بایگانی دسته‌ها: کرمهای ذهنی

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

بالاخره به راز وجود این حجم عظیم ادبیات (لااقل در فارسی که من با آن آشنایی داردم)درباره می و میخوارگی پی بردم. بالاخره پی بردم که چطورچنین حجم عظیمی ازادبیات به می، می نوشیدن و مستی اختصاص دارد. بالاخره فهمیدم اگر کسی فقط یکبار، حتی فقط یکبار لذت مستی ناب را چشیده باشد، اگر کسی حتی فقط یکبار اجازه داده باشد که مرزهای ذهن و روحش وسعت یابد،که از زمین فاصله گرفته باشد، که روحش به هرقدری که قدرت دارد، پرواز کرده باشد، آن فرد به یقین میداند که آنچه در پی مستی ناب می آید،لذتی است بی مثال که هیچ چیز دیگر در این دنیا به آن نمی ارزد. همین لذت مستی ناب است که همه دینداران را شورانده که یک عمر دینداری  به لحظه ای  مستی بفروشند. و خنده عالم بر همه آنان که از شراب الهی دم می زنند. شراب بیشک ماورایی است، ولی ماورایی که از  همین خمرخانه های زمینی  می آید.

نشسته ام  و فقط امشب شعر میخوانم، اینهم یک مستی دیگر:

 بیا ساقی آن می که حال آورد. کرامت فزاید کمال آورد.

یا:

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن, تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

یا 

من و انکار شراب این چه حکایت باشد, غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

یا وقتی که خیام میگوید:

گویند بهشت  و حور و   کوثر  باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر  باشد

پر کــن  قـدح  بـاده  و بـر دستم   ده
نـقدی  ز  هزار  نـسیه  بـهتـر  باشد.

یا 

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست
وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست
بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست
کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست.

یا مولانا وقتی که میگوید:

شراب شیره انگور خواهم

حریف سرخوش مخمور خواهم

یا

زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی

که جان‌ها و روان‌ها نثار باد نثار

بیا که در دل من رازهای پنهانست

شراب لعل بگردان و پرده‌ای مگذار

یا سعدی آن استاد سخن:

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی

عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم

مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

دندان شیری

گایا،گربه ام داره دندونهای شیریش میریزه . دیروز برای اولین بار یه چیزی روی میزم دیدم که شبیه دندون گربه بود. امشب هم داشت یه کاغذو همینجوری گاز می زد که یک دندون دیگر جدا شد و افتاد. رفتم گوگل کردم دیدم بله، گربه هم دندان شیری دارد که در سن شش ماهگی یعنی در همین سنی که گایا هست، شروع به افتادن میکند.. عین یه بچه کوچولو 🙂 فقط نمی دانم با اینهمه حساسیت و غذای خشک مخصوص که باید بخوره،اگر همه دندانهاش بیافته چطور میخواهد غذا بخورد؟ یک حسی توی دلم پیدا کردم، شبیه اضطراب.  عین پدر و مادرها که وقتی بچه شان تب میکنند به هم می ریزند و توصیه دیگران را حاضر نیستند قبول کنند که بابا همه بچه ها مریض میشوند،  و خوب می شوند. همش نگرانم ، حس میکنم خیلی لاغر شده.

واقعا بزرگ کردن یه گربه کلی برای خودش قصه داره، واقعا دیگه بچه دار شدن یعنی چی؟ از ته قلبم برای همه پدرها یا مادرهایی که دست تنها دارند بچه بزرگ میکنند، آرزوی صبر و نیرو میکنم. خیلی کار سختی باید باشه، خیلی آنهم دست تنهایی.

دلی که پرواز میکند

چند وقته که هر شب خواب سفر می بینیم. چند وقته که هر شب خواب میبینم رفته ام اصفهان،نیویورک یا یکجای دیگری.

میدانم بند دلم باز از استکهلم بریده شده است. آنهم تازه الان که به مدد دوستهای جدیدی که پیدا کردم دارم استکهلم را کشف میکنم. تازه دارم بارها و کلوبهای خوب استکهلم را پیدا میکنم. لذت شب بیرون بودن و با دوستان گلویی تر کردن را می فهمم. توی این سه ساله که توی استکهلم بودم،هرگز شرایطم به من اجازه نداده بود،حتی بیرون از خانه غذا بخورم،دیگر چه برسد به آخر هفته بار رفتن و گلویی تر کردن. حالا تازه دارم سوراخ و سمبه های استکهلم را پیدا میکنم. بار کنار ساحل زیبا را، باشگاه ورزشهای زمستانی اش را،جایی که بشود ساعت 12دوشنبه شب رفت و هنوز شام سفارش داد.تازه دارم این شهر را کشف میکنم ولی از یک سوی دیگر، هرشب، دلم به یک جای دیگر پرواز میکند، چه حال بدی است وقتی که تمام شب ،در خواب پرواز کرده ای به جایی که دلت خواسته و صبح باز دوباره در همان اتاق خواب بیدار میشوی.فکر میکنم یک حالتهای گذر یا ترانسمیتی داره اتفاق می افته،دارم از چیزهای بیشتری دل میکنم،این دلشوره ها هم از همین دلیست که هی کنده کنده میشود.

