بایگانی دسته‌ها: مدیریت ذهن و روان

human, so human

بسیار انسانی!

یکبار با همکلاسی افغانی ام  در کلاس زبان سوئدی صحبت میکردم، وسط صحبتش گفت که یک دوست ایرانی به اسم حمید یا مجید داشته  ولی مدتی است که » نشان وی از من گم شده است». باقی صحبت آن همکلاسی افغان را به یاد نمی آورم ولی  اصطلاح قشنگش درباره گم کردن کسی را بسیار دوست دارم. چقدر قشنگ گفت: «نشان وی از من گم شده است».

حس میکنم این اصطلاح خیلی خوب حال این روزهای مرا بیان میکند، وقتی که نشان کسی از من گم می شود. آدمهای اطرافم نشانشان از من گم می شود، از زندگی ام گم می شوند. می روند. می روند تا در مه گم شوند.

آدمهای کمی که توی زندگی ام پیدا کرده بودم، مثل ستونهای محکم زندگی اجتماعی و حتی شاید هویت فردی برای خودم فرضشان کرده بودم.ولی حالا یکی یکی نشانشان از من گم میشود. یکی یکی با باد می روند.

ولی این همه روایت نیست، روایت ترسناک تر اینست که «نشان من از ایشان گم شده  باشد». این بیشتر مرا می ترساند که نکند من رفته ام ؟ نکند این رشته مدتها پیش گسسته شده بود؟ نکند این من بودم که همراه باد رفته بودم و نشانم از دیگرانم گم شده بود؟

به این سوال که می رسم،یکبار دیگر در خودم می شکنم. جمله اندیشه را که سالها پیش به من گفت به خوبی به یاد می آورم: /اگر می شکنی ،یعنی که سختی، هنوز سختی. نرم باش. چوب نرم نمی شکند/ . میدانم که هنوز سختی های زیادی دارم، شاید این شکستن با خودش برایم آن نرمی و لطافتی بیاورد که درپی اش هستم. می شکنم یکبار دیگر، همه دردش را در روحم حس میکنم تا به یادبیاورم که من سخت بوده ام. جایی که می باید نرمی و انعطاف نشان می دادم، سخت بوده ام. شاید جایی که می باید می دیدم، چشمانم بسته بوده، جایی که باید قدم بر می داشتم، ایستاده ام،جایی که باید دست دوستی را می گرفته ام، دستم در آستین قبایم پنهان بوده است.

شاید همه ماجرا از یک خودشیفتگی آب میخورد؟ شاید از این روست که آدمهای اطرافم را ندیده ام، آمدنشان را شاید ولی آرام آرام خزیدن و رفتنشان از زندگی ام را ندیده ام. شاید …

می شکنم، یکبار دیگر می شکنم، می خواهم اینبار نرم باشم. آنقدر نرم و لطیف که حتی خزش باد نرمی در قلب دوستانم را حس کنم.

من در یک بیابان به دنیا آمدم

من در انتهای تهی  یک بیابان به دنیا آمدم. هر درختی،گلی، سبزه ای، خاری حتی اگر  در زندگی من هست به دستان خود نشانده ام.

 

شازده کوچولوی اتاق من

اینجا گاهی یه شازه کوچولویی توی خونه ی من پیدا میشه که  هیچ وقت نفهمیدم چطور راه خونه ی منو پیدا کرده. آروم و بی صدا مثل یه بچه گربه که از لای در خودشو میکشه تو، یکهو می بینیم وسط اتاق ایستاده.موهای طلایی رنگش و پوست قهوه ای اش،  چشمهای سبز رنگش را حتی درشت تر نشون میده. اینقدر درشت که انگار از چیزی تعجب کرده باشه.  خیلی آروم و با احتیاط توی اتاق راه می ره.ولی یکجوری با اطمینان حرف می زنه.  بیشتر وقتها انگشتهای بلند و ظریفش بی دلیل روی صورت آفتاب سوخته اش میلغره و کمابیش همیشه داره به جای دیگری نگاه میکنه، زیاد میگه: نمیدونم، گرچه همیشه در حال پرسیدنه. سوالهاش را دوست دارم. همیشه سوالهای ریز و روشنی داره که آدم براشون جوابی داره یا می دونه باید جوابی داشته باشه. بین همه خوبی هاش  فقط و فقط یه بدی داره، وقتی غروبها به شب می نشینند، یادش از خاطر من گم میشه.من می مانم و اتاق خالی که حالا بدون او حتی خالی تره

