در حاشیه

کولی زاده

گاهی شده است که با افتخار از خودم به عنوان یک آدم «خود ساخته» یاد کرده ام. وقتی به گذشته نگاه میکنم وهمه تصمیم ها و برنامه هایی که برای زندگی من از قبل گرفته شده بود را با راهی که خودم آمده ام مقایسه میکنم، می بینیم که خوب شاید یکجورهایی آدم خودساخته ای هستم. تصمیم هایی در زندگی ام گرفته ام و سر این تصمیم ها ایستاده ام. راههایی آمده ام که با راه دیگران متفاوت بوده است، و گاهی شاید(به خاطر نابلدی یا بدشانسی هایم) بهای بیشتری از معمول، برای این اختلافها داده ام ولی با سرتقی، سر خواسته هایم ایستاده ام و تسلیم نشده ام. همه  این  کشمشها  و بالا و پایین شدنها این «خود»  را هی ساخته تر و محکمترکرده است. گاهی محکم بودنش به من کمک کرده است که با اقتداربیشتری حرکت کنم و گاهی همین استحکامش، سدی شده است بر چرخشها و نرمشهای گاه ضروری . ولی از این «خود» که بالاخره خوب یا بد همیشه موضوع کنترل  من بوده است بگذریم، می رسیم به «بودگی » هایی به شیوه ترسناکی  قدرتمند و ریشه دار در من  که بعد از سالها کشف و جستجو توانسته ام تازه  به وجودشان پی ببرم. مثل اینکه در دامنه کوهی عظیم به دنیا آمده و زندگی کرده باشی و هیچ جز کوه ندیده باشی. روزی از روزهای زندگی پس از رفت و آمدهای گوناگون و سفرهای بسیار پی می بری که در دامنه کوه زندگی کرده ای و آنچه بر سرت سایه انداخته، سایه قله بلند بالایی است که شاید هرگز تو را یارای بالا رفتن از آن نباشد.

یکی از این «بودگی» های عظیم و عمیق در من روح وحشی و کولی واری است که دیگر اکنون نیک می دانم از اجداد کولی و دوره گردم در من  به جای مانده است. روحی که به ماندن تن نمی دهد، همیشه قصه  و وسوسه رفتن دارد. هیچ جا خانه اش نیست. هیچ جا آنقدر بزرگ و فراخ نیست که روح وحشی اش را در خود جای دهد. مثل رودخانه هی باید جاری شود و هی برود. روحی که از دل بستن می هراسد. از یک جا ماندن، از همیشه زیر یک آسمان بودن نفسش می گیرد، روحی که می خواهد فقط برود و برود.

روح وحشی که درست مثل یک اسب وحشی در تازیدنهایش مقصدی نمی جوید، رفتن بیشتر خواسته ای است از سوی پاها تا فرمانی صادر شده از مغز.

من همیشه با این روح وحشی ام زیسته ام. همیشه این اسب وحشی گریزپا با من و در من زندگی کرده است. هرقدر که در جنگم با دنیای بیرون پیروز شده باشم، این روح وحشی همیشه استیلای بی چون و چرایش را برمن داشته است.

وقتی از اصفهان به تهران و از تهران به استکهلم مهاجرت کردم، حالا که دارم رختم را آرام آرام از استکهلم بر می بندم، وقتی که از آدمها، عشقها ، رابطه ها ، مکانها و موقعیت ها عبور کردم، این من نبودم که تصمیم می گرفتم. اعتراف میکنم که این من، این من»خود ساخته» نبود که تصمیم می گرفت. نه من  «خود ساخته» تنها در خدمت اسب وحشی بود که فقط میدانی برای تازیدن می خواست. اسبی که حتی در پی علفزار سبزتری نمی گشت، تکه ای آفتاب برایش کافی بود و وسعتی برای تازیدن و تازیدن…

اعتراف میکنم که این اسب وحشی همیشه روح عمیق درون من بوده است که همیشه دلیل بی دلیل هر تصمیم من بوده است. و حالا من نشسته پشت کامپیوترم، سوار این اسب وحشی را نهیب می زنم که چرا زندگی اش چنان است و چنین نیست… دخترک تو کولی زاده به زور شهر نشین شده، چه از جان خودت می خواهی؟

Advertisements

1 پاسخ به “کولی زاده

  1. شاید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s