پی نوشت:

الان یک کورش نسبتا پیشرفته تر سوئدی دارم میگذرانم که تمرکزش بیشتر روی ادبیات است. هرهفته دو داستان کوتاه میخوانیم و درباره اش بحث میکنیم. تا الان چهار داستان خوانده ایم،دوتاش از نویسنده های سوئدی بود که خیلی چنگی به دلم نزد ولی دوتای دیگر ترجمه کارهای گورکی و هاینریش بل بود که واقعا به هرزبانی که ترجمه شوند، و هرقدر که آدم در آن زبان ضعیف باشد، شاهکار بودن این آثار خودش را نشان میدهد. تازه یادم آمد که ادبیات یکی از معدود لذتهای اصیل زندگیم است. باید دوباره ادبیات را زنده کنم برای خودم .

مثل یک کوه

خیلی وقت بود که نوشته هاش را نخوانده بودم.خیلی وقت بود که سراغ وبلاگش نرفته بودم.

باید حدس می زدم یا پیش بینی می کردم. وبلاگش را به یک وب سایت پر و پیمان تبدیل کرده.  عکسها، زندگینامه،زندگی شخصی، دیدگاه… همه و همه جداگانه برای خودشان یک فایل جداگانه دارند. محتوی البته تغییری نکرده. همه جاه طلبی هایش،اعتماد به نفس، رکی و صراحت،بی پردگی،جاه طلبی کودکانه و به زعم من حتی ساده لوحانه اش، همه و همه آنجا بود. مثل همیشه آنجا بود.

نمی دانم الان پله های ترقی را تا کجا طی کرده است. نمی دانم الان دیگر وزیر و وکیل شده است یا نه ولی حتم دارم که حتما می شود.

آدمهای اطرافش خیلی با بدی از او حرف می زنند،گاهی نیز جاه طلبی هایش برای من هم تهوع آور می شود،ولی یک نکته و فقط یک نکته در او هست که من همیشه حسرتش را خورده ام. این  آدم مثل یک کوه به خودش اعتماد دارد. مثل یک کوه.

توی یه مطلب بسیار خوبی با عنوان » قدرت آسیب پذیری» این جمله را شنیدم که » اگر چیزی را نمی توانی اندازه بگیری، آن چیز وجود ندارد» گاهی حس میکنم اگر چیزی را نمی توانم روشن بنویسم پس آن چیز اصلا وجود ندارد.

این روزها مسایلی برایم پیش آمد،درگیریها و دلخورهایی پیش آمد که همه اش می گفتم می آیم اینجا و می نویسم  . ولی اینقدر ذهنم شلوغ بود و کلمه ها در ذهنم در حال فرار بود که نشد چیزی بنویسم. حالا می بینم که چیزی ندارم که بنویسم. یکسری بدفهمی های متقابل بوده که حتی به روشنی نمی توانم توصیفش کنم. حتی نمی توانم بگویم که از چه ناراحت بودم یا چه می خواستم . واقعا وقتی حس آدم روشن نیست، شاید بهتر باشد که خیلی به آن اهمیت ندهیم و فکر کنیم که انگار اصلا وجود ندارد.

می توانم بگویم وقتی نمی توانم چیزی را به روشنی شرح دهم،هنوز برایم به هستی نیامده است.

 

باید به خودم افتخار کنم

امروز داشتم توی اینترنت دنبال ورژن بالاتر ویندوز مدیا پلیر و بعدش هم یه عنوان شغلی که شاید برای آن درخواست بدهم می گشتم،متوجه شدم که همه جستجوهام را دارم به زبان سوئدی انجام می دهم. متوجه شدم که واقعا مرز بین انگلیسی و سوئدی دیگر خیلی برام روشن نیست. توی سوئدی هم دارم همانطوری که توی انگلیسی بیشتر وقتها راحتم، حس راحتی میکنم. این سد زبانی از جلوی پام داره بر داشته میشه . به عقب که نگاه میکنم می بینم چقدر زندگیم توی همین چند ساله عوض شده و علی رغم سختی های شدیدی که کشیدم، واقعا هم با معیارهای خیلی عمومی و هم با معیارهای شخصیم پبشرفت کردم. یادگرفتن زبان سوئدی،همین شنا یادگرفتن، کنترل وضعیت سلامتیم،ترک سیگار(که محال بود توی ایران اتفاق بیافته) همه و همه توی همین چند سال اتفاق افتاد.