وبلاگ سوئدی

یکسری کلاسهای «پرانیک هیلینگ» هست که من دوره هاش را صد در میان می روم ولی هربار که خودم را می کشانم به کلاس ناراضی بر نمیگردم ولی زیاد خودم را به زحمت نمیکشانم که به کلاس برسم(راهش دور است و شنبه شب است که آدم میخواهد دوتا دوست را ببیند) اینست که من زیاد این کلاسها را منظم نمی روم. ولی پیروی همین مساله، یک وبلاگ هست به سه زبان سوئدی،انگلیسی و فنلاندی. امروز تصمیم گرفتم که به جای بخش انگلیسی اش ،بروم وبلاگ سوئدی را بخوانم. گفتم کمی پز زبان سوئدیم را بدهم که بابا ویلاگ میخوانم به زبان سوئدی 🙂 بیشترش را هم میفهمم 🙂

http://pranicliving.wordpress.com/category/swedish/

http://pranicliving.wordpress.com/category/english/

باد پاییزی

یکبار یک دوست بسیار عزیزی میگفت که یک روزی که خیلی حال روحیش بد بوده و توی یک شرایط بدی گیر کرده بود و از نظر روحی خودش را در محاصره مشکلاتش قرار داده بود،دوستش جمله جالبی به او گفته بود. دوستش گفته بود:» دست از نگرانی بردار، دست از کنترل کردن اوضاع و هدایت کردن شرایط به راه خاصی بردار. تو از کجا میدانی که راهی که تو فکر میکنی،شرایط زندگیت باید به آن هدایت شود، بهتر از راهی است که خود شرایط پیش خواهد برد؟»

فکر میکنم در صحبت این دوستم حقیقت بزرگی نهفته است. واقعیت ماجرا اینست که ما با ذهنهای محدومان میخواهیم که شرایط را به شیوه خاصی هدایت  و کنترل کنیم. همیشه فکر میکنیم که اگر شرایط به این شیوه خاص پیش برود، اگر چنان باشد و چنین نباشد، اوضاع درست خواهد شد. ما روی یک شیوه خاصی تاکید میکنیم و در محدودیت ذهنی خودمان،دچار یاس و نا امیدی میشویم در حالی که در همان لحظه ممکن است هزاران در دیگر باز باشد که ما به خاطر بستگی خودمان آنر نمی بینیم.

فکر میکنم این هم بخشی از تعصبی است که زمانی به آن دچار بودم. باز میشوم، باز میشوم. چو غنچه که می شکفد باز میشوم و میگذارم باد پاییزی تنم را غلغلک بدهد، شاید در گزش سرمای باد پاییزی هزار لذت نهفته وجود دارد

 

درد کشیدن

توی زندگیم بالاخره بعد از سی سال فکر کنم الان آرام آرام دارم یاد میگیرم که چطور با درد کنار بیام. دارم یاد میگیرم که زندگی آدمی پره از رنج و درد. مساله درد نکشیدن نیست یا از درد پرهیز کردن نیست. مساله اصلی چطور درد را پذیرفتن ، فهمیدن،تفسیر کردن و باش کنار آمدن است. تازه یاد گرفتم که درد داشتن به معنای ناامیدی نیست. که درد کشیدن به معنای نفهمیدن خوشی ها نیست. درست درد کشیدن به معنای به رسمیت شناختن درد کنار درمانه. اینکه قبول کنی دردی هست و اگر درمانی داره، درمانش اینست. درد کشیدن بدون احساس گناه، درد کشیدن بدون اینکه هی زخمهات را پوست بکنی و تازه کنی. درد کشیدن با امید.

دردهای زیادی هست هنوز توی زندگیم. ولی حالا دیگر قدر خوشی های کوچک را خوب میدانم. حالا دیگر می دانم که باید برای لحظه های کوچک شادی هم سپاسگزار بود و خندید از ته . حالا دیگر میدانم شادی راهش را از همین  باریکه راههای کوچک به زندگیم پیدا میکند. به همین خاطر حتی اگر دری بسته است،پنچره ای را باز میگذارم. اگر پنجره  گرفته است، با دست حفره ای در دیوار باز میکنم. همیشه باید برای شادی راهی گذاشت. شادی می آید و با خودش خورشید خورشیدها را می آورد.

