آن لایه دیگر

شاید بیشتر از یادآوریهای اندیشه است که متوجه شدم اینجا خیلی اخیرا چیزی ننوشته ام.اندیشه هم خوب دارد نقش وجدان بیدار این وبلاگ تنها را بازی میکند. وبلاگی که شاید اگر من اگر یک نرد درست و حسابی بودم و همه جا کامیپوترم را با خودم می بردم، کلی پر رونق تر از اینی میشد که الان می بینید. مثلا شنبه شب که برای شنیدن یک کنسرت  هارد راک و ددمتال رفته بودم یک باری توی مرکز استکهلم، (می دانید که ذائقه موسیقی من بعد از مهاجرت، مثل آستانه تحملم برای سرما و خیلی چیزهای دیگر در من عوض شده است و من الان هارد راک که هرگز فکر نمیکردم  بتوانم دوست داشته باشم،گوش میکنم و لذت می برم) داشتم توی ذهنم همینطوری وبلاگم را به روز می کردم. یعنی حرفهایی بود که دوست داشتم کسی بشنود یا بخواندشان(حتی خودم) بعد که برای خودم یکبار تکرارشان کردم، حسم اینقدر آرام شده بود که دیگر نیاز نداشتم اینجا بنویسمشان. البته آنچه در ذهنم می گذشت شرحی بود بر تجربه من دختر مسلمان زاده   تا 19 سالگی شخصا سخت مذهبی که تجربه ای از زندگی شبانه و میخوارگی ندارد در  سوئدی که یکی از بیشترین آمار مصرف الکل در دنیا را دارد. بعد از مقاومت های زیاد   در این سه ساله ،بالاخره من یاد گرفتم که زندگی شبانه، زندگی آخر هفته،  سر زدن به میخانه و مصرف الکل بخشی از این فرهنگ هستند که تا دل به شان ندهی، این فرهنگ ازتو دلبری نمیکند. تا مست نباشی، تا تلخی آبجو برایت سرگیجه های شیرین نیاورد، تا توی تاریکی گوشه های میخانه ها، برای خودت خلوتی نسازی، درهای این فرهنگ و جامعه به رویت باز نمی شود. آن گرمایی که یک شهر باید داشته باشد تا مردمانش را به ادامه زندگی در آنجا دلگرم کند را نمی گیری. آن وقت استکهلم میشود فقط شهری که نصف سال در آن برف می آید، نصف سال شب و نصف سال روز است. مردمش سرد و ساکتند، به حقوق انسانها احترام می گذارد ولی مردمانش از روابط گرم چیزی نمی دانند. این حقیقت ندارد، یک سطحی  از جریان زندگی در استکهلم هست که من تا به حال کشف نکرده ام ولی لااقل اکنون می دانم که چنین سطحی وجود دارد،  یک لایه بسیار عمیق از این فرهنگ که اتفاقا تمام افسونگریهایش درست در همان لایه نهفته است. از دست دادن شناخت این لایه درست مثل اینست که یک جهانگرد بیاید ایران و فقط برود توی خیابانها و موزه ها و چیزی از زندگی خصوصی مردم که در خانه ها می گذرد نبیند، بعد درباره زندگی در ایران قضاوت کند.

Advertisements

4 پاسخ به “آن لایه دیگر

  1. انديشه تقريبا هر روز مياد به اينجا سر مي زنه براي همين دستش هست كه اينجا چه خبره! براي منم همين طوريه خيلي از مسائل را گاهي از اين دريچه نگاه مي كنم كه خوراكي براي وبلاگ كم خواننده ام باشه … جايي براي ارتباط با دوستانم و به قول تو حتا با خودم. آنچه درباره زندگي شبانه در استكهلم نوشتي خيلي جالب بود … ببين من حس مي كنم حتا با اينكه توي تهران بيش از ده ساله زندگي مي كنم اون رگ خوابش را پيدا نكردم زندگي شبش را هم خوب نديده ام مخصوصا اينو وقتي فهميدم كه يه بار رفتم شوش و دروازه غار و كارتون خوابهاي اونجا را ديدم … البته مي خوارگي شبانه كه ما در تهران نداريم ولي من حتا يه پارتي هم نرفته ام تا حالا…. راستي نمي توانم تو را در گوشه ميخانه تصور كنم … تصورم مي ره يا به فيلم فارسي ها يا به دختري ابروكمان با دستاري بلند و چشايي مليح و موهايي دلربا كه جام مي دستشه به يه آقاهه مينياتوري با همين مشخصات (نمي دانم چطوري تو مينياتورها تشخيص مي ديم كي مرده كي زن) تعارف مي كنه … هه هه چه ذهن كليشه اي دارم من. راستي دائم الخمر نشي!