گاهی حس میکنم باید از خودم خوشحال باشم. واقعا باید به خودم تبریک بگم. پشت سرم را که نگاه میکنم،جایی که من از آن شروع کردم و جایی که آدمهایی که الان کنار من هستند،شروع کردند اصلا قابل مقایسه نیست. باید خوشحال باشم. باید به خودم افتخار کنم. واقعا راه دارزی را آمده ام و راه دارزتری نیز در پیش رو دارم 🙂

و اگر موسیقی راک نبود،زندگی چیزی کم داشت!

و اگر موسیقی راک نبود،زندگی چیزی کم داشت! فکر میکنم راک گوش نکردن من قبل از مهاجرتم،یکی از همان هزاران تعصبی بود که به آن دچار بودم. برای سالهای طولانی فکر می کردم که موسیقی با ارزش فقط سنتی ایرانی و کلاسیک اروپایی است،بعدها که ذهنم کمی باز شد موسیقی فولک و مناطق هم به لیستم اضافه شد. ولی برای سالها یک لیستی داشتم از موسیقی خوب و بقیه موسیقی را هم به عنوان موسیقی » مضره» از گوشهام دور نگه می داشتم. حالا با دنیا سر آشتی دارم. برای همه چیز یک لیست  از پیش تهیه شده ندارم. می گذارم جریانها بیایند توی ذهن من و خودشان تکلیف خودشان را تعیین کنند. موسیقی راک،حتی هارد راک یا همان راک سنگین،یک بخش جدایی ناپذیر از موسیقی است که یکجور احساس، حالت و تم خاصی را منتقل می کند که مخصوص خودش است. گاهی حسهایی دارم که گنگ و مبهم اند و فقط با راک از ذهنم بیرون کشیده می شوند. راک توی موسیقی مثل یک مزه است توی آشپزی. همین جور که نمیشود مزه تلخ یا ترش را از فهرست مزه ها حذف کرد، راک را هم نمیشود حذف کرد. راک عزیز تازه کشف ات کرده ام 🙂

این فکرها میاد سراغم

نمی دونم مرز اینکه زمانی باید حرف بزنی و چیزهایی که ناراحتت می کنه را بریزی بیرون و زمانی که باید سکوت کنی و سعی کنی مسایل را پیچیده تر نکنی کجاست. یک جایی هست که بالاخره ما تصمیم می گیرم که یه مساله را توی ذهن خودمان حل و فصل کنیم یا با آدمی که ازش دلخوریم در میون بگذاریم.بدترین حالت اینه که شروع می کنی به حرف زدن و بعد می بینی که از حرفهایی که داری می زنی نمی تونی دفاع کنی. چیزهایی که رنجت دادند ولی واقعا قابل دفاع نیستند. بعدش می گی من لابد افسرده شدم. و حالا کم کم باور می کنم که توی این پاییزملایم اسکاندیناوی که تازه امروز یک برف سبک نشست که به زودی هم آب شد، بالاخره به یک مدل خفیفی از افسردگی زمستانی اینجا مبتلا شده ام. روزهای کوتاه و خورشید خجالتی این روزها بلاخره دارد کار خودش را می کند. گاهی خاطره های تلخی میاد به ذهنم برای خدشه دار کردن رابطه ای که الانش هرچه باشد رابطه خوبی است. با هر معیاری که نگاه کنم الان این رابطه،بر آیند خوبی است. فکرهایی میاد سراغم  که خودم اصلا قبولشان ندارم و منکرشان می شوم، اینکه باید بچه دار شد، فکر خریدن خانه و سرمایه گذاری برای آینده بود، اینکه باید برای سالهای میان سالی برنامه ریخت… گاهی فکر میکنم نه من زن سنتی نیستم و این فکرها در من جایی نداره ولی وقتی یک جوری از عمق ذهنم میاد بیرون می بینم که این همه مدت داشتم برای خودم تظاهر می کردم. من هم یه دختر سنتی هستم که پی سرمایه گذاری توی رابطه اش است. یک زنی که از تنهایی میان سالی می ترسه. من هم زنی هستم که دوست داره بدانه بچه دار شدن چه طعمی داره،مادر بودن، مادری کردن… یک زنی که فکر میکنه مرد زندگیش باید بتونه نقش پدری هم بازی کنه و گرنه چیزی کمی داره. وگرنه بالغ و مسوولیت پذیر نیست. منطقم میگه این فکرها اشتباهه. نقش والدی خارج از رابطه دو نفره است و نباید بر مبنای این نقش رابطه زن و مرد را قضاوت کرد،.ولی حس لعنتی ته دل من هست همش……

