بایگانی دسته‌ها: از این دیوانه دنیا

سفر به سوئیس

این نوشته را  در قالب یک ایمیل،بعد از سفرم به سوئیس برای دوستانم در ایران نوشتم که از من خواسته بودند کمی از سفرم بگویم. سفر البته خیلی چیزهای دیگر هم داشت که حوصله ام نشد بنویسم،و البته این نوشته از اول برای وبلاگ آماده نشده بود و کمی حالت خصوصی دارد،ولی دیدم من مدتهاست که چیزی اینجا ننوشته ام، شاید بد نباشد که حداقل کمی گرد و خاک این صفحه را بتکانم.

سوئیس کشور بسیار زیبایی است. درست همانطوری که توی قصه های هایدی توصیف شده است. وقتی توی کوچه های»هایدی لند»جایی که قصه های هاید نوشته شده، می چرخیدم، می دیدم که توی کارتونها توی هیچ چیزی اغراق نشده است. کوهستانهای سوئیس به همان پاکی، تمییزی و زیبایی است که در داستانها توصیف شده است. وقتی که توی یکی از کوههای نزدیک به شمال سوئیس مهمان یک پیرمرد سوئیسی آلمانی زبان بودیم،  چهره تیپیک سوئیسی اش،صورت گرد و آفتاب سوخته اش ، من را درست یاد پدر دنی در کارتون»بچه های آلپ » انداخت. گرچه دامنه های آلپ در بخش فرانسوی سوئیس قرار دارد. دوستم در ژنو آن دامنه ها را نشانم داد و گفت شهری که لوسین  از روی کوهها عبور میکند تا برای دانی دکتر بیاورد، همان لوزان معروف است. بعدش دیدم من دارم از سرزمینی دیدن میکنم که برایم تا به حال فقط توی قصه ها وجود داشت.  و جالبی قضیه به این است که این سرزمین انگار از روی قصه ها ساخته شده نه قصه ها از روی این سرزمین.

کوهستانهایی که در عین پربرفی سبز هستند، دریاچه ها ی بزرگ و پر آب،باغهای  وسیع سیب و انگور و گاوهای خوشحالی که در دامنه کوهها برای خودشان می چرخیدند، شاید  سطحی ترین و اولین چهره سوئیس باشند که به چشم یک بازدید کننده می آید. ولی کمی بیشتر که بمانی، می بینی که نظم، آرامش و امنیت روح بیدار این کشور است.

خانه های بی حصار، درهای بی قفل،قطارهای منظم،ساعتهای دقیق و…. هر لحظه در این کشور به یادت  می آورند که در جهان اول داری قدم می زنی،جایی که از دود، ترافیک، بی عدالتی، تجاوز به حقوق همدیگر، ستم به حیوانات، معلولین، زنان و بچه ها خبری نیست. جایی که طبیعیت  قدر دانسته میشود، مردم حق و حرمتی دارند و جامعه،قدرت و اخلاق همه دست در دست همدیگر دارند تا  از این نظم دفاع کنند.

سوئیس کشوری است که مردم از سراسر جهان برای گذراندن دوران نقاهت یا استراحت به آنجا می آیند. آسایشگاههای گرانقیمت در روستاهای خوش آب و هوا،هتلهای مجهز، مراکز خرید و….ثروتمندان زیادی را به این کشور جذب میکند.

البته اینهمه حسن سوئیس را گفتم، چندی هم عیبش را بگویم.

سوئیس کشور بسیار گرانقیمتی است. در این کشور کمک های اجتماعی به سخاوتمندی کشورهای اسکاندیناوی مثل سوئد نیست. مردم همه پولدار هستند ولی اگر نیستند، به آسانی کمکهای دولتی دریافت نمی کنند.

مهاجر پذیری این کشور بسیار پایین است. اعطای شهروندی سوئیسی سالها طول می کشد و شرایط بسیار خاصی از جمله» سوئیسی شدن» دارد که در کشورهای دیگر مثل آلمان یا سوئد(کشورهایی که من اطلاع دارم)وجود ندارد. در این کشورها رعایت قوانین و گذراندن چند سال از زندگی در کشور میزبان کفایت میکند.