    • اندیشه جونم بگذار پس تصویر خیلی دقیق به ات بدهم. من با همین سر و لباس معمولی سر کارم می روم بار. سعی میکنم حداقل باری بروم که فضاش تاریک باشه. اگر موسیقی هم اجرا کنند که چه بهتر. بعدش من هیچ وقت راستش تا حالا یه گوشه ی خوب نصیبم نشده ولی یه جایی می نشینم، به زور آبجو می خورم (معده ام درد میگیره) مزه اش هم که تلخه، قیمت اش هم که هم قیمت طلاست! ولی خوب خودم را مجبور میکنم که بنوشم. چون واقعا می خواهم تجربه ی زندگی اینجایی را داشته باشم. بعدش به جای اون فیلم فارسی ها با دختران ابرو کمند، یه گروه راک میاد و اجرا میکنه. دخترها و پسرهای باریک و ابرو کمند هم پیدا می شوند، ولی بیشتر کسانی که راک گوش میکنند خیلی آدمهای با حالی هستند اصلا تیپیک مدل باربی نیستند.
      ولی اندیشه هم من و هم تو باید زندگی شبانه را کشف کنیم. درست مثل رفتن به یه شهر دیگه است. شناخت یه فرهنگ دیگر. آمدم ایران بیا بریم زندگی شبانه تهران را کشف کنیم! البته با همراهی یاسر! فکرکنم نشه فقط زنونه رفت

  2. برايم سخت است اين همه تغيير را در تو ببينم . البته نه چون توئي . چون من زياد اهل تغيير نيستم . حداقل نه به اندازه تو . نمي دانم اينها که گفته اي چيست . هيچ تصوري ندارم . چون فکر مي کنم هنوز هم علاقه اي به کشف شبهاي تهران ندارم . انديشه از کارتن خوابها گفت. من از ديدن اينها حس خوبي ندارم . از ديدن جوان هايي که شبانه در خيابان هاي تهران در جهت رفع نياز هاي شبانه روزي خود بر مي ايند حس خوبي ندارم . از اينکه ادمها اينقدر دچار افراط و تفريط بشوند ناراحت مي شوم . البته اينها را فقط براي ايران و بيشتر در تهران مي گويم. به تو حق مي دهم بعد از سه سال به دنبال همرنگي با جماعت آنها باشي . بالاخره بايد انسان به يک جايي احساس تعلق بکند . يه حس نزديکي از جنس همان ها . اما من نه به اصفهانش نه به تهرانش هيچ گاه احساس تعلق پيدا نکردم . حداقل تا الان . شايد اين هم به دليل ايستادگي من در مقابل تغييرات بوده است . اما من ترجيح مي دهم امروز تهراني باشم و فردا هر چه دنيا طلبيد. من اطراف خودم حباب شفافي دارم که هم ورود به ان سخت است هم خروج از ان . اما از درون آن به همه جا تسلط دارم . و اين را دوست تر مي دارم.
    خيلي وقت بود ننوشته بودم شايد بهتربوداينها را در وبلاگ خودم مي نوشتم اما مهم نيست اينجا نوشتم .مهم نوشتن است ديگر
    تو هم بنويس

    • پروانه عزیزم! آدمها توی تغییر و تعبیری که از تغییر دارند خیلی با هم فرق دارند. من شاید به نظر تو تغییر زیادی کرده باشم ولی اگر واقعا از خودم بپرسی، من هنوز آن تغییراتی که دوست داشتم بکنم را نکردم یا لااقل در آن حدی که دوست داشتم بشان دسترسی پیدا نکردم. بدتم به سرما عادت کرده است، ساعتها می توانم در هوای بیرون بمان و فعالیتهای عادیم را ادامه بدهم، برف و باران باعث نمیشه که از پیاده روی منصرف بشوم. تا حدی زیادی به قوانین این کشور عادت کرده ام. دارم سعی میکنم لایه های زیرین تری را هم پیدا کنم در این فرهنگ ولی واقعا در مسایل بنیادی ام هنوز تغییری نکرده ام. هنوز تردید های زیادی دارم، هنوز در سرانتخابهایم پر از تردیدم.
      این یکی را اگر می توانستم تغییر بدهم با کمال میل همه دنیا را می دادم تا این تغییر رخ بدهد. ولی درباره تو وآن چیزی که به حباب تعبیرش کردی، خوب آدمها هرکدام جوری با این دنیا برخورد میکنند. البته این تعبیر خودت است . تا جایی که من می بینم تو در حباب خودت نیستی و نسبت به رنج و شادی آدمهای دیگر حساسی. این یعنی با دیگران در تماس بودن. حتی اگر خودت را در حباب می بینی، که خیلی هم خوب است اگر به تو حس تسلط به دنیا را میدهد،این حباب خیلی شیشه هایش تمییز است و تو تماس خوبی با دنیا داری.
      از اینها گذشته عزیزم وبلاگ من و شما نداره. هرچی دوست داری همینجا بنویس! البته خوب اگر مثل یه پست توی وبلاگ خودت بنویسی بیشتر خوانده میشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s