مثل خورشید می درخشید

توی محل کار من ازمدتها قبل از اینکه من بیایم یک بلبشویی بود و یک رئیسی بود که هیچیک از وظایفش را انجام نمیداد و در عوض با همه سرجنگ داشت . من هم اوایل که آمده بودم بداخلاقی ها و بی ادبیهایش را میگذاشتم به حساب اینکه من احتمالا سوئدی ام خوب نیست و متوجه مسایل نمیشوم و احتمالا اشتباه میکنم. بعد از مدتی البته متوجه شدم که اصلا آدم بی ادبی است. ولی بعد از اینکه خانم رئیس به شیوه مودبانه ای از کار برکنار شد تازه فهمیدم که به یک افسردگی بدی مبتلا بوده و همه توی دفتر از دستش عاصی بوده اند. بعد از مدتی که هیچ مقام بالاتری توی دفتر نبود وکارها فقط در حد اولیه رفع و رجوع میشد یک رئیس جدیدی آمد که از زمین تا آسمان با رئیس قبلی فرق داشت.

دوست دارم درباره این خانم جدید به اسم وی ویان که مخفف اش وی وی است صحبت کنم. او  آخر این ماه از محل کار ما میرود به محل کار سابقش ولی  مطمئنم که خاطره خوب همکاری با او توی دل همه ما می ماند.

از روز اولی که وی وی آمد خوش اخلاقی اش جلب نظر میکرد. بیشتر از اینکه حرف بزند گوش میکرد. با کمال میل یک مساله را برای هرکسی از رئیس تا کارمند پست توضیح میداد. از کار کردن هراسی نداشت. از کارهای یدی و به قول معروف کار گل گرفته تا کارهای اداری، برنامه ریزی، کنترل حسابها و… همه وظایف و حتی کمی بیشتر را با خوشحالی و کمال میل انجام می داد. اگر توی همین ساعتها هم ازش میخواستی مثلا بیاید توی رختشورخانه کمک کند ،نه نمیگفت.

همیشه اخلاقش سر جا بود. وقتی که مشکلی پیش می آمد رویکردش با همه فرق داشت. با کمال میل به گله های همکاران گوش میکرد،ولی خودش هیچ وقت  ، حتی برای یکبار،با گله و شکایت بحثی را شروع نکرد. همیشه با یک راه حلی بحث را شروع میکرد. اگر حتی نمی توانست مشکل را حل کند، تبعات منفی پیشامد را سعی میکرد کنترل کند.

توی چهل سالگی اش،خوش هیکل و زیبا بود. سیگار نمی کشید، مسیر حدود 10 کلیومتری خانه اش تا محل کاررا رکاب می زد. از وقتی که آمد تا وقتی که رفت این دفتر بی سامان ما را منظم کرد،همه پرونده ها ،گزارشها،حتی مبلمان را سر و سامان داد.

همیشه برایم سوال بود که وی وی چطور اینقدر همیشه مثبته. چطور اینقدر با بقیه فرق داره. منظم، کارگشا، پر از انرژی های خوب. آدمی که حتی وقتی میخواست اشتباهت را به تو گوشزد کنه جوری میگفت که ذره ای حس ناراحتی به ات دست نده.چطور وی وی اینطور بود و چطور ما بقیه اینطور نبودیم و نیستیم؟

کمی زمان که گذشت لابه لای صحبت هایمان آرا آرام وی وی کمی از خانواده اش گفت. از ماجرای ازدواج و بچه دار شدنش. اصلا از ماجرای تحصیلاتش و اینکه چطور این شغل را انتخاب کرده و توش رشد کرده بود. چیزهایی که از پدر و مادرش،خانواده همسرش  و البته خود همسرش گفت، یک خانواده خیلی گرم و حمایتگر را برایم تصویر کرد.

اینکه مادرش توی نوجوانی او را به سمت این تحصیلات تشویق کرده وامکان کارآموزی توی جاهای خوب را برایش فراهم کرده بود، اینکه خانواده همسرش وقتی که شنیدند که او وهمسرش میخواهند بچه دار شوند توصیه کردند که قبلش ازدواج کنندو آنها هم البته گوش کردند !.اینکه وقتی که او گفت میخواهد بچه دار شود همسرش قرصهای ضد بارداری را دور ریخت و توی یک ماه به همین سادگی بچه دار شدند. اینکه همه چیزهایی که برای من و امثال من مثل جا به جا کردن یک کوه می ماند برای او چقدر راحت حرکت کرده است.  تحصیلات،کار پیدا کردن، بچه دار شدند، خانه خریدن و… همه اینها مثل یک غولهایی میماند که من گاهی اصلا در توان خودم نمیبینم که باشان سر جنگ ذاشته باشم. من که توی همه چیز نه تنها همیشه تنها بودم که همیشه با سیلی از مشکلاتی که خانواده و جامعه پیش رویم میگذاست مواجه بودم،تمام انرژیم صرف این شد که از ته چا به سسطح زمین برسم. دیگربالا رفتن و درخشیدن چیزی است که توانی میخواهد که دیگر در من نیست