شاید بدی دیگر به نظر من حجم عظیم باغهای زیر کشت  انگور و سیب بود که عمدتا برای  تولید شراب زیر کشت می روند. حجم عظیممی از جنگلها به باغ تبدیل شده یا اگر هم از ابتدا چمنزار بوده اند ، کشاورزی  پی در پی خاک  آن منظقه را فقیر میکند. از سوی دیگر تولید زیاد دام و لبنیات مثلا همان پنیر معروف سوئیسی به نظر من گرچه خیلی از نظر فرهنگی و توریسیتی پر اهمیت است ولی در نهایت به کره زمین آسیب می رساند.

شاید بدی دیگر سوئیس این باشد که سوئیس کشور پولدارهاست،  ولخرجی های شاهزاده های عرب در این کشور شهره خاص و عام است.  از نظر برابری جنسیتی هم مسایلی وجود دارد .متاسفانه خرید و فروش سکس در این کشور قانونی است و در بسیای مشاغل برای کار برابر دستمزد زنان از مردان کمتر است.

برای من به  جز زوریخ که بزرگترین شهر سوئیس است و یک شهر بین المللی بسیار زنده و پر نبض است، سایر جاهای سوئیس، کمی غیر واقعی و کارتونی آمدند. آن آرامش،نظم، گاوها، چمنزارها، جوری برای من که دختر شهر هستم غریب بودند. حتی ژنو زیبا هم که به قول دوستانم، محل گذر همه است و همه آدمهای دنیا حداقل مدتی در این شهر زندگی کرده اند، آنقدر پر نبض و زنده نبود که زوریخ بود.زوریخ کمی من را یاد برلین،شهر محبوبم، انداخت. شاید  علت  آن بزرگی شهر، ایستگاه بزرگ قطارش، ساختمانهای بزرگ تجاری و اداری و شاید هم آن انگلیسی  سوئیسی ها با لهجه شیرین آلمانی شان بود ، اینکه اسم هرجایی که دوست دارند را به آلمانی می گویند یا همه ش ها را ک تلفظ میکنند.

حالا من برگشته ام به سکوت زیبای استکهلم و دوستانی که هزاران کیلومتر از من دور هستند.

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

لابه لای جستجوهای ادبی ام در باب می دوستی، باز رسیدم به سعدی همان استاد سخن، کلا این روزها تصمیم گرفتم که هر روز صبح بعد از چک کردن ایمیلهایم به جای خواندن اخبار یک بند شعر ترجیحا از خیام یا سعدی بخوانم:

حالا این شعر سعدی همش توی سرم میچرخه:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

بالاخره به راز وجود این حجم عظیم ادبیات (لااقل در فارسی که من با آن آشنایی داردم)درباره می و میخوارگی پی بردم. بالاخره پی بردم که چطورچنین حجم عظیمی ازادبیات به می، می نوشیدن و مستی اختصاص دارد. بالاخره فهمیدم اگر کسی فقط یکبار، حتی فقط یکبار لذت مستی ناب را چشیده باشد، اگر کسی حتی فقط یکبار اجازه داده باشد که مرزهای ذهن و روحش وسعت یابد،که از زمین فاصله گرفته باشد، که روحش به هرقدری که قدرت دارد، پرواز کرده باشد، آن فرد به یقین میداند که آنچه در پی مستی ناب می آید،لذتی است بی مثال که هیچ چیز دیگر در این دنیا به آن نمی ارزد. همین لذت مستی ناب است که همه دینداران را شورانده که یک عمر دینداری  به لحظه ای  مستی بفروشند. و خنده عالم بر همه آنان که از شراب الهی دم می زنند. شراب بیشک ماورایی است، ولی ماورایی که از  همین خمرخانه های زمینی  می آید.

نشسته ام  و فقط امشب شعر میخوانم، اینهم یک مستی دیگر:

 بیا ساقی آن می که حال آورد. کرامت فزاید کمال آورد.

