دوپایش هنوز روی زمین بود

گاهی می خواست رها باشد، آزاد آزاد . مثل یک برگ در دست باد. دوست داشت بی وزنی را حس کند. دوست داشت بفهمد چه معنی میدهد به حرکت بادی تکیه کردن. پاهایش را نگاه میکرد، وزنه های دورشان را دوست نداشت.  سنگینش کرده بودند،دست کرد و یکی یکی وزنه ها را باز کرد. باد می آمد ولی می دید که هنوز به پرواز در نیامده. هنوز سنگین سنگین روی زمین بود.

بلند شد، آرام قدم برداشت، از همه پروازی که آرزو داشت باد برایش به ارمغان بیاورد فقط موهایش نصیبی برده بودند و داشتند در باد می رقصیدند. حاشیه کنار جوی را گرفت و آرام آرام به راهش ادامه داد.  باد می آمد ولی او پرواز نمیکرد.برگها بی هیچ تلاش و آروزیی در دست باد می چرخیدند،ولی او دوپایش هنوز روی زمین بود.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s