خانه جدید . قسمت اول

گفت  اینجا را خانه خودت احساس کن. نه یک بار که چند بار. با لحن صمیمی و دوستانه گفت. جوری که آدم واقعا باورش می شد.

من البته هنوز خجالتی بودم و با احتیاط رفتار می کردم. مثلا تا وقتی که خودش پیشنهاد نکرد که طبقه بالا را هم نشانم بدهد، چیزی نگفتم. ولی اینقدر آداب معاشرت می دانستم که وقتی به چایی دعوتم کرد با اینکه از خستگی روی پا بند نبودم، دعوتش را قبول کنم و چای کیسه ای بد طعم را بنوشم و تشکر کنم. چایی بهانه ایی بود برای گپ زدن. اگر چند سال پیش بود، این مساله را نمی فهمیدم  و دعوتش را احتمالا رد می کردم. یعنی وقتی جوانتر بودم واقعا از این بازی روابط اجتماعی سر در نمیارودم. ولی حالا دیگر وقتی کسی به چایی دعوتم می کند یا به  قهوه طوری که اینجا رسم است، می دانم که مرا به گفتگویی دعوت میکند، که درباره من کنجکاو است ،که مایل است کمی بیشتر بداند و این یعنی یک نشانه مثبت.

چایی را تلخ نوشیدنم، همانطوری که همیشه عادت دارم. دعوتش برای شکر و شیرینی را رد کردم، سر چایی تلخ  حتی اگر پای آداب معاشرت در میان باشد، من با کسی مصالحه نمی کنم. چایی باید تلخ باشد!

خانه واقعا حس خانه را می داد. از هیجده سالگی ام یعنی از وقتی که از خانه پدر و مادرم رخت به بیرون کشیده بودم، تقریبا هیچ جایی حس خانه نداشتم. خوابگاه دانشگاه را گرچه خیلی دوست داشتم و اوقات تکرار نشدنی را با دوستانم آنجا گذراندم ولی حسش حتی شبیه خانه هم نبود. خانه های موقتم در گوشه و کنار تهران و بعد استکهلم گرچه شرایطشان از خوابگاه بهتر بود ولی  هرگزحس عمیق خانه را نداشت. و روح من  حتی آن  آپارتمان نسبتا بزرگ، نورگیر و بالکن داری که با دیوید با هم درش زندگی می کردیم را به عنوان خانه نپذیرفت. و من کم کم قبول کردم که خانه را یک بار برای همیشه ترک کرده ام.

اینجا در این خانه جدید که فقط یک شب درش زندگی کرده ام، ولی حسهای کودکی دوباره زنده شدند. حس خانه  و آنهم خانه پدر و مادری همه جا هست. از بزرگی اش گرفته تا از به هم ریختگی اش، از عادت زیاد غذا پختن صاحبخانه که دقیقا شبیه مامان است که همیشه یخچال را از غذاهای مانده پر نگه می داشت، تا سرمایی که همه جای خانه است. دستشویی سردی که هربار دستشویی رفتن را به چالشی تبدیل میکند تا سرمای اتاق خواب که   دیشب چند بار از خواب بیدارم کرد و مجبورم کرد که سرم را زیر پتو بگیرم تا نفسم لحاف را کمی گرم کند.  و اینها دقیقا یعنی خانه پدر و مادری!

اتاق را قرار بود برای من خالی کند و مسلما که کاملا خالی نکرده بود. کمد ها هنوز پر بود از تشک و بالش. با هم خالی اش کردیم. سری لیوانهای کریستال و فلزی عتیقه که در  ویترین کوچک اتاق هم بود باید می رفت. از توی یک اتاق ده متری دو کارتن گل پلاستیکی بیرون ریختم.  سه عروسک ، سه تابلوی نقاشی از چهار تابلو و گلدانهای سرامیکی همه را مرتب چیدم توی یک کارتون. نگفتم که چرا بعد از ده روزتاخیر هنوز هم اتاق خالی نیست، که چرا اتاق را نامرتب و کثیف به من تحویل دادی. گفت اینجا را خانه خودت احساس کن و من هم اینجا را مثل خانه حس کردم و بعد دیدم که  مامان هم ممکن بود به ذهنش نرسد که آنهمه لیوان و جام را از توی ویترین بردارد یا وقت نکند کف اتاق را جارو بزند. ولی از یک چیز مطمئنم،  مامان گلهای پلاستیکی را حتما بر میداشت. چون می داند من چه جوری به گل مصنوعی حساسیت دارم.

اینجا دقیقا خانه است، با همه نشانه هایی که من از خانه در ذهن دارم : جایی که به سختی می شود گرم،مرتب و تمییز نگه اش داشت. باید مراقب مصرف آب و برق و انرژی بود.  همیشه غذا در یخچال هست و از همه مهمتر اینست که در حجوم سرما، وسایل اضافی، مهمانان و کارهایی که باید انجام شود، تو بتوانی حس خوبی داشته باشی و حالت خوب باشد.

Advertisements

1 پاسخ به “خانه جدید . قسمت اول

  1. هلیا جان من این متن رو دوست داشتم چون صادقانه خودتو روایت کرده بودی. اگر چه شاید اگر من جای تو بودم احساس های دیگه ای از انچه توصیف کرده بودی، داشتم:)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s