یا:

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن, تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

یا 

من و انکار شراب این چه حکایت باشد, غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

یا وقتی که خیام میگوید:

گویند بهشت  و حور و   کوثر  باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر  باشد

پر کــن  قـدح  بـاده  و بـر دستم   ده
نـقدی  ز  هزار  نـسیه  بـهتـر  باشد.

یا 

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست
وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست
بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست
کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست.

یا مولانا وقتی که میگوید:

شراب شیره انگور خواهم

حریف سرخوش مخمور خواهم

یا

زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی

که جان‌ها و روان‌ها نثار باد نثار

بیا که در دل من رازهای پنهانست

شراب لعل بگردان و پرده‌ای مگذار

یا سعدی آن استاد سخن:

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی

عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم

مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

انتهای خیابان هشتم

امشب فیلم»انتهای خیابان هشتم» از علیرضا امینی را به رغم هشدارهای دوستی درباره تلخی فیلم، دیدم. فیلم در تهران می گذرد. در تهران پر شتاب و همیشه هراس زده. داستان فیلم را  این صفحه ویکیپدیا بخوانید،ولی گذشته از داستان، نبض فیلم و نحوه پردازش فضاها برای من یادآور زندگی همیشه پراضطراب خودم در تهران بود.  در یک کلام، فیلم داستان شهری است که همه چیزش را حتی چیزهایی که مقیاس پول بردار نیستند را با پول  می سنجد. در این شهر می تواند کلیه،تن زنانه،یک فرزند زنده یا مرده را با پول تاخت زد. می توانید با پول کسی را از مرگ-اعدام-نجات بدهید، فرزندتان را بفروشید یا بخرید. پابان تلخ فیلم، وقتی که همه چیز از دست میرود، برادر اعدام میشود، همسر خودسوزی میکند، و همسر دیگر به خودفروشی دست میزدند سادگی نشان میدهد که وقتی چیزهایی که با پول خرید و فروش نمیشوند را به زور میخواهید با پول بسنجید، همه چیز از هم می پاشد و میشود همین جامعه از هم فروپاشیده کنون ایران. جامعه ای که در آن مفهوم دیه/ قصاص، آنهم دیه قتل غیر عمد، رواج دارد، آنقدر از نظر اخلاقی تنزل کرده است که در آن می شود بر عمر انسانی رقم- در این فیلم صد میلیون- گذاشت، . این جامعه به زعم من دیگر چیزی از مفهوم جامعه در خود ندارد، بیشتر مجموعه ای از آدمها هستند که کنار یکدیگر زنده اند -یا برای زنده ماندن باهم جنگ-می کنند.

something you can’t forget, you can’t forgive

امروز داشتم  اطراف خانه ام قدم میزدم و همزمان به یک برنامه مستند رادیویی درباره یک خانواده  مورمون سوئدی گوش میدادم. مستند عمدتا حول داستان -لیندا- دخترجوان این خانوادمی چرخید.لیندا،تربیت تمام و کمال مذهبی داشته،درست مثل همه مورمونهای دیگار همه اوقات تعطیلش در کلیسا گذشته بود. همه بازیها،شادیها،دوست پیدا کردنها و… همه بین خانواده مورمونش و کلیسا  گذشته تقسیم شده بود. به او آموزش داده شده بود که ا، یک نمونه کامل از یک انسان خوب باشد. به او یاد داده شده بود که او از دیگران متفاوت است،چرا که به چیزی اعتقاد دارد که دیگران ندارند،چرا که بیشتر از دیگران در پی کمک به دیگران است.

