تهران همه سرگیجه ای طولانی بود

تهران همه  سرگیجه ای طولانی بود

آدمها، خیابانها،پلها، مغازه ها، عطرها، صدا ها  یا اصلا هوایی که تنفس می کردیم، همه سرگیجه ای طولانی بودند. انگار ضربه خورده بودیم، انگار پتک محکمی در سر همه ما کوبیده شده بود و همه گیج بودیم.

هوایی برای نفس کشیدن نبود، اما گلها وجود داشتند،چمنزاری برای دویدن نبود ولی اسبها هنوز زنده بودند. این بود که همه رویاباف شده بودند. .

همه نردبامها شکسته بود، این بود که همه به شانه هم آویخته بودند تا از قامت یکدیگر بالا بروند.

راهها همه طولانی بود، اما مقصدی در کار نبود. همه عجله داشتند ولی همه دیر می رسیدند. همیشه همه مشغول بودند ولی کاری انجام نمی شد.

چشمها سرخ و لبها خاکستری بود، صداها بلند و کلمات کوتاه بود..

کودکان اما هنوز بازی می کردند و هنوز ناباورانه گاهی از کنجی صدای خنده ای به گوش می رسید.

تهران به قاب عکسی می مانست،کج آویخته به دیواری نیمه پوسیده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s