الهام

امرزو صبح دیوید بیدار شده میگه خواب عجیبی دیدم. خوابش این بوده که خامنه ای داشته توی خیابان قدم میزده،یک آدم عصبانی ترورش میکنه.

خنده ام گرفت. همون روزش یه مطلبی توی روزنامه خوانده بودم درباره نخست وزیر سوئد که شب قبل با همسر-سابقش- رفته بود سینما و مردم توی خیابان اینها را دست در دست دیده بودند.  و کلی شایعه درست شده بود که اینها دوباره با هم دیگر هستند. گفتم به اش ایران که اینجوری نیست. خامنه ای جرات نمیکنه تنهایی بیاد توی خیابان مثل مردم عادی قدم بزنه . بدون ماشین ضد گلوله و ده تا اسکورت از خانه ی محافظت شده اش بیرون نمیاد. شاید سالها باشه که توی خیابان مثل یک آدم عادی راه نرفته.

میگه فکر نمی کردم اینقدر منفور باشه. میگه من اگر ایرانی بودم جانم را فدا میکردم که خامنه ای را بکشم، ایران را نجات بدهم. من باز خنده ام میگیره ولی به خودم میگم لااقل توی گوش این یکی خارجی ما کردیم که توی ایران این رهبر و سپاهه که تصمیم میگیره نه رئیس جمهوری. حالا دیگه فقط از خامنه ای حرف میزنه نه از «احمدی بجاب»(هیچ وقت نتونست اسمشو درست تلفظ کنه).

فقط خواستم بگم که من اخبار را چک نکنم هم فایده ای نداره، خبرهای ایران اصلا قراره به ما «الهام » بشه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s