نکند باز می ترسم

یک لحظه هایی هست توی زندگی که  دوست داری یکجورهایی تجربه شان نکنی. یک لحظه هایی که خیلی هراس داری ازشان. لحظه  هایی که توی مرزهایی از زندگیت هستی که باید چشم توی چشم ترسها و ناتوانی هایت بیاندازی. لحظه هایی که اگر به رانندگی تشبیه اش کنیم، شبیه پیچیدن توی یک مسیر جدید هستند. میتوانی همانطور مستقیم ادامه بدهی یا برای رسیدن به این هدف باید بپیچی. باید مسیری را بروی که هیچ شناختی ازش نداری. توی این لحظه هاست که من بیشتر از همیشه متوقف شده ام. نگاه کرده ام توی چشم ترسهایم و ایستاده ام سرجایم. دیده ام بلد نیستم مسیر جدید را، سوال کردن هم حتی بلد نیستم، پس همینجا می مانم .

توی ماجرای پیدا کردن کار واقعا این مشکل را دارم. باید زنگ بزنم به کارفرما. با صدای شاد و پر از انرژی قانعش کنم که بین 100 نفر دیگر مرا انتخاب کند. کار سختی است قانع کردن دیگری وقتی که خودم هنوز قانع نشده ام. هنوز وجود خودم پراست از هراس. هزار هراس توی وجودم هست. بخشی از هراسها واقعی هستند. هنوز زبان سوئدی را جوری که دوست دارم مسلط نیستم. از این فرهنگ و سیستم چیز زیادی نمی دانم. هنوز آن چیزی که به لابه لای خطوط معروف است را نمیتوانم بخوانم. اینکه اصلا شخصا هنوز آدم شادی نیستم و خلاقیت و انرژی از شادی می آید و برای کار پیدا کردن، حالا اگر کارش چیزی جز دربانی قبرستان یا کارکردن با ماشین مرده شور باشد، آدم باید شاد و انرژتیک باشد.

سخت ترین کار برایم زنگ زدن به کارفرماهاست. احساس خوبی نیست. اصلا دنبال کار گشتن حس خوبی نیست.گاهی آرزو میکنم ای کاش کسی پیدا میشد و من را برای کار معرفی میکرد. ای کاش این پروسه دردناک دنبال کار گشتن کوتاهتر میشد. بعد به خودم میگویم هلیا نکند دوباره سر پیچ ایستاده ای و می ترسی که بپیچی؟

نکند دوباره می ترسی؟

Advertisements

2 پاسخ به “نکند باز می ترسم

  1. و بدي اين ترسها اين است كه وقتي بعد از مدتي خودت را بازنگري مي كني نمي فهمي چطور اينقدر درجا زده اي و سرجايت ايستاده اي نمي فهمي چرا آنقدر ترس داشته اي و خودت را براي درجا زدنهايت نمي بخشي … ترس خيلي بد است كاملا مي فهمم زيرا مدام تجربه اش مي كنم و به خاطر اين ترسها همه چيز را كش مي دهم و به عقب مي اندازم هيچ تكنيكي هم براي عبور از اين ترسها پيدا نكرده ام بچه بودم مي ترسيدم فكر مي كردم بزرگ كه بشم ترسها مي رن اما حالا واقعا ترسهام هم باهام بزرگ شدن

  2. ها، ای کاش میشد پا را گذاشت روی پدال گاز و همه این پیچها را زود رد کرد و رفت. کاش وقت ترس که میشد هی می دویدیم نه اینکه هی همه چیز را کش بدهیم 😦 من هم خسته ام. امروز می گفتم ای کاش آدم دیگری بودم یا جای دیگری بودم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s