همه چیز برای لیندا و خانواده گرمش خوب پیش میرفت. تمرین پیانو، آواز خواندن،تعطیلات گروهی تابستانبا سایر مورمونهای دیگر همه یک زندگی آرام مورمونی را برای دخترک پیش بینی میکرده . تا اینکه دوران نوجوانی دخترک فرا میرسد. زمانی که عاشق یک  همکلاسی دختر دیگر  به اسم سارا،میشود و میفهمد که یک همجنسگراست. به عنوان یک مورمون، درحالیکه همیشه با مفهموم بنیادی خانواده بزرگ شده بوده، تمایلات جنسی اش برایش  بحرانها و تضادهای هویتی عمیقی به بار می آورد. تا مدتی سعی میکند ماجرای عشقش را پنهان نگه دارد و همچنان عضوی از کلیسا باقی بماند .و در طول تمام این بحرانهای روحی،تنهایی ها،شک های اعتقادی و شخصیتی و مشکلاتی که درخانواده مورمونش با آن مواجه بوده، هیچ کمکی از رهبرمعنویش یا سایر اعضا در کلیسا دریافت نمیکند. دخترک خودش وقتی با صدای گریان داشت ماجرای آن روزها را تعریف میکرد، از مثال عهد عتیق استفاده کرد» اگر شما صد گوسفند به خانه داشته باشید و یک گوسفند به صحرا، آیا همه صد گوسفند خود را رها نمیکنید تا به دنبال آن گوسفند گمشده بروید؟»

دخترک بعد از سالها هنوز با قلبی شکسته گلایه میکرد که او که «گوسفند گم شده» بود را هیچ کس پیدا نکرده بود. هیچکس در صحرا به دنیال گوسفند گمشده ندویده بود. همه فکر کرده بودند خودش باید دوباره راهش را پیدا کند.  به اینجا که دخترک رسید، یک حس عجیبی وجودم را فرا گرفت.وقتی که از کودکی تربیت مذهبی داری، وقتی که چیزهایی که به تو گفته شده است را همه باور داری و وقت آزمون فرا می رسد و آنچه وعده داده شده بود، آنچه تو باورش کرده بودی و همه زندگیت را بر پایه آن بنا نهاده بودی، یکی یکی جای خالی میکنند، به موازات آن  یکی یکی ستونهای زندگی و فکرت هم  فرور می ریزد و خدا فقط می داند که چه حالی بدی دار این تجربه.دخترک بارها و بارها در طی مصاحبه به گریه افتاد. و شاید فقط کسی چون من بداند انتهای این گریه ها چه چاه سیاه و عمیقی است. چه چاه سیاهی که همه آدمهای ایمان باور که ایمانشان به شک و شکست تبدیل شده، مجبور شده اند تا نه آن را بروند.

همین طور که کنار دریاچه راه می رفتم و آفتاب گریز پای نوامبر را دنبال میکردم، به مصاحبه گوش میکردم، از عمد پیاده رویم را طولانی تر کردم تا انتهای قصه دخترک را بشنوم،دخترک از  سالها پیش – 17 سالگی-که  به خاطر بوسیدن دوست دخترش،کلیسا با او برخورد کرده بود، از عضویت در کلیسا استعفا داده و دیگر به کلیسا باز نگشته بود.  حالا هم به عنوان یک دختر همجنسگرا با یک دختر دیگر زندگی میکرد. هنوز با خانواده مورمونش در تماس بود و اعتقادات مذهبی داشت،گرچه دیگر مورمون نبود.

میدانم همه چیز الان خیلی خوب به نظر میرسد، همه میگویند به به چه دختر شجاعی،آفرین به این دختر که اینقدر با خودش صداقت داشته است.ولی شاید فقط چون منی بفهمد که چرا این دختر در یک مصاحبه نیم ساعته ده بار به گریه افتاد. وقتی که با تمام وجودت به چیزی ایمان داشته ای ، با عمیق ترین و درونی ترین ذره های وجودت به چیزی ایمان داشتی و بعد می بینی که  به تو دروغ گفته شده بود. که اینها همه قصه بوده است. و این حس تلخ، چیزی  است که نه میتوانی فراموش کنی، نه میتوانی ببخشی.

