برکنار شد تازه فهمیدم که به یک افسردگی بدی مبتلا بوده و همه توی دفتر از دستش عاصی بوده اند. بعد از مدتی که هیچ مقام بالاتری توی دفتر نبود وکارها فقط در حد اولیه رفع و رجوع میشد یک رئیس جدیدی آمد که از زمین تا آسمان با رئیس قبلی فرق داشت.

دوست دارم درباره این خانم جدید به اسم وی ویان که مخفف اش وی وی است صحبت کنم. او  آخر این ماه از محل کار ما میرود به محل کار سابقش ولی  مطمئنم که خاطره خوب همکاری با او توی دل همه ما می ماند.

از روز اولی که وی وی آمد خوش اخلاقی اش جلب نظر میکرد. بیشتر از اینکه حرف بزند گوش میکرد. با کمال میل یک مساله را برای هرکسی از رئیس تا کارمند پست توضیح میداد. از کار کردن هراسی نداشت. از کارهای یدی و به قول معروف کار گل گرفته تا کارهای اداری، برنامه ریزی، کنترل حسابها و… همه وظایف و حتی کمی بیشتر را با خوشحالی و کمال میل انجام می داد. اگر توی همین ساعتها هم ازش میخواستی مثلا بیاید توی رختشورخانه کمک کند ،نه نمیگفت.

همیشه اخلاقش سر جا بود. وقتی که مشکلی پیش می آمد رویکردش با همه فرق داشت. با کمال میل به گله های همکاران گوش میکرد،ولی خودش هیچ وقت  ، حتی برای یکبار،با گله و شکایت بحثی را شروع نکرد. همیشه با یک راه حلی بحث را شروع میکرد. اگر حتی نمی توانست مشکل را حل کند، تبعات منفی پیشامد را سعی میکرد کنترل کند.

توی چهل سالگی اش،خوش هیکل و زیبا بود. سیگار نمی کشید، مسیر حدود 10 کلیومتری خانه اش تا محل کاررا رکاب می زد. از وقتی که آمد تا وقتی که رفت این دفتر بی سامان ما را منظم کرد،همه پرونده ها ،گزارشها،حتی مبلمان را سر و سامان داد.

همیشه برایم سوال بود که وی وی چطور اینقدر همیشه مثبته. چطور اینقدر با بقیه فرق داره. منظم، کارگشا، پر از انرژی های خوب. آدمی که حتی وقتی میخواست اشتباهت را به تو گوشزد کنه جوری میگفت که ذره ای حس ناراحتی به ات دست نده.چطور وی وی اینطور بود و چطور ما بقیه اینطور نبودیم و نیستیم؟

کمی زمان که گذشت لابه لای صحبت هایمان آرا آرام وی وی کمی از خانواده اش گفت. از ماجرای ازدواج و بچه دار شدنش. اصلا از ماجرای تحصیلاتش و اینکه چطور این شغل را انتخاب کرده و توش رشد کرده بود. چیزهایی که از پدر و مادرش،خانواده همسرش  و البته خود همسرش گفت، یک خانواده خیلی گرم و حمایتگر را برایم تصویر کرد.

اینکه مادرش توی نوجوانی او را به سمت این تحصیلات تشویق کرده وامکان کارآموزی توی جاهای خوب را برایش فراهم کرده بود، اینکه خانواده همسرش وقتی که شنیدند که او وهمسرش میخواهند بچه دار شوند توصیه کردند که قبلش ازدواج کنندو آنها هم البته گوش کردند !.اینکه وقتی که او گفت میخواهد بچه دار شود همسرش قرصهای ضد بارداری را دور ریخت و توی یک ماه به همین سادگی بچه دار شدند. اینکه همه چیزهایی که برای من و امثال من مثل جا به جا کردن یک کوه می ماند برای او چقدر راحت حرکت کرده است.  تحصیلات،کار پیدا کردن، بچه دار شدند، خانه خریدن و… همه اینها مثل یک غولهایی میماند که من گاهی اصلا در توان خودم نمیبینم که باشان سر جنگ ذاشته باشم. من که توی همه چیز نه تنها همیشه تنها بودم که همیشه با سیلی از مشکلاتی که خانواده و جامعه پیش رویم میگذاست مواجه بودم،تمام انرژیم صرف این شد که از ته چا به سسطح زمین برسم. دیگربالا رفتن و درخشیدن چیزی است که توانی میخواهد که دیگر در من نیست

.به وی وی  که فکر میکنم حس میکنم او اینقدر عشق گرفته که حالا بتواند مثل خورشید بدرخشد و نور بدهد.گاهی فکر میکنم واقعا فرق هست بین کسی که صبح همسرش را می بوسد و می آید سر کار با کسی که در بهترین حالتش یک خداحافظی ساده با همسرش میکند و می آید سرکار. واقعا اگر ما از یک جایی عشق دریافت کنیم، شاد تریم،پرانرژی تریم و اصلا آدمهای بهتری هستیم.

آرزویم اینه که بتوانم آدمی مثل  وی وی باشم،کاش بتوانم روزی مثل او بشوم. کاش بتوانم بدرخشم.

او  داره از دفتر ما میره.9ه8 اصلا زیادی خوب که توی این دفتر بماند. جدی میگم اینو. از اینکه داره میره کمی ناراحتم ولی واقعا می فهمم که جای دیگری فرصتهای بهتری برایش هست  که استحقاقشون را داره.

Advertisements

3 پاسخ به “مثل خورشید می درخشید

  1. ياد اين شعر حافظ افتادم كه «چوغنچه گرچه فروبستگی است کار جهان …… تو همچو باد بهاری گره گشا می باش». مي داني وي وي را تصور كردم كه سبك و رها و شادان راه مي ره و با ديدنش آدم آرامش مي گيره …خيلي وقته چنين آدمي نديدم هرچند توي دور و بري هام ياسر واقعا كمي گره گشاست … درسته كه تجربيات گذشته آدم در مثبت يا منفي بودنش تاثير داره ولي خوب اين چيزيه كه دست ما نيست دست كم حالا ديگه كاري براش نمي توانيم بكنيم اما ذهن ما و نگاه ما دست خودمانه كه اگر روش كار كنيم مي تواند باعث رهايي ما بشود!

    • دقیقا اندیشه،همینه که واقعا دوست دارم از وی وی یاد بگیرم همانطوری که از تو خیلی یاد گرفتم. این روزها واقعا باید صبر و پشتکار تو را پیشه کنم. زندگی ام افتاده توی سر بالایی 🙂

  2. من البته الان ديگه هليا بيش از آنكه صبوري داشته باشم يه حالت تسليم بودن دارم كه اين حالت هم خوب نيست!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s