بیماری مادر و سفر ایران 2

تصمیم می گیرم که بروم ایران. باید روزهای کاریم را کنسل کنم، از نیره بخواهم که سفرش به سوئد که یکسالی برای آن با همدیگر برنامه ریزی کردیم را به تعویق بیاندازد، به دوستان دیگری هم که قرار است از سوئیس به دیدنم بیایند باید خبر بدهم،  بلیط پیدا کنم و راهی شوم.

زنگ می زنم سرکار، ساعتهای کاریم را کنسل میکنم. به دوستانم ایمیل می زنم، ماجرا را برای نیره توضیح می دهم و دنبال بلیط می گردم. بلیط ارزان پیدا نمیشود. یک بلیط نسبتا گران یکسره می خرم و راهی میسنک در بلاروس می شوم تا از آنجا به تهران پرواز کنم. هواپیمای شرکت ایروفلوت خیلی کوچک و قدیمی است. حس ناامنی در آدم ایجاد میکند،  چیز در مایه اتوبوسهای خط تجریش –آزادی. ولی من وقت و انرژی ندارم که نگران این مساله باشم.چند شب است که نخوابیده ام. نه فقط سفر پیش بینی نشده ام حجم زیادی از کارهایی که باید انجام بدهم را پیش رویم گذاشته؛ اضطراب هم لحظه ای رهایم نمی کند. توی هواپیما  به محضی که کمربندم را می بندم به خواب می روم. بیدار که میشوم می بینم که برایم یه برگه اظهارنامه ورود به خاک روسیه و یک برگه اظهارنامه ورود به خاک بلاروس گذاشته اند که باید پر کنم. کنارش هم یک ساندویچ است که حتی رغبت نمیکنم لایش را باز کنم ببینم توش چه چیزی هست.

مهماندار را خبر میکنم. میگویم که من به خاک روسیه وارد نخواهم شد، چند ساعتی در فرودگاه به حالت ترانزیت خواهم ماند، بعید می دانم نیازی به پر کردن این فرم داشته باشم. با اعتماد کامل می گوید که همه حتی خدمه هواپیما از جمله خودش هم باید این فرم را پر کنند. یک قهوه و شکلات سفارش می دهم. بعد پاسپورتم را درمی آورم و مشغول پرکردن فرم می شوم. مدتهاست که دیگر فرمی را دستی پر نکرده ام. فرم دو زبانه است، روسی و انگلیسی، خود امر پر کردن فرم برایم جالب است. فرم را پر میکنم و از طعم جدید شکلات روسی لذت می برم.

رویهمرفته آرامتر هستم. حس میکنم کار درستی انجام دادم و به زودی مادر را ملاقات خواهم کرد.

در ترانزیت در مینسک با بچه های ایرانی هواپیما دوست می شوم. باهم مفصل حرف می زنیم و زمان زودتر می گذرد ولی هوای گرم و خفه فرودگاه و درهای بسته حس بد اسارت به آدم میدهد. یکی از بچه های ایرانی که عازم تهران است می گوید متوجه شدید که خدمه فرودگاه همه درهای پشت سرما را قفل کردند؟ دقت میکنم و به یاد می آورم. مسلما خیلی رفتارشان مودبانه نیست. از شرکتهای روسی دل خوشی ندارم. اضطراب باز به جانم می افتد. چطور است بروم یک لیوان آبجو بخرم؟ شاید آرامم کرد؟

ناگهان به یاد می آورم عازم تهران هستم  و نمی خواهم ریسک کنم.

ما سوار هواپیمایی می شویم که ما را به تهران می برد. خوشحالم ولی از خستگی در حد مرگ هستم. ساعت 4 صبح به تهران می رسم. یک تاکسی می گیرم و مستقیم به سمت ترمینال بیهقی حرکت میکنم. ساعت 5:30 اتوبوسی به سمت اصفهان حرکت میکند. سوار می شوم. ساعت 12 زنگ در خانه پدر و مادرم را می زنم. لباسهایی که از استکهلم خریده و به فکر خودم برای ایران خیلی مناسب است، ظاهرم را خیلی توریستی کرده است. راننده تاکسی سرکیسه ام کرده. این را برادرم می گوید.

مهم نیست. من اصفهان هستم. مادرم روی تخت دراز کشیده است. مهمان داریم. مادر نمی تواند بلند شود. روی تخت خم می شوم و می بوسمش. سینه راست خالی است و دست راست را تقریبا نمی تواند تکان بدهد. مادر جانی ندارد. به زور لبخندی می زند و سعی میکند با یک دست مرا در آغوش بگیرد.

کنار تخت می نشینم. و همه از دیدن من آفتاب سوخته، خسته و هلاک شوکه شده اند. می خواهند برایم نهار بیاورند ولی من که گوشت نمی خورم. مگر نمی دانید من گیاهخوار شده ام.

شاید کمی میوه؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s