کابوس

دیشب از شب تا صبح کابوس میدیدم. خوابهای بدی می دیدم. خواب می دیدم گربه ام خیلی مریض شده است. از گوشش تمام مدت خون می آید. بعدش یک جایی توی پیست اسکی با کسی قرار دارم، میدانستم که  آدم خیلی خوبی است و من خیلی دوست دارم باش اسکی کنم ولی از قبل  میدانستم که پایم  توی این اسکی خواهم شکست. هی بیدار میشدم به ساعت نگاه میکردم،دوباره سعی میکردم به خواب بروم. صبح گوشی را که روشن کردم چند تا میس کال از خانه بود. مامان هم دیشب هی کابوس دیده بود. توی کابوسهایش من بودم. من بچه شده بودم. خیلی کوچولو. گریان آمده بودم پیشش و شکایت کرده بودم که فلان مرد مرا اذیت میکند. مامان هم آمده بود سراغ فلان مرد و اینقدر سرش داد زده بود که خودش از صدای فریادهای خودش توی خواب بیدار شده بود. بعد صبح اولین کاری که کرده بود این بوده که به من زنگ بزند. هنوز حس میکنم واقعا با وجود همه اختلافهایمان، تنها عشقهای حقیقی زندگیم پدر و مادرم هستند.

حقیقت ماجرا اینه که دیروز خیلی روز طولانی و کمی حتی سختی بود. صبح به نظافت خانه گذشت. بعدش 10 ساعت کار که آسان نبود،بعدش هم یک قرار کاری دیگر.تازه وقتی رسیدم خانه، هنوز پایم را از دروازه در توی خانه نگذاشته بودم کلی شکایت درباره گربه شنیدم. عجیب نیست که همچین روزی با شبی پرکابوس تمام شود.

امروز  را ولی با تمرینهای یوگا و دراز و نشست شروع کردم. یک صبحانه خوب، و خواندن امیلی دوست داشتنی از دوستی دوست داشتنی. برنامه امروز اینست که خانه بمانم و تمرینهای درس سوئدیم را انجام بدهم. غذای خوب بخورم و کلی تجدید انرژی کنم. این هفته شلوغ قرار است به خوبی سامان یاید.کا

مراقب خودمان باشیم

وسط تعریف کردن ماجرای برلین رفتن دوست دارم یه گریزی بزنم به صحرای کربلا و شما خواننده های اندک این وبلاگ را کمی پند بدهم.

توی فاصله خیلی کمی فهمیدم که سه تا از دوستهام به انواعی از بیماریهای روان تنی دچار شدند که عارضه های جسمی خیلی شدیدی دارد. یکی از دوستهام دچار یک بیماری شده که رنگ پوستش به صورت موضعی درحال تغییر است. یعنی روی پوستش لکه های سفید پیدا شده. دو دوست دیگرم به عارضه ی ریزش  مو مبتلا شدند. هر دویشان یک بخشی موهای سرشان را کاملا از دست داده اند.  یکی از همین دوستان که حتی به مشکلات کبدی هم دچار شده است. حالا از دوست دیگری که در 34 سالگی سرطان سینه گرفته چیزی نمیگویم. می گذارمش به پای دلایلی غیر از دلایل روانی.

ولی فقط مشاهده مشکلات دوستانم یک لحظه من را متوجه این مساله کرد که چقدر عواقب سختگیری به خودمان میتواند بد باشد. فشارهای روانی که هر روز به ما وارد میشود و ما دنبال راهی برای خروجش نمیگردیم، روی هم انباشته میشود و نهایتا بروز جسمانی به این وخیمی پیدا میکند.

بیایید همین الان یک آهنگ شاد ازتوی فولدر آهنگهای کامپیوتر انتخاب کنیم، یه لباس خوشگل بپوشیم وکمی با خودمان یا با کسی برقصیم.

بیایید برقصیم. مشکلات اقتصادی دارد غوغا میکند، برنامه هسته ای ایران دارد کارش به جاهای باریک میکشد، اگر خارج از ایران زندگی میکنیم از نحوه قضاوت و برخوردی که با ایرانیان می شود در عذابیم. اگر در ایران هستیم از درغگویی رسانه ها و ناکارآمدی سیستم در عذابیم. توی خانه با همسر یا پارتنرمان مشکل داریم، مادرمان مریض است. رئیسمان عوضی است.همه اینها درست،ولی به خدا برای مبارزه با همه این مشکلات،تنها راه داشتن یک روحیه قوی است. بیایید بخندیم به این دنیا ،بیایید برقصیم توی این دنیا.

بیایید دست همو بگیریم و کمی برقصیم