در کنار مادر 1

مادر مریض است، دمای اصفهان حوالی 40 درجه بالای صفر است.  به خاطر مادر نمی شود کولر را برای مدت طولان روشن گذاشت.  من مثل ماهی بیرون آب کلافه هستم. مادر دردهای بعد از عمل را دارد. دچار شوک روانی شده است. زخمش عفونت کرده است. رژیم غذایی خاصی دارد. خواهرم مثل پروانه دور مادر می چرخد. از همراهی مادر در ویزیتهای دکتر گرفته تا تهیه غذای سالم تا جستجو در اینترنت درباره بیماری اش. شرمنده خواهرم و خانواده اش هستم. سعی میکنم تا جایی که میشود کمک کنم. ولی مادر با خواهرم احساس راحتی بیشتری دارد. دلیلش هم بی منطق نیست: خواهرم از اول مریضی مادر در جریان بوده و همه زیر و بم را می داند. از سوی دیگر من مسافر یکی دو هفته هستم و دیر یا زود خواهم رفت …

مادر شبها درد دارد. مسکنها تاثیری ندارند. من کنار تخت مادر خوابیده ام. کتابی می خوانم یا همانطور درازکش رویابافی میکنم. مادر از درد به خودش می پچید. می بینم روی تخت نشسته است. «پاهایم درد میکند» آرام آرام پاهایش را می مالم. » بهتر شدی؟» » خسته شدی مامان، ول کن. بسه دیگه» » نه مامان من خسته نشدم» دیدن مادر در آن وضعیت قلبم را به درد می آوره. آرام آرام پاهایش را می مالم. دستم را دور مچ پاهایش حلقه میکنم و فشار می دهم. ساق پا و عضله های پشت پا را می مالم. بعد آرام به سمت مچ پا حرکت میکنم. مادر بین خواب و بیداری در نوسان است. آنقدر ادامه میدهم و تا خوابش سنگین شود. بی اختیار گونه هایم خیس می شود. چرا نمی توانم کار بیشتری برایش انجام بدهم؟ درد، صلیبی است که هرکس باید خودش به دوش بکشد. به مادر نگاه میکنم و می بینم که چه صلیب سنگینی به دوش دارد.

دو هفته ای که ایران هستم را کنار تخت مادر می گذرانم. از اصفهان چیز زیادی نمی بینم. فقط یک بار به قصد جبران تمام تاریخ تولدهایی که نبودم و از دست دادم بچه ها را می برم بیرون. آزاد هستند که تا سقف معلومی کتاب  بخرند، بعد می رویم چیزی می خوریم،چرخی می زنیم توی پارک و بعد بر می گردیم خانه.

نمی دانم به بچه ها خوش می گذره یا نه؟ من کمی پیاده می برمشان، کفش یکی شان مناسب نیست، سر هیچ فیلم یا برنامه مشترکی به توافق نمی رسیم و به چرخ زدن در پارک و خریدکتاب و خوراک  بسنده می کنیم.

برمی گردیم خانه. حس میکنم عمه/خاله خوبی هم خیلی نیستم. خیلی چیزها را با عدم حضورم از دست  داده م می دهم.

کنار مادر می مانم. حتی دوستم را که به دیدنم آمده توی راهروی خانه می بینم. مامان خسته است، نمی توانم مهمانی دعوت کنم. توی راهروی خانه می نشینیم و کلی حرف می زنیم. خوبی دوستهای خوب اینست که همیشه آدم را می فهمند.

دوستم را بغل میکنم. خوشبختانه قبل از برگشتن فرصت میکنیم یکساعتی با هم قدم بزنیم. اینبار بازهم اوست که به دیدن من می آید و  در حاشیه یک کیلومتری خانه ی پدری ام قدم می زنیم.

کفن

مامان اصرار دارد که وصیت کند. ما دخترها را دور هم جمع میکند. کفن اش را می گوید بیاوریم، باز کنیم. همه جزیییات را برایمان توضیح می دهد.  نحوه بستن کفن و لایه هایی که باید زیر و رو باشند را با دقت توضیح می دهد. من فقط تظاهر به شنیدن میکنم. تمام تمرکزم بر نگه داشتن قطره های اشک پشت پلکهایم است، سفارشهایش برای اجرای مراسم تدفین و شب هفت و چهل گرچه مفصل و پراز جزییات است، ردی در ذهن من به جای نمی گذارد. فقط آن گردنبدی که به من می بخشد در ذهنم می ماند. چرا؟ آن گردنبندی که خودم برایش خریده بودم، آن گردنبدنی که هزار خاطره پشت سرش است و مادر شاید هیچ کدام را هرگز نداند ولی خوب می داند که آن گردنبند چیزخاصی است. عجب غریزه قویی دارد این زن. با خودم فکر میکنم که  من طلا دوست ندارم ولی  آنرا برای دخترم نگه خواهم داشت.برای دختری که روزی به زندگی من وارد می شود.

ما سعی میکنیم با دقت و حوصله همه را گوش کنیم. سعی میکنیم منطقی و واقع بین باشیم. بهتر است که این حرفها زده شود. بهتر است که بدانیم مادر دقیقا چطور میخواهد که همه این مراسم انجام شود،گرچه مادر خیلی از مرگ دور است. ولی به واقع چه کسی است که از مرگ دوراست؟ هیچ کس! شاید کسی که هنوز به دنیا نیامده ، تنها کسی است که از مرگ دور است.

من ولی امانم می برد. کفن و کیف بزرگ کفن  را از جلوی خواهر و مادرم جمع میکنم. با صدایی که از هیجان می لرزد میگویم» خوب مامان ما همه چیز را فهمیدیم، دیگه بس میکنی؟» بعد می روم توی اتاق و اشکهایم را پاک میکنم. مرگ بخشی از زندگی است. و این واقعیتی است که الان دارد به ما گوشزد می شود.

کنار مادر دراز میکشم. از زندگی خودم در سوئد برایش میگویم. شاید چیزهایی که همیشه به نظرم خیلی خصوصی می آمدند و هرگز فکر نمی کردم برای کسی باز بگویم. از رابطه ام با پارتنر سابقم، از روزهای خوش و شادمان می گویم، از  سردی روابطمان که بعدها آمد، از جدایی مان، از روزهای خوش و کمتر خوشمان، از خودم  برایش می گویم.

مادر گوش می دهد. دل را به دریا می زنم و می پرسم. خیلی راحتتر از چیزی که فکر میکردم جواب می دهد. زیر سایه لایزال مرگ چقدر مرزها راحتتر فرو می ریزند.

شب خواب می بینم که کلیدی پیدا کرده ام برای قفلی قدیمی و زنگ زده. هرکسی آن را به چیزی تعبیر میکند. پیدا کردن کار، خانه، زندگی خانوادگی… ولی من خودم می دانم که این کلید کدام قفل را باز کرده است. آن غریزه ای که هیچ وقت دروغ نمی گوید جوابش را مدتهاست که به من گفته  است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s