بایگانی دسته‌ها: این جنگل سیاه که دل من است

چهارده ساله ام

یک بعد از ظهر داغ تابستان اصفهان، چهارده ساله ام و به جای خون در رگهایم آتش می گردد.

داستان کوتاه خواندن را خیلی وقت نیست که شروع کرده ام، امروز مجموعه داستان آمریکایی در دست دارم. در حیاط چشم می چرخانم، به جای باغچه تفته و نیمه سوخته، پیت را می بینیم که به دیدار دوست دخترش می رود. کتاب به دقت از زیر تیغ سانسور گذشته است. هیچ توصیف دقیق و ریزی درکار نیست ولی ذهن خواننده خود فاصله بین خطوط  را پر میکند. بدن نوجوانانه ام داغ میشود و گر میگیرد.سرم را دوباره روی کتاب خم میکنم. یک خط را دوباره و دوباره میخوانم، کلمه ها را جدا جدا یا در جمله با همدیگر میخوانم. خیسی علف زیر پای پیت وقتی که پوتین اش را از پا در می آورد کف پایم حس میکنم. باد خنکی که بر علفها می وزد،تن داغ مرا کمی خنک میکند. موهای دخترک در باد می رقصد، دست من با موهایم بازی میکند. چشمم را می بندم و در علفزار دراز می کشم. چهارده ساله ام و به جای خون در رگهایم آتش می گردد.

Advertisements

آن لایه دیگر

شاید بیشتر از یادآوریهای اندیشه است که متوجه شدم اینجا خیلی اخیرا چیزی ننوشته ام.اندیشه هم خوب دارد نقش وجدان بیدار این وبلاگ تنها را بازی میکند. وبلاگی که شاید اگر من اگر یک نرد درست و حسابی بودم و همه جا کامیپوترم را با خودم می بردم، کلی پر رونق تر از اینی میشد که الان می بینید. مثلا شنبه شب که برای شنیدن یک کنسرت  هارد راک و ددمتال رفته بودم یک باری توی مرکز استکهلم، (می دانید که ذائقه موسیقی من بعد از مهاجرت، مثل آستانه تحملم برای سرما و خیلی چیزهای دیگر در من عوض شده است و من الان هارد راک که هرگز فکر نمیکردم  بتوانم دوست داشته باشم،گوش میکنم و لذت می برم) داشتم توی ذهنم همینطوری وبلاگم را به روز می کردم. یعنی حرفهایی بود که دوست داشتم کسی بشنود یا بخواندشان(حتی خودم) بعد که برای خودم یکبار تکرارشان کردم، حسم اینقدر آرام شده بود که دیگر نیاز نداشتم اینجا بنویسمشان. البته آنچه در ذهنم می گذشت شرحی بود بر تجربه من دختر مسلمان زاده   تا 19 سالگی شخصا سخت مذهبی که تجربه ای از زندگی شبانه و میخوارگی ندارد در  سوئدی که یکی از بیشترین آمار مصرف الکل در دنیا را دارد. بعد از مقاومت های زیاد   در این سه ساله ،بالاخره من یاد گرفتم که زندگی شبانه، زندگی آخر هفته،  سر زدن به میخانه و مصرف الکل بخشی از این فرهنگ هستند که تا دل به شان ندهی، این فرهنگ ازتو دلبری نمیکند. تا مست نباشی، تا تلخی آبجو برایت سرگیجه های شیرین نیاورد، تا توی تاریکی گوشه های میخانه ها، برای خودت خلوتی نسازی، درهای این فرهنگ و جامعه به رویت باز نمی شود. آن گرمایی که یک شهر باید داشته باشد تا مردمانش را به ادامه زندگی در آنجا دلگرم کند را نمی گیری. آن وقت استکهلم میشود فقط شهری که نصف سال در آن برف می آید، نصف سال شب و نصف سال روز است. مردمش سرد و ساکتند، به حقوق انسانها احترام می گذارد ولی مردمانش از روابط گرم چیزی نمی دانند. این حقیقت ندارد، یک سطحی  از جریان زندگی در استکهلم هست که من تا به حال کشف نکرده ام ولی لااقل اکنون می دانم که چنین سطحی وجود دارد،  یک لایه بسیار عمیق از این فرهنگ که اتفاقا تمام افسونگریهایش درست در همان لایه نهفته است. از دست دادن شناخت این لایه درست مثل اینست که یک جهانگرد بیاید ایران و فقط برود توی خیابانها و موزه ها و چیزی از زندگی خصوصی مردم که در خانه ها می گذرد نبیند، بعد درباره زندگی در ایران قضاوت کند.

