بیماری مادر و سفر ایران 1

تا آن زمان روی هم رفته می شد یک تابستان خوب خواندش. تعداد روزهای متوسطی ، نه خیلی زیاد نه خیلی کم،کار کرده بودم، وقت زیادی را به ورزش در فضای باز گذرانده و حسابی آفتاب گرفته بودم، از میوه های تابستانی هرکدام را بگویی چیده بودم، تمرینهای تئاتر را منظم رفته بودم، هر از گاهی شبها با دوستان بیرون رفته و چندتایی دوست جدید ملاقات کرده بودم، یکی دو سفردر اروپا رفته بودم و خلاصه می شد گفت که یک تابستان خوب داشتم،پراز آفتاب، دیدار دوستان، ورزش و گاهی کار.

توی ذهنم برنامه ریخته بودم که درست قبل از تمام شدن ویزایم بروم ایران، هم دیدنی  خانواده و نوزادی را کرده باشم که منتظر هستیم تا در آبانماه به خانواده ما بپیوندند هم در روزهای هنوز گرم آبانماه  ایران کمی تابستانم را طولانی کرده باشم.

هرچه که به میانه تابستان نزدیک میشدیم، حس اضطراب عجیبی مرا فرا می گرفت. حس عجیبی داشتم، اول فکر می کردم حس گناه دارم به خاطر اینکه تابستان را صد درصد کار نکردم، به خاطر اینکه آنقدری که می باید تمرینهای تئاتر را جدی نگرفتم یا دنبال کار نبودم. ولی این حسها همه از جای دیگری بر می خاست. از یکجور غریزه، از حسی لعنتی که تو را به همخونانت  حتی هزاران کیلومتر آنسوتر پیوند می دهد.

بی خبری، خبرهای ناراست

یک هفته ای میشد که صدای مادر را نشینده بودم.  از طریق اوو یا تلفن تقریبا با همه اعضای خانواده صحبت کرده بودم. با خواهران و برادران، پدر، نوه ها … اما هربار بهانه ای بود که مادر نمی تواند صحبت کند. یکبار بهانه این بود که مادر مهمان دارد، خودش به مهمانی است، خواب است، رفته خرید… خلاصه هیچ وقت نمی توانست پای تلفن حاضر شود. تا اینکه یک روز با صدایی که از نه چاه در می آمد خودش زنگ زد و خبر داد که یک هفته ای از جراحی اش می گذرد. غده ای در سینه اش بوده که برداشته اند. حالا اما می تواند با تلفن صحبت کند و حالش خوب است.

شوکه شده بودم، چرا زودتر به من نگفته بودند؟

مادر تلفن را قطع کرد. زنگ زدم به خواهرم. جیز بیشتری نمی گوید، هنوز می گوید که چیز مهمی نیست و یک غده در سینه مادر بوده که باید در می آوردند. از خواهرم چیزی در نمی آید. زنگ می زنم دوباره به خود مامان. شروع میکنم به سوالات ریز:

کدام سینه بوده، غده چقدر بوده، آیا غده را برای پاتولوژی فرستاده اند؟؟؟؟؟

به جای اینکه خانواده در چند کلمه ساده و صریح حقیقت ماجرا را به من بگویند مجبورم خودم با زحمت با زنگ زدنهای متعدد و اصرار و تهدید،اطلاعات پراکنده ای جمع کنم و  تکه های پازل را کنار هم بگذارم. قضیه سرطان سینه است، سینه مادر به علاوه غدد لنفاوی زیر بغل کاملا تخیله شده اند. شیمی درمانی در پیش است و سمت راست بدن مادر با خطر ناتوانی حرکتی مواجه است.

تنها توی اتاقم می ایستم و زار زار گریه میکنم. اضطراب دارم، می ترسم مریضی اش حتی از این هم جدی تر باشد. می ترسم دیر برسم، می ترسم برود… به روز آفتابی بیرون پنجره اتاقم نگاه میکنم ، این تابستان دیگر زیبا نیست.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s