.به وی وی  که فکر میکنم حس میکنم او اینقدر عشق گرفته که حالا بتواند مثل خورشید بدرخشد و نور بدهد.گاهی فکر میکنم واقعا فرق هست بین کسی که صبح همسرش را می بوسد و می آید سر کار با کسی که در بهترین حالتش یک خداحافظی ساده با همسرش میکند و می آید سرکار. واقعا اگر ما از یک جایی عشق دریافت کنیم، شاد تریم،پرانرژی تریم و اصلا آدمهای بهتری هستیم.

آرزویم اینه که بتوانم آدمی مثل  وی وی باشم،کاش بتوانم روزی مثل او بشوم. کاش بتوانم بدرخشم.

او  داره از دفتر ما میره.9ه8 اصلا زیادی خوب که توی این دفتر بماند. جدی میگم اینو. از اینکه داره میره کمی ناراحتم ولی واقعا می فهمم که جای دیگری فرصتهای بهتری برایش هست  که استحقاقشون را داره.

این اتفاق ممکنه باز رخ بده

چیزهایی که از برلین برای گفتن دارم زیادند. ولی فقط دیگر حسش نیست. فقط دوست دارم دو تا نکته خیلی برجسته را بگم یکی موزه های پس از جنگه و دیگری زندگی شبانه برلین. اولی را همینجا می نویسم  و دومی را به پست بعدی موکول میکنم. به نظر من هرکسی باید بره برلین و یک سری به موزه هولوکاست بزنه. بعدش هم بره موزه توپوگرافی ترور را ببینه که توش اسناد، مدارک و سخنرانی های رهبران نازیها قابل شنیدنه. واقعا هرکسی باید بره اونجا. اون مدارک را بخوانه، آن صداها را بشنوه و آن عکسها را ببینه تا بفهمه که چقدر خطر نژادپرستی جدیه.

توی موزه توپوگرافی ترور یک عکسی بود که توش مراسم تنبیه و تحقیر یک دختر 19 ساله آلمانی را نشان میداد. این دختر با فردی غیر از نژاد پاک آلمانی -یک مرد لهستانی- رابطه برقرار کرده بود. به عنوان مجازات این دختر را توی میدان شهر آوردند، موهایش را از ته زدند و جمعیت هوش کردند. مرد لهستانی هم به تبع اعدام شد.

هولناک ترین نکته عکس نه چهره ترسیده دختر که چهره شاد و پرنشاط تماشاچیان بود که با هیجان و تایید به صحنه نگاه میکردند. نژاد پرستی از هیتلر شروع نشد. از همین مردم کوچه و خیابان، از همین بقال و خیاط و دکتر و معلم معمولی شروع شد. نژاد پرستی از ما به رهبرانمان میرسد نه برعکس.

توی موزه هولوکاست اولین چیزی که چشم آدم را میگیره یک تابلوی بزرگه که به نقل از کسی که اسمش یادم نمیاد میگه:  این اتفاق افتاد و ممکنه که باز هم بیافته.

من فکر میکنم حقیقت داره. نژاد پرستی هنوز ممکنه رخ بده و هنوز هم البته رخ میده.  خطر نژادپرستی خیلی جدیه. همه ما توی این ریسک هستیم که به دام احساسات نژادپرستانه بیافتیم. یکسری برید برلین ولی موزه هولوکاست را آخرین جایی بگذارید که میخواهیید ببینید. چون بعد از این موزه دیگه دل و دماغ هیچ کاری ندارید. شاید مثل من فقط بخواهید روی سنگهای یادبود کشته شدگان جنگ جهانی دوم بنشینید و فقط گریه کنید. گریه کنید برای همه جانهایی که بیهوده تلف شد و همه شرافت انسانی که بی دلیل به باد شد.

