something you can’t forget, you can’t forgive

امروز داشتم  اطراف خانه ام قدم میزدم و همزمان به یک برنامه مستند رادیویی درباره یک خانواده  مورمون سوئدی گوش میدادم. مستند عمدتا حول داستان -لیندا- دخترجوان این خانوادمی چرخید.لیندا،تربیت تمام و کمال مذهبی داشته،درست مثل همه مورمونهای دیگار همه اوقات تعطیلش در کلیسا گذشته بود. همه بازیها،شادیها،دوست پیدا کردنها و… همه بین خانواده مورمونش و کلیسا  گذشته تقسیم شده بود. به او آموزش داده شده بود که ا، یک نمونه کامل از یک انسان خوب باشد. به او یاد داده شده بود که او از دیگران متفاوت است،چرا که به چیزی اعتقاد دارد که دیگران ندارند،چرا که بیشتر از دیگران در پی کمک به دیگران است.

همه چیز برای لیندا و خانواده گرمش خوب پیش میرفت. تمرین پیانو، آواز خواندن،تعطیلات گروهی تابستانبا سایر مورمونهای دیگر همه یک زندگی آرام مورمونی را برای دخترک پیش بینی میکرده . تا اینکه دوران نوجوانی دخترک فرا میرسد. زمانی که عاشق یک  همکلاسی دختر دیگر  به اسم سارا،میشود و میفهمد که یک همجنسگراست. به عنوان یک مورمون، درحالیکه همیشه با مفهموم بنیادی خانواده بزرگ شده بوده، تمایلات جنسی اش برایش  بحرانها و تضادهای هویتی عمیقی به بار می آورد. تا مدتی سعی میکند ماجرای عشقش را پنهان نگه دارد و همچنان عضوی از کلیسا باقی بماند .و در طول تمام این بحرانهای روحی،تنهایی ها،شک های اعتقادی و شخصیتی و مشکلاتی که درخانواده مورمونش با آن مواجه بوده، هیچ کمکی از رهبرمعنویش یا سایر اعضا در کلیسا دریافت نمیکند. دخترک خودش وقتی با صدای گریان داشت ماجرای آن روزها را تعریف میکرد، از مثال عهد عتیق استفاده کرد» اگر شما صد گوسفند به خانه داشته باشید و یک گوسفند به صحرا، آیا همه صد گوسفند خود را رها نمیکنید تا به دنبال آن گوسفند گمشده بروید؟»

دخترک بعد از سالها هنوز با قلبی شکسته گلایه میکرد که او که «گوسفند گم شده» بود را هیچ کس پیدا نکرده بود. هیچکس در صحرا به دنیال گوسفند گمشده ندویده بود. همه فکر کرده بودند خودش باید دوباره راهش را پیدا کند.  به اینجا که دخترک رسید، یک حس عجیبی وجودم را فرا گرفت.وقتی که از کودکی تربیت مذهبی داری، وقتی که چیزهایی که به تو گفته شده است را همه باور داری و وقت آزمون فرا می رسد و آنچه وعده داده شده بود، آنچه تو باورش کرده بودی و همه زندگیت را بر پایه آن بنا نهاده بودی، یکی یکی جای خالی میکنند، به موازات آن  یکی یکی ستونهای زندگی و فکرت هم  فرور می ریزد و خدا فقط می داند که چه حالی بدی دار این تجربه.دخترک بارها و بارها در طی مصاحبه به گریه افتاد. و شاید فقط کسی چون من بداند انتهای این گریه ها چه چاه سیاه و عمیقی است. چه چاه سیاهی که همه آدمهای ایمان باور که ایمانشان به شک و شکست تبدیل شده، مجبور شده اند تا نه آن را بروند.

همین طور که کنار دریاچه راه می رفتم و آفتاب گریز پای نوامبر را دنبال میکردم، به مصاحبه گوش میکردم، از عمد پیاده رویم را طولانی تر کردم تا انتهای قصه دخترک را بشنوم،دخترک از  سالها پیش – 17 سالگی-که  به خاطر بوسیدن دوست دخترش،کلیسا با او برخورد کرده بود، از عضویت در کلیسا استعفا داده و دیگر به کلیسا باز نگشته بود.  حالا هم به عنوان یک دختر همجنسگرا با یک دختر دیگر زندگی میکرد. هنوز با خانواده مورمونش در تماس بود و اعتقادات مذهبی داشت،گرچه دیگر مورمون نبود.

میدانم همه چیز الان خیلی خوب به نظر میرسد، همه میگویند به به چه دختر شجاعی،آفرین به این دختر که اینقدر با خودش صداقت داشته است.ولی شاید فقط چون منی بفهمد که چرا این دختر در یک مصاحبه نیم ساعته ده بار به گریه افتاد. وقتی که با تمام وجودت به چیزی ایمان داشته ای ، با عمیق ترین و درونی ترین ذره های وجودت به چیزی ایمان داشتی و بعد می بینی که  به تو دروغ گفته شده بود. که اینها همه قصه بوده است. و این حس تلخ، چیزی  است که نه میتوانی فراموش کنی، نه میتوانی ببخشی.

Advertisements

2 پاسخ به “something you can’t forget, you can’t forgive

  1. کسی به دنبال آن یک گوسفند نمی گردد . چه کسی گله را رها می کند که گوسفند گمشده ای را بیابد ؟ گوسنفد گم شده برای همیشه گم شده.
    اما من گاه حس کردم که کسی یا کسانی کل ایمان گله را رها کرده اند تا ایمان گمشدها باشند ، البته نه دیگر در این عصر.
    شایده هم چرند می گم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s