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

لابه لای جستجوهای ادبی ام در باب می دوستی، باز رسیدم به سعدی همان استاد سخن، کلا این روزها تصمیم گرفتم که هر روز صبح بعد از چک کردن ایمیلهایم به جای خواندن اخبار یک بند شعر ترجیحا از خیام یا سعدی بخوانم:

حالا این شعر سعدی همش توی سرم میچرخه:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

بالاخره به راز وجود این حجم عظیم ادبیات (لااقل در فارسی که من با آن آشنایی داردم)درباره می و میخوارگی پی بردم. بالاخره پی بردم که چطورچنین حجم عظیمی ازادبیات به می، می نوشیدن و مستی اختصاص دارد. بالاخره فهمیدم اگر کسی فقط یکبار، حتی فقط یکبار لذت مستی ناب را چشیده باشد، اگر کسی حتی فقط یکبار اجازه داده باشد که مرزهای ذهن و روحش وسعت یابد،که از زمین فاصله گرفته باشد، که روحش به هرقدری که قدرت دارد، پرواز کرده باشد، آن فرد به یقین میداند که آنچه در پی مستی ناب می آید،لذتی است بی مثال که هیچ چیز دیگر در این دنیا به آن نمی ارزد. همین لذت مستی ناب است که همه دینداران را شورانده که یک عمر دینداری  به لحظه ای  مستی بفروشند. و خنده عالم بر همه آنان که از شراب الهی دم می زنند. شراب بیشک ماورایی است، ولی ماورایی که از  همین خمرخانه های زمینی  می آید.

نشسته ام  و فقط امشب شعر میخوانم، اینهم یک مستی دیگر:

 بیا ساقی آن می که حال آورد. کرامت فزاید کمال آورد.

یا:

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن, تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

یا 

من و انکار شراب این چه حکایت باشد, غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

یا وقتی که خیام میگوید:

گویند بهشت  و حور و   کوثر  باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر  باشد

پر کــن  قـدح  بـاده  و بـر دستم   ده
نـقدی  ز  هزار  نـسیه  بـهتـر  باشد.

یا 

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست
وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست
بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست
کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست.

یا مولانا وقتی که میگوید:

شراب شیره انگور خواهم

حریف سرخوش مخمور خواهم

یا

زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی

که جان‌ها و روان‌ها نثار باد نثار

بیا که در دل من رازهای پنهانست

شراب لعل بگردان و پرده‌ای مگذار

یا سعدی آن استاد سخن:

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی

عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم

مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

تهاجم اندوه همیشگی است

نوشته دوست، مخصوصا این جمله اش «  تهاجم اندوه هميشگي است» از دیروز تا حالا هی توی سرم میچرخه. آره تهاجم اندوه همیشگی است،لااقل برای دسته ای از آدمها مثل ما، مثل من، تهاجم اندوه همیشگی است.همیشه اندوهی هست که سرازیر شود به زندگی آدم. دوست میگوید که باید به مخدری پناه برد، شاید درست می گوید، مثل همان جمله قبلش که میگوید» تهاجم اندوه همیشگی است.

تسلیم

متاسفانه اسم بیشتر کتابهایی که توی نوجوانی خوندم،که اکثرا رمان بودند، را به یاد نمیارم. ولی جزئیات داستانها و بعضی از گفتگوها با دقت شیشه ای توی ذهنم میچرخد. یادم هست یک رمان آلمانی میخواندم درباره یک خانواده آلمانی درست سالهای قبل از شروع جنگ، سالهایی که هنوز یهودیها زندگی عادی توی آلمان داشتند. داستان درباره پسر ده-دوازده ساله ای است که یک بار مادرش را معلم خصوصی-یهودی- اش توی رختخواب میبیند. بعد داستان را به پدر میگوید و خوب البته میتوانید عواقب کار را حدس بزنید. یکی از روزهایی که مادر در طول روز با معلم پسرش عشقبازی کرده است و شب سرمیز شام با خرسندی تمام نقش مادر و همسر را بازی میکند، صحنه از چشم پسر اینگونه توصیف میشود:» پدر مثل همیشه در حال صحبت کردن درباره کارهای مربوط به شغلش است. مادر با توجه تمام به پدر گوش میکند. چشم به دهان پدر دوخته و خودش را غرق در  لذت تسلیم این مرد قدرتمندن بودن کرده …» شاید جمله بندی خیلی دقیق نباشد ولی مطمئنم این کلمه » تسلیم» حتما توی جمله بود. امروز یک ویدوئی از دوستی به دستم رسید که داشت توش به من سلام میداد و این وسط شوهرش هم آمد ، بعد یک دعوای کوچکی کردند وبعد دعوا با تصمیم شوهر تمام شد و دوستم صحبتهاش را ادامه داد. نمیدانم چرا هیچ وقت از این اتفاقها برای من نمی افتد؟ چرا هرگز یک دعوا با خوشی و خرمی با پیروزی طرف مقابل تمام نمیشود؟ چرا هرگز من نتوانستم در مقابل هیچ مردی» تسلیم» بشوم. هر مردی که پا به زندگیم گذاشت یک کوه دیگر بود که باید ازش بالا میرفتم و روی قله اش می ایستادم. این جنگ قدرت را با هرمردی در زندگیم داشتم. گاهی فکر میکنم تسلیم هم باید لذت خودش را داشته باشد. وقتی کسی اینقدر-حتی برای نیم ساعت شام- اینقدر برایت بزرگ باشد که تو خودت را تسلیم کنی.

