قلمرو کلمات

دیشب دوستی را دیدم. ماجرایی را باید برایش تعریف میکردم. ماجرایی بود که قبلا درباره اش با هم صحبت کرده بودیم و حالا که اتفاقاتی افتاده بود باید برایش میگفتم. از سوی دیگر اصلا شاید به کمکش نیاز داشتم…در یک جمله همه قضیه را گفتم. توضیحی درباره جزئیات ندادم، فقط اصلا ماجرا را در یک کلام گفتم. دهانش را باز کرد که چیزی بگوید: خیلی کار….

شاید بی ادبانه بود ولی خیلی سریع گفتم: من هیچ کامنتی نمیخواهم.

درآمد که: حتی کامنت مثبت؟

نه هیچ کامنتی نمی خواستم. هیچ کلامی نمیخواستم. هیچ کلمه ای هنوزهم نمیخواهم.

اصلا از توصیف کردن بیزارم، از توضیح دادن، از تحلیل کردن، از اینکه حالا تصویر کنیم چه کنیم یا نکنیم، خسته ام.

اصلا این کلمه ها چنان قدرتی دارند که نمیخواهم به دامشان بیافتم. این کلمه ها از جاده ای می آیند که نمیخواهم پا در آن بگذارم، یا لااقل الان نمیخواهم.

دوستم دیگر چیزی نگفت .بعد در حالی که درباره شغلهایمان حرف میزدیم، به سالاد نامرغوب رستوران ارزان قیمت سق زدیم، تا بعد برویم در دمای منهای 15 درجه سیگار نازک مرا دود کنیم.

Advertisements

1 پاسخ به “قلمرو کلمات

  1. گاهي وقتها هرچي هم خودت را توضيح بدي باز هم خودت را نگفته اي و بايد سكوت اختيار كني!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s