امروز شنا کردم

من امروز رسما شنا کردم. تا حالا همه اش تمرین و شکست بود. امروز چند متر را بدون اینکه پایم به زمین برسد یا از هیچ وسیله کمکی استفاده کرده باشم شنا کردم. شنایم البته شنای قورباغه و آسانترین شنا بود ولی همین امروز را باید به عنوان اولین روزی که در زندگیم شنا کردم جشن بگیرم. یادگیری شنا برای بزرگسالان اصلا آسان نیست. کسانی که شنا را درکودکی یادگرفته اند شاید هرگز این مساله را نتوانند درک کنند. فقط ترس از آب نیست، فقط ترس از غرق شدن و خفگی نیست. ترس از نتوانستن، خرابکاری کردن،جلوی دیگران آبروی خود را بردن هم هست. یک فشار اجتماعی و فکری هست که علاوه بر نا آموختگی بدن باعث ایجاد مشکل می شود. واقعا فائق آمدن بر این ترس و تردید ساده نیست. روز اول شنا حتی نمی دانستم کجا باید بروم و لباسهایم را عوض کنم. حتی پیدا کردن رخت کن و دوش و … برایم ساده نبود . ولی اول از همه خوشحالم که اینقدر دل و جرات داشتم که اینکار را شروع کردم. بعدش خوشحالم که تا اینجا ادامه اش دادم. هنوز نمی توانم بگویم شنا بلد هستم. می توانم بگویم کمی شنا کرده ام. البته به این سادگی ها ول کن ماجرا نیستم و البته حتما که تا شنای خوب و حرفه ای یاد نگیرم ماجرا را بیخیال نمی شوم. می خواستم جایی گفته باشم که خیلی خوشحالم و امروز از خودم خیلی راضی ام.

خیلی خوشحالم 🙂

دیگر تقریبا مطمئن شدم که بدترین دشمن و دوست آدم ذهن خود آدمه. همیشه این حرفو می شنیدم ولی واقعا الانه که دارم توی زندگی روزمره ام وقتی که سعی میکنم کمی از مرزهای خودم عبور کنم، به این واقعیت پی می برم.

این ذهن خود آدمه که هراسها و ناتوانیها را خلق میکنه. ذهن آدم اول خودش یک مشکلی را ایجاد میکنه و بعد درست از همان مشکلی که خودش حل کرده شکست می خوره و ناکام میشه .اگر قراره که مشکلی حل بشه البته که باید اول توی ذهن خود آدم حل بشه .دوتا نمونه اش همین دو روزه برای خودم به وجود آمد.

اول این شهربازی نزدیک خانه ما بود. یک دستگاهی آورده بودند که توش می نشستی و یک صدمتری؟ بالا می بردت و بعد هی سر و ته توی هوا نگه ات می داشت. یعنی کفش آدم اگر بندش سفت بسته نبود از پا در می آمد وموهای آدم هم وارونه میشد. بعدش هم چرخ 180 درجه و 360 درجه می زد و خلاصه یعنی کاملا  دل و روده آدم را به هم می پیچاند. من قبل از اینکه از خانه خارج شوم گفتم اگر سقوط آزاد یا چیزی شبیه آن داشت حتما سوار میشوم. نزدیکترین چیزی که شبیه به سقوط آزاد بود همین دستگاه بود. اول گفتم همین را سوار میشوم بعدش گفتیم اول برویم یک چرخی بزنیم بقیبه وسایل را هم ببنیم،بعدش من وایستادم به تماشای همین دستگاه. من که تا یک لحظه پیش می خواستم بدوم بروم تو،حالا شک کرده بودم، چقدر بالا می ایسته،بابا 6 بار آدمو وارونه میکنه،من فکر می کردم 4 باره،بابا من اصلا پشیمان شدم …. همه اینها هی توی ذهنم می چرخید. ولی بعد از یک مدتی دیگه دیوید از دستم خسته شده بود. بلیط خریده بودیم و حوصله اش از تردید های من سر رفته بود. یک لحظه دیدم،واقعا دوست ندارم سر موضوعی به این احمقانه ای دعوا کنیم. دویدم رفتم تو دستگاه نشستم. حتی وقتی توی اون ارتفاع وارونه شده بودم و خدا خدا می کردم که کمربندم حتما محکم باشه،بازهم از اینکه آمده بودم بالا پشیمان نبودم.راستش حتی خیلی هم نترسیدم. تمام ترسی که آن بالا تجربه کردم، یک دهم ترسی که پایین وقتی که شک و تردید داشتم که بروم ،نبود.خلاصه همه ترس قبل از ماجرا و توی ذهن من بود نه توی خود ذات قضیه هراس زیادی وجود نداشت.

مثال دوم دیگه خیلی این نوشته را طولانی میکنه و من توی پست بعدی درباره اش می نویسم.