لعنت به دهانی که بی موقع باز شود …

 

و تو ای دستگاه گوارش عزیزم

وقتی نوجوان بودم زندگی نامه دو تا از فیلم سازهای معروف دنیا را می خواندم. لوئیس بونوئل و اینگمار برگمان. یک جای توی کتاب «آخرین نفسهایم» که خود زندگی نگار بونوئل است یک فصل کامل برای الکل و یک فصل کامل برای سیگار اختصاص داده شده است. نویسنده پیاپیش توضیح می دهد که این دو قلم در زندگیش نقش مهمی داشته اند و به همین خاطر مجبور است که مفصلا درباره شان توضیح بدهد. آن نویسنده دیگر هم برگمان به صورت مفصل درباره زنهای زندگیش صحبت می کند. چون روابط عاشقانه اش،که شهرتش همه جا پیچیده است، نقش مهمی توی زندگی او داشته اند. اگر من روزی بخواهم زندگی نامه بنویسم حتما درباره وضعیت گوارشی ام مفصل حرف خواهم زد. من سالهاست که به ضعف دستگاه گوارشی مبتلا هستم. سالها هست که کبدم کم کاری می کند، جریان خونم به خوبی تصفیه نمی شود، از این روز بدنم برای گردش خون و گرم کردن خودش مشکل دارد. از سوی دیگر ضعف دستگاه هضم باعث شده که همیشه احساسی از درد و ناراحتی در دستگاه گوارشم داشته باشم. حس ماندگی غذا در دستگاه گوارش. حس اینکه هرچند که دارم غذای سالمی می خورم دستگاه گوارشم ار هضم و جذب طبیعی اش معذور است و تا ساعتها بعد باید درد و سنگینی غذا مانده در معده را تحمل کنم. دیروز به یک گزارشی گوش می کردم درباره پرشکی گیاهی. گزارش می گفت که هندی ها اصولا سر سفره یک ظرف رازیانه کوبیده شده و نبات دارند که بعد از قضا کمی از اونو میل می کنند. این ترکیب باعث جاری شدن صفرا توی معده میشه و هضم غذا را کمک می کنه. من رازیانه نداشتم. ولی یادم آمد هم خانه قبلی ام کلی زیره برام گذاشته و رفته. یک مشت کوچک از زیره را ریختم تو دهانم و گذاشتم کمی خیس بخوره. بعد آرام آرام جویدمش.  مدت زمان زیادی نگذشت که اصلا معده ام آرام گرفت. این معده که ورم کرده بود و شده بود قد یک هندوانه برگشت سرجاش شد و دوباره شد قد یک پیاز 🙂
روز بعد بعنی امروز یک حس سبکی توی بدن و دستگاه گوارشم داشتم. حس سبکی که به همه بدنم سرایت می کرد. دیگر دردی توی معده نبود. دیگر یک چیز پنهان مزمن دردآوری نبود که از درون آدم را می خورد. به جاش فقط سبکی بود. این سبکی برام شادی آورده بود. الکی خوشحال بودم. توی مدرسه با همه صحبت می کردم. حوصله داشتم دیگران برام درد دل کنند. دلم می خواست توی آفتاب هی راه بروم. اصلا حالم خوب بود. یک لحظه فهمیدم آَدمهایی که همیشه شادند چطور همیشه خوش خلقند و این بی حوصلگی من از کجا ناشی شده است.
حالا نشسته ام و فکر می کنم که  چقدر این درد ممتد و مزمن معده مرا به آدم بد خلقی تبدیل کرده است. چقدر از انرژی و روحیه ام صرف مقابله با این درد شده است. چقدر روزهایی که بی حوصله بودم بدون اینکه بدانم چرا.  چقدر دوستانم را رنجانده ام، از خودم بی میلی نشان داده ام، آدم بد اخلاقی به نظر رسیده ام بدون اینکه بدانم چرا. یعنی این الکل آقای بونوئل همین شیره صفرای من است!و به همان اندازه توی زندگیم  نقش داشته و دارد. حالا دارم مشت مشت زیره می خورم. احتمالا به زودگی دچار مسمومیت زیرگی می شوم!

حقیقت

حقیقت هیچ رنگ و بو و مزه ای نداره، حقیقت تلخ یا شیرین نیست.حقیقت بی تفاوت تر از آنی است که فکر میکنیم. حقیقت فقط ساده و بی تفاوت خود حقیقت است.