دوست دارم تسلیم بشوم، دوست دارم یکبار هم که شده در پی فتح  کسی نباشم. تسلیم بشوم اینبار

something you can’t forget, you can’t forgive

امروز داشتم  اطراف خانه ام قدم میزدم و همزمان به یک برنامه مستند رادیویی درباره یک خانواده  مورمون سوئدی گوش میدادم. مستند عمدتا حول داستان -لیندا- دخترجوان این خانوادمی چرخید.لیندا،تربیت تمام و کمال مذهبی داشته،درست مثل همه مورمونهای دیگار همه اوقات تعطیلش در کلیسا گذشته بود. همه بازیها،شادیها،دوست پیدا کردنها و… همه بین خانواده مورمونش و کلیسا  گذشته تقسیم شده بود. به او آموزش داده شده بود که ا، یک نمونه کامل از یک انسان خوب باشد. به او یاد داده شده بود که او از دیگران متفاوت است،چرا که به چیزی اعتقاد دارد که دیگران ندارند،چرا که بیشتر از دیگران در پی کمک به دیگران است.

همه چیز برای لیندا و خانواده گرمش خوب پیش میرفت. تمرین پیانو، آواز خواندن،تعطیلات گروهی تابستانبا سایر مورمونهای دیگر همه یک زندگی آرام مورمونی را برای دخترک پیش بینی میکرده . تا اینکه دوران نوجوانی دخترک فرا میرسد. زمانی که عاشق یک  همکلاسی دختر دیگر  به اسم سارا،میشود و میفهمد که یک همجنسگراست. به عنوان یک مورمون، درحالیکه همیشه با مفهموم بنیادی خانواده بزرگ شده بوده، تمایلات جنسی اش برایش  بحرانها و تضادهای هویتی عمیقی به بار می آورد. تا مدتی سعی میکند ماجرای عشقش را پنهان نگه دارد و همچنان عضوی از کلیسا باقی بماند .و در طول تمام این بحرانهای روحی،تنهایی ها،شک های اعتقادی و شخصیتی و مشکلاتی که درخانواده مورمونش با آن مواجه بوده، هیچ کمکی از رهبرمعنویش یا سایر اعضا در کلیسا دریافت نمیکند. دخترک خودش وقتی با صدای گریان داشت ماجرای آن روزها را تعریف میکرد، از مثال عهد عتیق استفاده کرد» اگر شما صد گوسفند به خانه داشته باشید و یک گوسفند به صحرا، آیا همه صد گوسفند خود را رها نمیکنید تا به دنبال آن گوسفند گمشده بروید؟»

دخترک بعد از سالها هنوز با قلبی شکسته گلایه میکرد که او که «گوسفند گم شده» بود را هیچ کس پیدا نکرده بود. هیچکس در صحرا به دنیال گوسفند گمشده ندویده بود. همه فکر کرده بودند خودش باید دوباره راهش را پیدا کند.  به اینجا که دخترک رسید، یک حس عجیبی وجودم را فرا گرفت.وقتی که از کودکی تربیت مذهبی داری، وقتی که چیزهایی که به تو گفته شده است را همه باور داری و وقت آزمون فرا می رسد و آنچه وعده داده شده بود، آنچه تو باورش کرده بودی و همه زندگیت را بر پایه آن بنا نهاده بودی، یکی یکی جای خالی میکنند، به موازات آن  یکی یکی ستونهای زندگی و فکرت هم  فرور می ریزد و خدا فقط می داند که چه حالی بدی دار این تجربه.دخترک بارها و بارها در طی مصاحبه به گریه افتاد. و شاید فقط کسی چون من بداند انتهای این گریه ها چه چاه سیاه و عمیقی است. چه چاه سیاهی که همه آدمهای ایمان باور که ایمانشان به شک و شکست تبدیل شده، مجبور شده اند تا نه آن را بروند.

همین طور که کنار دریاچه راه می رفتم و آفتاب گریز پای نوامبر را دنبال میکردم، به مصاحبه گوش میکردم، از عمد پیاده رویم را طولانی تر کردم تا انتهای قصه دخترک را بشنوم،دخترک از  سالها پیش – 17 سالگی-که  به خاطر بوسیدن دوست دخترش،کلیسا با او برخورد کرده بود، از عضویت در کلیسا استعفا داده و دیگر به کلیسا باز نگشته بود.  حالا هم به عنوان یک دختر همجنسگرا با یک دختر دیگر زندگی میکرد. هنوز با خانواده مورمونش در تماس بود و اعتقادات مذهبی داشت،گرچه دیگر مورمون نبود.

میدانم همه چیز الان خیلی خوب به نظر میرسد، همه میگویند به به چه دختر شجاعی،آفرین به این دختر که اینقدر با خودش صداقت داشته است.ولی شاید فقط چون منی بفهمد که چرا این دختر در یک مصاحبه نیم ساعته ده بار به گریه افتاد. وقتی که با تمام وجودت به چیزی ایمان داشته ای ، با عمیق ترین و درونی ترین ذره های وجودت به چیزی ایمان داشتی و بعد می بینی که  به تو دروغ گفته شده بود. که اینها همه قصه بوده است. و این حس تلخ، چیزی  است که نه میتوانی فراموش کنی، نه میتوانی ببخشی.