بستگی

یک بار با دوستی که به نظر من شناخت بسیار عجیب و عمیقی از آدمها و البته به خاطر دوستی که با من داشت از من هم داشت درباره یک سالهایی از زندگیم حرف میزدم که خیلی ازشان راضی نبودم. دوستم که مرا از بیرون دیده بود یک جمله ای گفت که بعد از سالها هنوز و هنوز توی ذهنم داره زنگ میزنه، دوستم گفت:» تو توی تمان آن سالها نسبت به دنیای بیرون بسته بودی،نسبت به هرچیز جدیدی بسته بودی» حالا که بعد از سالها کمی از آن بستگی در آمده ام،تازه می فهمم که بسته بودن یعنی چه؟ که چطور بسته بودم. چطور هنوز میتوانم بسته باشم.

می بیینم که در همه آن سالها با آن تصور و درکی که از خودم /دنیا برای خودم ساخته بودم نسبت به هر امکان جدیدی بسته بودم. آنقدر در دردها و رنجهای خودم فرو رفته بودم که دردهای دیگری را نمی دیدم.

به مدد دوستهای جدیدی که به تازگی پیدا کرده ام میبینم که میشود تا مغز استخوان درد داشت و هنوز برای دیگری دلنگران بود. میشود که به بیماری سخت و شاید درمان ناپذیر مبتلا بود ولی توانست از پوست خودبینی و فقط خود و دردهای خود را دیدن بیرون آمد، دیگران را دید، دردهایشان،شادی هایشان و حسهایشان را دید و لمس کرد. میشود روزی که خودت خبر مرگ مادرت را شنیدی و نتایج آزمایش خونت تو را مستقیم به بیمارستان روانه کرد، زنگ زد به دوستی و پرسید آیا برای اسباب کشی اش کمک میخواهد یا نه؟ میشود ،میشد، هنوز هم میشود.

از خودم خجالت میکشم برای آنهمه در خودماندگی و خودخواهی هایم. برای رنجهایم که آنقدر بزرگ در من جلوه کردند. به خاطر آنهمه بی توجهی که نسبت به اطرافیانم داشتم.

گاهی وبلاگ دوستان را میخوانم که از تنهایی گله میکنند و در تنهایی از زخمها و دردهایشان می گویند،دوست دارم بگویم به شان: باز کن پنجره را،دنیا در تو و دردهایت خلاصه نمیشود.

Advertisements

2 پاسخ به “بستگی

  1. این هم در ادامه عارف شدنهایت است به گمانم .مرحله والایی باید باشه والله رسیدن به اینکه از پوسته تنگ خودت دربیایی و خارج از این پوسته دنیا را ببینی و درک کنی. من احساس می کنم روند عکس را طی کرده ام قبلا حس می کردم با دنیا یکی هستم مرزم با دنیا با اینکه خیلی حساس و زودرنج بودم مشخص نبود انگار کش آمده بودم توی بیرون اما الان نه واقعا خیلی بسته ام نسبت به بیرون … ظاهرا تلاش می کنم پیوندم را بیرون را حفظ بکنم اما از قبلترهام خیلی بسته تر شده ام خیلی دور از آدمها و رنجهایشان و حتا نزدیک به خود هم نه

  2. اندیشه عزیزم، فکر کنم خیلی با عارف شدن فاصله دارم ولی مثالهایی که زدم همه واقعی هستند. دوستی که دو بیماری بسیار سخت داره و توی این اثتا مادرتش را هم از دست داده، از یه کشور دیگه با من تماس میگیره که آیا به کمک احتیاج دارم یانه؟ دوست -همکاری که خودش از یک افسردگی بدی بیرون آمده اینقدر به دیگران و احساساتشون توچه نشون میده که من از خودم می پرسم آخه چرا من این چیزها را نمی بینیم؟ من چرا حساس نیستم؟ من چرا درد و شادی دیگری را نمی فهمم . گاهی حس میکنم علتش در خودماندگیه. .ولی اندیشه تو از کسانی هستی که همیشه خیلی به حسهای دیگران حساس بودی. برای من تو یکی از مثالهایی هستی که واقعا شاید بیشتر از خود کسی برای دردش درد کشیدی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s