چهارده ساله ام

یک بعد از ظهر داغ تابستان اصفهان، چهارده ساله ام و به جای خون در رگهایم آتش می گردد.

داستان کوتاه خواندن را خیلی وقت نیست که شروع کرده ام، امروز مجموعه داستان آمریکایی در دست دارم. در حیاط چشم می چرخانم، به جای باغچه تفته و نیمه سوخته، پیت را می بینیم که به دیدار دوست دخترش می رود. کتاب به دقت از زیر تیغ سانسور گذشته است. هیچ توصیف دقیق و ریزی درکار نیست ولی ذهن خواننده خود فاصله بین خطوط  را پر میکند. بدن نوجوانانه ام داغ میشود و گر میگیرد.سرم را دوباره روی کتاب خم میکنم. یک خط را دوباره و دوباره میخوانم، کلمه ها را جدا جدا یا در جمله با همدیگر میخوانم. خیسی علف زیر پای پیت وقتی که پوتین اش را از پا در می آورد کف پایم حس میکنم. باد خنکی که بر علفها می وزد،تن داغ مرا کمی خنک میکند. موهای دخترک در باد می رقصد، دست من با موهایم بازی میکند. چشمم را می بندم و در علفزار دراز می کشم. چهارده ساله ام و به جای خون در رگهایم آتش می گردد.

Advertisements

1 پاسخ به “چهارده ساله ام

  1. آخ چهارده سالگي … كجايي چهارده سالگي من! دلم برات تنگ شد خيلي تو كجايي هليا؟!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s