در حاشیه

در ابتدای آسمان

در ابتدای آسمان

حالا که در ابتدای آسمان ایستاده بود

فکر می کرد کدام ستاره را انتخاب کند

کدام شهاب سوزان را

کدام منظومه ی مرجانی را آویخته بر خود.

اگر بگویم او راه زیادی آمده بود، مبالغه کرده ام.

فقط یکبار او را دیده بودند

که گونه بر لیموی باران زده گذاشته و می گفت؟ آمین!

و کسی که خودش نیست ولی گاهی صدایش

لا به لای کاجها و امیدهای ما می پیچید

کاسه ای آب، پیش پایش ریخته بود

لابد یعنی: سفر به خیر

اما او که جایی نمی رفت، همین جا بود

و می خواست همچنان که با کودکش منچ بازی می کند

از تعادل دو کفه ی شبنم و خون بگوید،

به دکمه ی افتاده ی پیراهن مرده ای دقیق شود

و فکر کند حالا وقتش است

وقت آن که در ابتدای آسمان به ایستد

و چیزی را انتخاب کند.

آمین!

«بهزاد خواجات»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s